میگم یه موضوعی خیلی برام عجیبه و اذیتم میکنه؛ من فکر نمیکردم الان بعد این اتفاق و اون سختی ها حتی فکر کنم به بچه و باردار شدن مجدد؛ منظورم همین الان نیست یعنی انگار منتظرم هروقت دکتر بگه منم باید تصمیم بگیرم؛ اصلا نمیدونم این احساسات چرا انقدر برام پررنگه و همش بهش فکر میکنم و در عین حال فکر میکنم اشتباهه و غیرمنطقیه؛ چون میگم نکنه بخاطر اون خلاء که ایجاد شده من همش میخوام که اون و پر کنم سریع و حس واقعی نباشه ؛حس بیتابی و بی قراری؛ نمیدونم شاید خیلی ها مثل من باشن ولی اصلا نمبدونم چرا میترسم حتی از این خواسته ام؛
شاید چون تمام برنامه ریزی که داشتم نشده و شاید اطرافیانم که بچه دارن خیلی باعث میشه؛ ولی من بازم میخوتم اینسری خدا خودش برام زمانش تعیین کنه من واقعا دیگه حس عذاب وجدان دارم نسبت به خواسته هام و میترسم چیزی بخوام همش میکم نکنه باز خواسته زیادی باشه و تصمیم اشتباه
شماها بعد چند وقت مجددا به افدام دوم فکر کردید و باردار شدید؟
نمیدونم چرا نکنه نسبت به این مسئله حریص شده باشم و احساساتم درست نباشه ؛ واقعا نمیخوام ناخودآگاه این حس تو من ابجاد بشه

۴ پاسخ

این احساسات نشات گرفته از عذاب وجدان درونی ت هست
ی مادر همیشه این حس رو ب دل داره
خصوصا اگه اتفاقی این چنینی برای فرزندش بیفته و اونو از دست بده


شما این روز ها هم دلت میخواد جبران کنی
و هم ترس تکرار رو داری

و چون زمان باردار بودنت ی آینده ای رو با جنین ت تصور کرده بودی
و تا نیمه راه تونسی بری

پس تو ذهنت این خلا ب سر انجام رسوندن وجود داره


من بعد یکسال با بی تابی زیاد اقدام کردم و هر ماه با پریود
احساس عذاب زیادی داشتم
انگار ک فرزند خیالی م رو از دست دادم
اما زمانی ک از روح خودش خواستم اگه قراره من مادر شم و پیش مرگ بچه م شم
از خدا بخوااد دامن منم سبز کنه

اما من ترسم از اصرار هست
نمیخواستم اصراری کنم
چون من با التماس زیادی از خدا میخواستم بچم رو نگهداره
و درسی ک بم داد اون اتفاق
این بود آروم و صبور باشم و تسلیم خواست خدا

چون درس رو گرفتم
از خودش خواستم تکرار نشه برام

احساسات ضد و نقیضی ک داری تا زمان بارداری بعدی ت هم همراهته

چون دلت نمیخوااد بازم عذاب کشیدن بجه رو ببینی

ولی تنها کاری ک کن این باشه ک تسلیم خدا باشی
ازش بخواه خودش ک تو رو تو این مسیر قرار داده
خودش راه گشا باشه


ای ک مراه خوانده ای
راه را نشانم بده

من بعداز دست دادن بچم به فکر بچه دوم بود
لحظه ای نبود فکرنکنم
از همون دوماه بعد زایمانم رفتم دکتر ولی دکتر تاکید مرد حتما ۶ ماه بگذره یه عالمه منو ترسوند
دوباره دکتر عوض کردم ولی دکتر بعدیمم همونایی رو گفت که قبلیه میگفت
تمام این ۶ ماه رو فکرکردم به بچه
ولی الان که ۶ ماهم تموم شده و میتونم اقدام کنم انگار میترسم
هی میگم فردا هی میگم پس فردا
یه حس دلهره که نکنه دوباره بد پیش بیاد
متاسفانه تاامروز موفق به اقدام نشدم از حس ترسم

من ۵ ماه بعد سقطم باردار شدم

من دکترم گفت بعد از سه ماه.دوباره میتونی اقدام کنی.اما الان یک سال و چند ماهه میگذره.ترس و استرس اجازه نمیده حتی بهش فکر کنم.هنوز آمادگی روحی ندارم.🥲💔

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی هفته سی‌ویکم بارداری
خاطرات قبل از او
قسمت اول

امروز دوازده مهر
تولد هادی نزدیکه و داره دو سالش میشه
چند ماهی هست دارم به بچه دوم فکر میکنم
ولی کلی ترس تو دلم هست
با بابات قرار گذاشتیم که از این ماه اقدام کنیم ، ولی من خیلی میترسم چون بارداری سختی داشتم و نمیدونم‌ اگر شرایط تکرار بشه نمیتونم درست مراقب هادی باشم
اون این روزا به توجه بیشتری نیاز داره
این ماه روز آخر بعد پریود یه رابطه مشکوک داشتیم ولی من میدونم محاله با اون حامله بشم
یکی از ترس های دیگه ام طولانی شدن انتظاره
با اینکه نگرانی های قبل رو ندارم و الان با خودم میگم نشد هم همین یه دونه کافیه ولی بازم دوست ندارم باز روزهای قبل هادی رو تجربه کنم
گاهی آرزو میکنم که خدا خودش بدون دردسر وقتی به فکر نیستم ناخواسته بچه دوم رو بده ولی همسرم خیلی مراقبه
این ماه یه کم توهم گرفتم مثه قدیم با این که میدونم محاله بارداری میگم چند روز دیگه بی بی چک بزنم
الان ۶ روز مونده تا پریود بعدی و من میخام از این ماه جدی شروع کنم به اصلاح سبک و شاید اقدام .....