مبارک باشه منم طبیعی زایمان کردم زمانی دخترم دنیااومد که بردنش اون طرف لباس تنش کنن پرستاره سریع دادزددکتر دست بچه تکون نمیخوره بگو دکتره زمان میومده بیرون بچه رویه دستی گرفته همون ثانیه گریه میگردم جواب شوهرموچی بدم بیچاره ام کردی خداروشگر میکنم بچه ام فردامرخص شد کم کم خودش دستشوتکون دادسریک هفته خوب شد
خاطره بدی دارم اززایمانم ۱۸ساعت درد زایمان تحمل کردم
الهی به حق عظمت خدا حالش خوب و خوب باشه و زیر سایه پدر و مادر سلامت و شاد باشه🤲🌹
خوب شده سزارین خیلی راحت تره
قدم نورسیده مبارک عزیزم چطورین حالتون خوبه
عزیزم چیزی نیس نگران نباش یه نذر هم برا سلامتیش بکن
ساعت یک هم کمکم کردن پا شدم رفتم سرویس خودمو شستم و لباس پوشیدم خیلی سخت بود راه رفتن بلند شدن از تخت درد خیلی داشتم و فقط جیغ میزدم یک ساعت بعد عمل تا نصف شب فقط جیغ زدم شیاف یکی گذاشتن کم نشد دوتا آمپول زدن یکمی کمتر شد دردام بعدم دخترم حالش بد شد نفسش بند اومد سیاه کبود شد و نفس نداشت سریع بردن اکسیژن وصل کردن یبار وقتی از اتاق عمل اومدیم دک ساعت اکسیژن گرفت آخر شب دوباره وقتی حالش بد شد یک ساعت اکسیژن گرفت سرش و زیر آب گرفته بودن تا نفسش برگشت خیلی گریه کردم و استرس گرفتم تا وقتی بچه مو آورد پیشم داشتم اشک میریختم دعا میکردم تا خود صبح نخوابیدم گفتن نخواب بچت حالش بده مسئولیتش با خودته هرچی شد منم تا خود صبح نشستم و بچه مو بغل کردم دیروزم ساعت ۲ مرخص شدم اومدم خونه مامانم بعد دکتر گفت استخوان سر بچت دو طرفش خیلی نرمه باید ببری سونوی مغر بگیری ببینیم مشکلی که نداره اوکوی قلبم داده چون تند تند نفس میکشه خیلی نگرانم خواهش میکنم دعا کنید هیچی نباشه هر دو چیزش جوابش خوب باشه خیلی زحمت کشیدم و خيلی خيلی درد کشیدم هم ۹ ماه هم زایمان الانم خیلی درد دارم
الان خودت خوبی؟ دردات کم شود ؟ نی نی جان خوبه؟؟
وقتی آمپول بی حسی زد دراز کشیدم حالم خیلی خیلی خیلی بد شد اینقد حالم بد شد که داشتم نفس های آخر مو میکشیدم ضربان قلبم زیاد شد و نفس کشیدن کم و کمتر شد میخاستم بالا بیارم که نمیتونستم بدنم حسی نداشت خلاصه خیلی حالم بد بود و بدون نفس بودم سریع آمپول آرامبخش بهم زد و یه درصد حالم بهتر شد وقتی داشت بچه رو در میاورد دکتر و دستیارش بودن و یه خانمی بالا سرم ایستاده بود و داشت بچه رو با دو دست از سر دلم هول میداد ب سمت پایین تا خانم دکتر بتونه بچه زو بکشه بیرون وقتی فشار میداد حس میکردم وقتی هم درش آورد فهمیدم همون لحظه هرچند که درد ناخوشایندی بود ولی شیرین ترین دردی بود که تجربه کردم همینکه بچه رو در آورد دکترم رفت بیرون و دستیارش بخیه زد بعدم بردنم ریکاوری دو ساعت اونجا بودم ولی پاهام حس نداشت و تکون نمیخورد مجبور شدن ببرنم بخش چون جا نداشت اونجا رفتم تو بخش تا ۴ ساعت بعد عمل پاهام یه ذره حس گرفت تا ۱۰ ۱۱ ساعت بعد عمل یه قطره آبم ندادن بخورم ساعت نزیک ب ۱۰ پاهام حس واقعی اش برگشت و یکمی مایعات خوردم بعدشم شام خوردم
ب سلامتی و دل خوش عزیزم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.