۵ پاسخ

بدترین تجربه عمرم بود پسرم سوراخ سوراخ میشد خودمم بخیه داشتم نمی‌تونستم بشینم

چه روزهای بدی بود یه حس عجیبی هم ناراحت بودم هم خوشحال زایمان کردم اومدم خونه خودم مادرم نبود پیشم منی که ناز پرورده بودم زایمان اولم چهل روز خوردم و خوابیدم بااینکه طبیعی بودم این یکی سزارین بودم بچم نارس بود دوکیلو بودش مادرم مریض بود سرطان داشت و بستری بود حالش خیلی بد بود اما من خبر نداشتم ب من میگفتن خوبه چون شیمی میشه اعصابش خرابه کاری ب گوشی نداره تاروز سوم بچمو بردم برای زردی گفتن زردیش رفنه بالا باید بستری شه گفتم ن دستگاه گرفتیم اوردیم خونه تا روز پنجم توی دستگاه بود روز پنجم بچم بیحال شد شیر نخورد سیاه شد زنگ زدم مادرشوهرم گفتم بیا بچم کرد برداشتن بچمو بردن از این دکتر ب اون دکتر سوراخ سوراخش کردن منم توی خونه گریه میکردم خالم اومد منم بیرون روی شدید گرفته بودم جای بخیه هام درد میکرد تاحدی ک عموم باهام ب گریه افتاد رفتم سرویس خالم اومد نشستیم باهم گریه کردیم روز هشتم ابجیم گفت بیا مامان مبخوا ببینتت رفتم دیدم ای وای مامانم روی تخت توی کمارفته ولی تا من رفتم گفتم مامان منم یه قطره اشک از چشاش افتاد دکتر گفته بود مادرت منتظر یکیه نمیتونه راحت بره منو بردن دیدمش کادرم روز دهم سزارینم رفت بخیه هامو کشیدم بعداز از استوری ابجیم دیدم ای وای مادرم رفت 😭😭😭😭😭😭😭

یازده روز دخترام بعددنیا اومدن چون نارس بودن بستری بودن،زمانی ک یکی رو شیرمیدادم ازون یکی خون میگرفتن نمیدونستم حواسم ب اینی ک دارم شیرمیدم باشه یا نگاه کنمو‌کباب بشم برا اون دخترم ک گریه میکرد
دوماهگیشونم باز عفونت ریه گرفتن و ده روز بستری شدن و من تنها بادوتابچه دوماهه توبیمارستان یکیشون همش اکسیژن بهش بود اینقد ریه اش درگیربود بچم خیلی اذیت شدنو اذیت شدم ...

وای منم همین روزها رو تجربه کردم

خیلی بد بود نه روز بیمارستان بودم پیش دخترم زردی داشت

سوال های مرتبط

مامان فرشته و دوقلوها مامان فرشته و دوقلوها ۳ سالگی
مامان مهرو و مهراد مامان مهرو و مهراد ۳ سالگی