۱۱ پاسخ

اینم کاربرگ
دیگه این بازی هم براش تکراری شده زود وصل می‌کنه 😖😣😖
باید به فکر بازی جدید باشم😅

تصویر

سلام عزیزم میتونم بپرسم اون چسب اسمش چیه

سلام عزیزم میشه یک سوال کنم چطوری با ذخیره تخمدان پایین باردار شدی

عزیزم منم از شما یاد گرفتم دوس داره این بازیو ماهم ناهار خوردیم در حال خوابیم همسرمم شیفته فردا میاد انشالله

ماشالا بهش😍😍
عزیزم لطفا چندتا کتاب معرفی میکنید؟

وای چرا انقدر عاشق وصل کردنه رایان😆

منم از این کارا با پسرم میکنم یا با آبرنگ نقاشی میکشیم خیلی خوشش میاد

چقد خوب بلده چرا دختر من بلد نیست

چ عالی😍😍

خیلی قشنگ شده عزیزم

خیلیم عالی نسیم جان
خوش بگذره بهتون

سوال های مرتبط

مامان رایان مامان رایان ۳ سالگی
سلااام سلاااام مهربوناااا
ظهر همگی بخیر 🌞
من و رایان بازم پناه آوردیم بالکن که بابایی شب سرکار بود بخوابه تو آرامش
نهار هم از دیروز فسنجون مونده دیگه نمی‌پزم راحتم 😍

پس با خیال راحت نشستیم بالکن من کتاب میخونم با چایی و بیسکویت مورد علاقه ☕🧇
رایان هم نقاشی می‌کشه و شیر میخوره 🤣🤣🤣
از وقتی که احساس میکنم پرخاشگر شدم و بعضی وقت ها صدام برای رایان بلند میشه دوباره رو آوردم کتاب بخونم تا کمی آدم بشم 😅😅😅 بلکه بتونم خودمو آروم تر کنم نسبت به کارای رایان 😖😖
چون چه بخواهیم چه نخواهیم بچه ها بزرگ تر میشن لجباز تر میشن و حس استقلالی که دارن می‌خوان خودشون کاراشونو انجام بدن و صد درصد خراب کاری هایی خواهند داشت
ولی نمیشه عصبی شد و یا جلوشو گرفت اینجوری بچه ها عزت نفسشون رو از دست میدن باید بزاریم همراه با خراب کاری خودشون انجام بدن تا یاد بگیرن
پس در نتیجه ما باید یاد بگیریم آرامش خودمون رو حفظ کنیم 💆🧘🧘و دمنوش و چایی فراوان بخوریم 🤣😅🤣
خلاصه خدا قوت به همه ی مامانا 🥴🥴🫣🫣

زایمان
بارداری
شیرخشک
پوشک
مامان نورا مامان نورا ۳ سالگی
مامان رایان مامان رایان ۳ سالگی
سلااام سلااااام خسته نباشین

من دیروز عصر رایان از خواب بیدار شد دیدم دور چشمش قرمز شده ورم کرده 🥺🥲🥺
زنگ زدم به دکترش منشی گفت بیارش خلوته زود پاشدیم رفتیم دکتر
تو ماشین هم رایان هی می‌گفت کجا میریم گفتم میریم پیش آقای دکتر
👶 می‌گفت نه دکتر ندوست من
کلی حرف زدم باهاش که آقای دکتر مهربونه می‌خوایم بریم پیشش ببینه شما چقدر بزرگ شدی آقا شدی قدت بلند شده بهت بگه آفرین بیاین
خلاصه کلی حرف زدم آروم شد تو مطب هم هی تکرار کردم که دکتر معاینه کردنی دیگه گریه نکرد مقاومت نکرد 🥺🥺🥺🥲
دکتر گفت چشمش ملتهب شده احتمالا دستش آلوده بوده زده دوتا قطره داد که بزنم 🥺🥺
بعدش که دیدم پسر خوبی بود گفتم بریم برات جایزه بخریم که اجازه دادی آقای دکتر معاینه کنه کلی ذوق کرد رفتیم نوشت افزار که مداد شمعی و دفتر پاککن برداشت 😄🤣✏️📝📒🖍️🖍️
منم براش این خط کش شاملون دار خریدم که خیلی عالیه از دیروز با اینا مشغوله برای یادگیری اشکال هم خوبه
امروز از صبح هم اومده بالکن منم کشونده که بیا نقاشی کنیم 📝✏️🤣
نشستم اینجا ارواح هم دارن نهار میپزن 😖😣😖
مرغ گذاشتم که خورشت هویج و مرغ بپزم اگه آقا بذاره 😑😑😑😑

شماها در چه حالین ؟ نهار پختین؟؟؟؟