۷ پاسخ

من رفتم مطب کارای عملمو کردم اصلا ندیدمش اینقد استرس داشتم
روز عمل برف میومد نرسیدن تو اتاق عمل داشتم عملمو کنسل میکردم یهو جلو در دیدمش یکم غر زدم ارومم کرد دیگه وقتی بیهوش شدم خودش میگن هر لحظه دلم برات میرفت بخیه ک میزدم دلم میلرزید دیگه چن روز بعد یکم ک رو ب راه شدم پیشنهاد دوستی داد ۸ ماه بعد ازدواج کردیم🥹

فامیل دور بودیم
باهم دوست شدیم مدت کوتاهی،
الان چهارساله زندگی مشترک داریم
خداروشکر عاشق همدیگه و ثمره ی عشمون هستیم 😘

من و همسرم یه فامیلیت دوری داریم باهم سر همین با هم ۵سال دوست بودیم وقتی ک خواستیم ازدواج کنیم بابام یه تصادف بدی کرد از اونجایی ک همسرم مکانیک بود پدرش به پدر من زنگ زدم گفت ک پسرم مکانیک و هر کمکی خواستی بگو خلاصه بابام و شوهرم از اونجا باهم در ارتباط شدن و بابام خودش پیشنهاد داد به من هنوزم نمی‌دونه ما پنج سال باهم دوست بودیم

هم دانشگاهی بودیم
همسرم اراکی بود من تهرانی...
خانوادش راضی نبودن اما همسرم خیلی مصمم بود .. در نهایت با نارضایتی خانوادش ازدواج کردیم.

هیچ کمکی بهمون نکردن حتی یک ریال... همسرم دانشجو بود و بیکار تا اینکه فارغ‌التحصیل شدیم دوتامون...

از همون سال یعنی 93 برای زندگیمون دوییدم و جنگیدیم تا به خونه و ماشین رسیدیم دوتامون استخدام شدیم... و حالا با اومدن پسرم به آرامش رسیدیم

خانواده همسرم بعد اینکه به اینجا ها رسیدیم شدم عزیز دردونه شون... اما من هرگز روزای سختی که تنهامون گذاشتن و بهمون تیکه مینداختند رو فراموش نمی کنم هرگز....

ما ۵ سال دوست بودیم.
الانم ۷ ساله زندگی مشترک داریم.

سنتی بود دوبار ردش کردم‌ باز اومد بهم میگفت چون خیلی خانوم بودی میومدما اخرم گرفتمت😁😅

سنتی بودیم.ولی عاشق همیم..با پدرم ی جا کار میکردن از قبل دورا دور همو می‌شناختیم ولی همو ندیده بودیم .یکی از همکارای پدرم معرفیمون کرد بهم

سوال های مرتبط