۹ پاسخ

مبارک باشه منم طبیعی زایمان کردم زمانی دخترم دنیااومد که بردنش اون طرف لباس تنش کنن پرستاره سریع دادزددکتر دست بچه تکون نمیخوره بگو دکتره زمان میومده بیرون بچه رویه دستی گرفته همون ثانیه گریه میگردم جواب شوهرموچی بدم بیچاره ام کردی خداروشگر میکنم بچه ام فردامرخص شد کم کم خودش دستشوتکون دادسریک هفته خوب شد
خاطره بدی دارم اززایمانم ۱۸ساعت درد زایمان تحمل کردم

الهی به حق عظمت خدا حالش خوب و خوب باشه و زیر سایه پدر و مادر سلامت و شاد باشه🤲🌹

خوب شده سزارین خیلی راحت تره

قدم نورسیده مبارک عزیزم چطورین حالتون خوبه

عزیزم چیزی نیس نگران نباش یه نذر هم برا سلامتیش بکن

ساعت یک هم کمکم کردن پا شدم رفتم سرویس خودمو شستم و لباس پوشیدم خیلی سخت بود راه رفتن بلند شدن از تخت درد خیلی داشتم و فقط جیغ میزدم یک ساعت بعد عمل تا نصف شب فقط جیغ زدم شیاف یکی گذاشتن کم نشد دوتا آمپول زدن یکمی کمتر شد دردام بعدم دخترم حالش بد شد نفسش بند اومد سیاه کبود شد و نفس نداشت سریع بردن اکسیژن وصل کردن یبار وقتی از اتاق عمل اومدیم دک ساعت اکسیژن گرفت آخر شب دوباره وقتی حالش بد شد یک ساعت اکسیژن گرفت سرش و زیر آب گرفته بودن تا نفسش برگشت خیلی گریه کردم و استرس گرفتم تا وقتی بچه مو آورد پیشم داشتم اشک می‌ریختم دعا میکردم تا خود صبح نخوابیدم گفتن نخواب بچت حالش بده مسئولیتش با خودته هرچی شد منم تا خود صبح نشستم و بچه مو بغل کردم دیروزم ساعت ۲ مرخص شدم اومدم خونه مامانم بعد دکتر گفت استخوان سر بچت دو طرفش خیلی نرمه باید ببری سونوی مغر بگیری ببینیم مشکلی که نداره اوکوی قلبم داده چون تند تند نفس میکشه خیلی نگرانم خواهش میکنم دعا کنید هیچی نباشه هر دو چیزش جوابش خوب باشه خیلی زحمت کشیدم و خيلی خيلی درد کشیدم هم ۹ ماه هم زایمان الانم خیلی درد دارم

الان خودت خوبی؟ دردات کم شود ؟ نی نی جان خوبه؟؟

وقتی آمپول بی حسی زد دراز کشیدم حالم خیلی خیلی خیلی بد شد اینقد حالم بد شد که داشتم نفس های آخر مو میکشیدم ضربان قلبم زیاد شد و نفس کشیدن کم و کمتر شد میخاستم بالا بیارم که نمیتونستم بدنم حسی نداشت خلاصه خیلی حالم بد بود و بدون نفس بودم سریع آمپول آرام‌بخش بهم زد و یه درصد حالم بهتر شد وقتی داشت بچه رو در میاورد دکتر و دستیارش بودن و یه خانمی بالا سرم ایستاده بود و داشت بچه رو با دو دست از سر دلم هول میداد ب سمت پایین تا خانم دکتر بتونه بچه زو بکشه بیرون وقتی فشار میداد حس می‌کردم وقتی هم درش آورد فهمیدم همون لحظه هرچند که درد ناخوشایندی بود ولی شیرین ترین دردی بود که تجربه کردم همینکه بچه رو در آورد دکترم رفت بیرون و دستیارش بخیه زد بعدم بردنم ریکاوری دو ساعت اونجا بودم ولی پاهام حس نداشت و تکون نمی‌خورد مجبور شدن ببرنم بخش چون جا نداشت اونجا رفتم تو بخش تا ۴ ساعت بعد عمل پاهام یه ذره حس گرفت تا ۱۰ ۱۱ ساعت بعد عمل یه قطره آبم ندادن بخورم ساعت نزیک ب ۱۰ پاهام حس واقعی اش برگشت و یکمی مایعات خوردم بعدشم شام خوردم

ب سلامتی و دل خوش عزیزم

سوال های مرتبط

مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۴ سالگی
دیگه خلاصه اینکه اون روزهای سخت و تلخ هم گذشت و خداروشکر بااون جیغ و گریه و عزاداری ها خدا خودش بچمو برام حفظ کرد من ۳۴ هفته بودم که یه روز بچه تکون نخورد از صبح .هرچی می‌خوردم تکون نمی‌خورد آخرش گفتم شاید گرسنمه شوهرم از بیرون غذا گرفت خوردم بازم تکون نخورد همون روزم قرار بود اسباب بازی های سیسمونی فقط مونده بود بریم بگیریم با بابام پیش دوستش .دیگه من رفتم زایشگاه دستگاه اینا گذاشتن و زنگ زدن دکتر گفتن حرکات بچه خوبه و اینا دکترم گفت سونو آب دور بچه بنویسین من رفتم سونو گفتن آب دور بچه ۳ سانته و توخشکی فک کنین آب دور بچه نرمالش ۱۶. ایناس ولی مال من ۳ سانت بود .همینطوری اشک میریختم به شوهرم گفتم باید اول بریم اسباب بازی های بچه مو بخرم بعد بریم بیمارستان دیگه هر طور بود رفتیم اسباب بازی هاشو انتخاب کردیم و اینا رفتم بیمارستان . بیمارستان گفت باید بستری بشی دیگه شوهرم رفت مادرشوهرم آورد مامانم ایناعم اومدن و من بستری شدم توی کرونا و توی ماه مهر و مشهد خیلی سرد بود
مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۴ سالگی
من بستری شدم بیمارستان و سرم های بزرگ ۱۰ لیتری بهم وصل میکردن و دستگاه روی شکم که حرکات و صدای قلب بچه رو بشنویم دکترمم هرروز میومد رو سرم و از حالم باخبر بود سه روز که بستری بودم روز سوم توی بیمارستان رفتم سونو و آب دور بچه ۵ سانت شده بود و دکترم امیدوار شد من توی بیمارستان سرماخورده بودم سرد بود و اینا نمی‌دونم یا بدنم ضعیف شده بود .دیگه دکترم گفت دخترم توی این کرونا و آلودگی و اینا نمونی بهتره اینجا برو خونه کاهو خیار عرق کاسنی آب معدنی اینا بخور تا آب دور بچه تامین بشه دیگه منم مرخص شدم اومدم خونه همه اینارو می‌خوردم ولی استرس داشتم اگه بچه یکم تکون نمی‌خورد منو استرس می‌گرفت شوهرم می‌گفت پاشو بریم بستری شو اونجا صدا قلب می‌شنوی خیالت راحته من میگفتم نه . دیگه من ساعتای ده یازده بود پاشدم تو اتاق ساکمو بستم اسباب بازی های بچمو چیدم و یهو حالم بد شد تب کردم تب شدید . شوهرم پاشویه میکرد و اینا فقط میگفتم بچه م شکمم داغه و شکممو خیس کن .اون هرچی می‌گفت بریم بیمارستان میگفتم نه هنوز زوده بچه بدنیا بیاد .بعد تو اون تب یهو تپش قلب گرفتم برای اولین بار به پهلو دراز کشیده بودم گفتم صدای قلبمو توی گوشم می‌شنوم شوهرم می‌گفت تلقین نکن میگفتم بخدا صدا قلب می‌شنوم من تپش
مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۴ سالگی
میگفتم من تپش قلب دارم . تواون حال گلاب به روتون یهو دستشوییم گرفت و رفتم دستشویی دیدم اسهال شدم و میدونستم اسهال توی ماه آخر نشونه زایمانه زودرس این اتفاق که افتاد دیگه نرسیدم و به شوهرم گفتم بریم بیمارستان دیگه ساکمو برداشتم و زنگ زدم مامانم اینا رفتیم بیمارستان .وقتی رسیدم بیمارستان دیگه خودمو سپردم به امام حسین .تا دستگاه گذاشتن ضربان قلب ۱۷۰ روی ۲۰۰ بود .دیگه سریع سرم و دستگاه اینا وصل کردن و گفتن آب و هیچی نباید بخوری امکان زایمان داری .ولی من خیلی گلو و گوشم درد میکرد و یواشکی آب می‌خوردم . صبح دکتر اومد پیشم و می‌گفت هرچی بچه بمونه توی شکم بهتره امن تریم جاهستش براش ‌بخاطر حال بدم میترسید زایمان کنم چون حال عمومیم خوب نبود دیگه خیلی تلاش کرد برام و زنگ زد به چندتا دکتر مرد و پروفسور و اینا که توی این شرایط کرونا که شایدم من مشکوک به کرونا بودم زایمان خوبه یانه دیگه نمی‌دونم اونا چی گفتن که من نفهمیدم یهویی بهم نگفته بود و آمپول فشار بهم زده بود یهو دیدم شکمم درد گرفت و انقباض داشتم جیغ می‌کشیدم نمیتونم درد دارم یهو ضربان قلب بچه رفت پایین و دکتر گفت دخترم میخواستم ببینم طبیعی میتونی .گفت سریع اتاق عمل رو آماده کنند و منو بردن اتاق عمل از یه دری سریع که هیچکسو ندیدم
مامان ❤Hana ❤ مامان ❤Hana ❤ ۴ سالگی
داره ۴ سال میشه ک من کلان ۱۰ شب هم خونه مامانمم شب نموندم
از بس این بچه مریض میشه تا میبرم

شهر دیگس و من صب میرم شب میام شده یه شب بمونم این بچه فرداش مریض شده ....

روز اول عید رفتم خواهرم بعد ۳ ماه دیدم گفت یه شب پیش هم باشیم فرداش بچم مریض شد
برگشتم خونم بردم دکتر بعد ۱۰ روز همه ی خواهر برادرام عمه ها عمو ها اومده بودن
دلم خواست برم یه شب بمونم پیششون باز
بچم ب استفراغ و اسهال افتاد

منم ادمم خب دوست دارم برم بمونم مثل بقیه
۹ ماه بود ک شب نمونده بودم بچم اصلا مریض نمیشد تا رفتم باز مریضی ....
تو ۱۲ روز سرما خوردگی و گلو درد خوب ک شد رفتم با اسهال استفراغ برگشتم

شوهرم تازه دیدم ب دخترم میگفت تا وقتی ک بری کلاس اول دیگه نمیریم خونه مامان جون


گفتم عههه مگه میشه
گفت منع نمیکنم عزیزم این ک بچه اینجوری ۱۲ روزه اب شد جلو چشمام اذیتم ......

خودمم گفتم دیگه اصلا نمیرم شب بمونم بخاطر بچم .....گفت شوخی کردم بابا میخای همین الان ببرمتون بچس دیگه مریض میشه چه میشه کرد 😅😅
طفلی دخترم الهی بمیرم واسش

کسی هست شرایطش مثل من باشه 🥺🥺