۱۶ پاسخ

عییییین من فکر میکردم منم این فکرا میاد سراغم منم ناخواسته بود پسرم ودخترم ۹۵ پسرم ۱۴۰۲ درست ۷سال چقدررر دلتنگ قبل پسرمم که دخترم بزرگ شده بود من آزاد گاهی میتونم همون کارو بکنم ولی میگم ول کن با بچه حوصله ندارم گاهی هم میگم کاش همون موقع سقط میکردم با این که عاشقشم ولی دوست دارم برم مشاور وتراپیست چون بیشتر فکران که بهم غلبه می‌کنه نابودن می‌کنه حتی نمیتونم گالریمو نگاه کنم چون ....💔🙄

چقدتومنی عزیزم😃ولی چه میشه کرد خودمو گول میزنم که اگه پسرم بزرگ شد برمیگردیم به حالت قبل ولی فک نکنم چون چالش ها هم بابچه بزرگ میشن🤣

نگران نباش عزیزم چند سال دیگه پسرتم بزرگ میشه میره مدرسه دوباره عشق و حال به راهه😅😍
کلا چون فشار بچه داری خیلی رو مادر هست بیشتر اذیت میشه
منم بعد از 3 سال از عروسیم بچه دار شدم وقتی دخترم بدنیا اومد اولین جمعه ای که با شوهرم خونه خودمون بودیم من نه تونستم ناهار درست کنم نه یک لیوان چای بیارم
همش روی مبل نشسته بودم بچه شیر میدادم آروغ میگرفتم و پوشک عوض میکردم اگه اون وسط یکی دو ساعت بچم می‌خوابید منم سریع میخوابیدم
یه لحظه به شوهرم گفتم اگه الان بچه نداشتیم باهم از صبح هزار و یک خوشگذرونی کرده بودیم و الانم بیرون بودیم فارغ از همه جا و همه چیز
اونم با حسرت یادآوری اون روزا رفت تو فکر و پکر شد 😅 ولی خب بخوای نخوای همینه دیگه یا نباید بچه بیاری یاهم وقتی میاد باید قید زندگی بی دردسر رو بزنی

خوابیدن تا لنگ ظهر،بدون بیدار شدن های مکرر،،حموم و دستشویی رفتن بدون استرس و عجله،مهمونی و مسافرت بدون دغدغه ..ولی خب با این همه دلم براش میره و شبا تا میخوابه میرم عکس و فیلماشو میبینم و قربون صدقش میرم،،یا همش دلم میخواد درمورد کاراش با باباش حرف بزنم

تا وقتی که خونه خودم بودم دلم برای همه چی خودم تنگ میشد، اما الان نه، خونه مامانم به همه کارهام میرسم و خدا رو شکر میکنم که دارمش، حتی اگه تموم دنیا بگن کاش قبل بچه جدا می‌شدی

عزیزم انشالله بزرگ میشع پسرت باز دوباره باهم میرین میگردین
من ک هیچیم فرق نکرده بازم شکر میکنم ک دخترم هست سرم باهاش گرم میشه البته بزرگ شده بهتره یکم

قبلا هرعصر موزیک گوش میدادم و پیاده روی میکردم سمت خونه مامانم چون نزدیک همیم
بین راه خرید میکردم خوش میگذشت بهم
الان خیلی وقت که دیگه نتونستم پیاده روی کنم همش با ماشین میرم و میام

من دلم برای شب تا صبح بیدار موندنمون و فیلم دیدن و مسافرت رفتن و با دوستامون تفریح رفتن
کلا زندگیم خیلی عوض شد ناشکری نمیکنم الان پسرم جون و زندگیمونه

میفهممت🫠
من دلم برا هیئت رفتنا مون تنگ شده،تاآخرشب میموندیم بعدم با موتور برمیگشتیم،یاکربلا رفتنمون دوتایی🥺
آخ دلم خاست...
خدانکشتت😵‍💫

انقد اتقاقا و بلاها و روزای سخت داشتم تو این دوسال که اصلا به گذشته فکر نمیکنم..هر دوره زتدگی یه خوبیایی داره ...بچه هامونم بیشترین سختیشون چند سال اول تولدشونه بیشترین شیرینیشونم همین چند ساله واقعا الان تمام تلاشمو میکنم از حال بچم لذت ببرم که بعدا حسرت نخورم اون بی خیالی و تمام وقت در اختیار خودم بودن و تایمای بی دغدغه با همسرم دورش گذشت

دلم برا خوابیدن تنگ شده😕😂

ب نظرم بعده بچه دار شدن هیچوقت اون آدم سابق نمیشی من حتی میترسم دلتنگ قبل پسرم بشم همه چیزم شده پسرم بعضی وقتا یادم میره ب همسرم عشق بدم انگار ن انگار یه زمانی بدون‌ اون نمیتونستم🥲

من دلتنگ پیاده روی های سه ساعتم دوچرخه سواری .
امروز دیدم بارونه با کالسکه دخترمو بردم بیرون ،تاخواب بعدظهرشو تو کالسکه باشهو بخوابه ،من تا تونستم پیاده روی کردم و آسمون ونگاه میکردم و بو میکردم بوی بارون حالمو خوب می‌کنه ،کلی توت خوردم

دقیقا منم حس شمارو دارم.دلتنگی روزایی که با همسرم فیلم میدیدیم راحت بودیم. راحت مسافرت می‌رفتیم حرف می‌زدیم الان همچین شده بچه . هنوز هم نتونستیم عادت کنیم به شرایط ولی چه میشه کرد میگذره اینم

مال من فاصلشون ۴ ساله
منم همینم مدام میگم مثلا اگر دومی نداشتم الان این کارو میکردم اون کار میکردم فلان
اصلا هم اسمش ناشکری نیست فقط حستگیه
کاش اینام زودتر بزرگ شن یکم راحت شیم

عزیزممممم. حق داری میفهمم چی میگی 🙃🙂

سوال های مرتبط

مامان شاهرخ مامان شاهرخ ۲ سالگی
شاهرخ و دقیقا دو هفته ای هست که از پستونک گرفتم این وسط اتفاقی که افتاد به سینه من وابسته تر شد و هی گاه و بی گاه شیر میخواست اوایل با سینه میخوابوندم و تا نیم ساعت پیشش دراز کش بودم چون میخواست مثل پستونک تو دهنش باشه اما یواش یواش کشیدم بیرون و ب گریه هاش اهمیت ندادم الان تقریبا درس شده ینی اگه از دهنش بکشی تو خواب گریه نمیکنه و میخوابه اما همچنان گاهی از ۷واب بیدار میشه و دهنش و نشون میده ینی اینکه پستونک و بده منم همون لحظه پستونک خراب و میارم میدم بهش میبینه خرابه میندازه زمین دوباره میخوابه در کل خیلی دلتنگ روزایی میشم ک پستونک می‌خورد چون حال و هوای خاصی داشت میدادی بهش آروم نیشد میرفت ی گوشه بازی می‌کرد ولی بد از پستونک یک هفته کاملا عصبی بود الان بهتر شده ینی عادت کرده انگار ب این قضیه از اون شدتش کم شده . قبلا تو ماشین میتونستم با پستونک آرومش کنم یا کنترلش کنم اما الان باید ترفند های دیگه ای ب کار ببرم خلاصه ک گرفتم ولی نمیدونم چرا خودم بیشتر از بچم دلتنگ موقع هایی هستم ک پستونک میخورد🥲
مامان آقا علی اکبر 😄 مامان آقا علی اکبر 😄 ۲ سالگی
پیامی
برای
تو
که قصد داری...

برای تو، که ایستادی سرِ دو راهیِ …

اون چیزی که توی شکمته، فقط یه توده سلولی نیست؛
یه "جان"ه...
یه چیزی که داره کم‌کم شکل تو رو می‌گیره، تو رو مادر می‌کنه.
اون، اولین نفریه که صدای قلبت رو از درون شنیده. اولین کسی که قبل از اسمش، حسش کردی. قبل از اینکه دنیا ببینه‌ش، تو فهمیدی وجود داره.

می‌دونم که شاید هیچ‌کس کنار تو نیست. شاید مادر، خواهر، حتی پدر بچه همه بار رو روی دوشت گذاشتن.
می‌دونم... ولی یه چیز هست که فقط مال خودته:
صدای قلب اون بچه که الان، همین الان، داره توی بدنت می‌کوبه، حتی اگه هنوز نشنیدیش.

سقط، فقط پایانِ یه بارداری نیست. پایانِ یه بخشی از خودته.

یه بخشی که شاید سال‌ها بعد، بی‌هوا، نصفه شب، وقتی همه خوابن، بیاد توی فکرت و بگه: «اگه بودم چی؟»

هیچ‌کس نمی‌دونه تو چی کشیدی. هیچ‌کس حق نداره قضاوتت کنه.
ولی یه چیز رو بدون:
تو مادر شدی، حتی اگر کسی بهت نگه. حتی اگه کسی نباشه بچه رو بغل کنه، تو همین الان مادر شدی.
حتی اگه این چندمین فرزند تو هست، یه بچه‌ی تکراری نیست. این یه جان جدیده. یه نقطه‌ شروعِ تازه.

و اگه این بچه زنده بمونه، یه روزی شاید بشه همون کسی که بغلت می‌کنه و می‌گه: "ممنون که نگهم داشتی."

تو قرار نیست بی‌نقص باشی. فقط قراره مهربون باشی.

اگه فقط یه درصد احتمال می‌دی که یه زندگی پشت این دو‌راهی خوابیده، همون یه درصد کافیه.
چون زندگی همیشه از همون یه ذره شروع می‌شه...


@hejrat_kon

#سقط
#فریاد_بیصدا
#مادر
مامان زهرا مامان زهرا ۲ سالگی
تجربه من در دوران غذا نخوردن دخترم
حدود سه ماه دخترم هیچی غذا نمیخورد به زور میدادم تف مبکرد، شیر کم میدادم غذا بخوره فایده نداشت بدتر لاغر شد، دوبار دکتر بردم انواع شربت اشتهااور گرفتم هیچی تاثیر نداشت، و در اخر همه دندوناش که در اومد کم کم به اشتها اومد کلا سه ماه در حال دندون در اوردن بود، خیلی این سه ماه غصه خوردم نگرانش بودم همه هم میگفتن چقدر لاغره دخترت، ولی الان ماشاالله خوب میخوره بازم باید دنبالش راه برم نمیشینه ولی خوب میخوره و یه چیزی که خیلی دیدم تاثیر داره اینکه وقتی میبینه من با اشتها اون غذا رو میخورم اونم جذب میشه که بخوره هرچی بهش میدم خودمم باهاش با هیجانو اشتها میخورم که تشویق بشه، من اگه این تجربه رو داشتم وقتی بچه ام بی اشتها بود حالا به خاطر دندون یا جهش رشد سعی میکردم شیرشو بیشتر بدم که ضعیف نشه یهو و اصلا اجبار نمیکردم غذا بخوره و خودمو خودشو اونقدر اذیت نمیکردم، فقط صبر کنید که این دوران بگذره هرچی دوست داره بهش بدید با شیر بیشتر