۳۰ پاسخ

اگر عشق بود ک تهش میشد رسیدن پس عشقی نبوده ک تهش ب ناکامی رسیده
درسته اکثر کتاب های عشاق میگن عشق یعنی نرسیدن و این نرسیدن زیباست اما واقعا توش زیبایی من ندیدم جز درد و غم و زجر
اینک تو برا یکی دیگ اونم برا یکی دیگ یا سینگل بمونه سخته برا ادم
عشق مادر ب فرزند حقیقی ترین عشق هست البته بازم مادر داریم تا مادر ...

خیلی دوسم داشت میگفت به مامانم گفتم کل طایفممون یطرف اونم یطرف دیگه همیشه قربون صدقه ام میرفت نازمو میکشید تلفنیا سه سال تلفنی حرف میزدیم ولی نزاشتن حالا با یه مرد بی احساس ازدواج کردم🥲

تحربش نکردم

.هیچ وقت عشق تجربه نکردم .یاد برادر فرخزاد افتادم میگفت پدرم قزاق بوده عشق نشون نمیدادن مادرم بی عشق زندگی و مرد ما هم از خونه زود رفتیم فروغ زود ازدواج کرد عشق تجربه کنه .منم اینطور نصیب شد جز هوس ندیدم خواهر از مرد .

نمیشه اسمشو عشق گذاشت نمیدونم خودمم میگم اگه واقعا عاشقش بودم عمرا ازدواج نمیکردم گاهی بهش فکر میکنم همین که آهنگ غمگین یا عاشقانه میشنوم سریع فکرم میره سمتش

عشق بود بعد از ۶سال بهم رسیدیم و یه پسر دارم الحمدلله ولی کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم

چقد خوبه شما عاشق شدین من حتی فرصت عاشق شدنم نداشتم😒

من با همسرم بچه ی یه محل بودیم عاشق شدیم خیلی خیلی دوستش داشتم
الان ۲۰ ساله ازدواج کردبم انگار همون روز اوله همسرم خیلی مرد خوبیه

پسر عمه دوست صمیمیم بود دوست شدیم ازدواج کردیم الان بابای بچمه
خیلی بهم محبت میکرد میتونم بگم هروز بهم یه طومار قربون صدقه میفرستاد از خوندش سیر نمی‌شدم
جوری رفتار کرد واقعا شیفتش شدم
قبل اون هم دوست پسر نذاشتم ولی بااینکه ۱۶ سالم بود دوتا خواستگار داشتم بهشون جواب رد داده بودم

اونی که واقعا همیشه دوستش داشتم نشد که بشه دلم خیلی تنگ شده واسه اون روزااا

ن نرسیدم تمام

باهم اشنا شدیم‌ اومد خاستگاریم عاشقم بود بعد گفتم بیشتر اشنا بشیم کرم از خودم بود هرروز دوتا سه تا خاستگار داشتم فک میکردم بهتر اونم گیرم میاد هی صبر کنم تا بهتر گیرم بیاد دو سال طولش دادم جواب دادنم با وجودی که دوسش داشتم هرروز صحبت باهم بیرون بودیم
من نامردی کردم به یکی دیگه بله دادم چون حسم و شواهدی گفت داره بهم خیانت میکنه پس دوسم نداره
و اون هنوز مجرد من پشبمون از کاری که کردم

اره عاشق شدم .محرم بودباهم دوست شدیم .بعدی سالم ازدواج کردیم

من و همسرم ازدواج سنتی داشتیم ،ولی الان همدیگر رو خیلی دوست داریم ،

من عشق رو تجربه نکردم خیلی سنتی ازدواج کردم و الان پشیمونم

تو دانشگاه عاشق هم شدیم سه سال دوست بودیم با سختی به هم رسیدیم و الانم دخترمون رو داریم

۱۴ سالم بود شایدم کمتر یا ی کم بیشتر ازش متنفر بودم پسرخالم بود میخواس با ینفر دیگه ازدواج کنه یهو ب خودم اومدم دیدم عاشقشم...علت تنفرمم همین بود ک منو نمیخواد ۱۸ سالم ک شد ی مدت باهم چت کردیم گف عاشقم شده و بعد یمدت نامزد کردیم و الان بابای بچمه

آره عاشقش شدم . الان هم بابا بچمه

۴سال باهم بودیم
اینقد منو دوس داشت هر روز قایمکی میومد پشت پنجره همو می‌دیدیم
اومد خواستگاری مادرم موافقت نکرد😔
پسری ک دوستش داشتم و دارم هنوز خودکشی کرد یه عالمه قرص خورد برنش بخش مراقبت های ویژه چند روزی بیمارستان بود
بعد مامانش اهل جادو بود پسرشو نسبت بهم سرد کرد
۳بار اومد خواستگاری مامانم یه ایرادی میگرفت میگفت سربازی نداری.گداهی نامه نداری .همه شو گرفت دوباره اومد بعد مامانم گفت مهریه اندازه سال تولدش دیگه اوناهم سرد شدن چند بار گفت بیا فرار کنیم ولی من دختری بودم ک همیشه حرف حرف مادرم بوده .
تا اینکه خبرش نداشتم چند ماهی مادرش زنگ زد گف دیگه کار پسر من نداشته باش .
منم یه خواستگار دیگه داشتم ن سربازی داشت ن مهریه بالا گرفتیم ۱۱۴ تا
مامانم قبول کرد و سنتی ازدواج کردیم.
اون پسری ک دوستش داشتم ۲ساله ازدواج کرده و مکه و کربلا مدام میره
اهل مسافرت خیلی تغییر داده خودشو سمت خوب .اوایل آشنایی ما به این چیزا اعتقاد نداشته بود زیاد بعد آدم شده.
۱۴ساله میگذره و فراموشش نکردم خبری هم ک ازش دارم دوستام تعریف کرده بوده.
دوسش داشتم واقعا خیلی ....ولی وقتی خودکشی کرد بعد ک بهتر شد گفت من ثابت کردم ک دوستت دارم تو هم خودکشی کن ثابت کن منم واقعا میترسیدم از اینکار .واقعا از عاشقی دیونه شده بود .چقدر اطرافیان مخالف ازداوج ما بودن . کاش میتونستم فراموشش کنم .

هجده سالگی یه تجربه یکساله داشتم ولی اونقدام عاشق نبودیم .خانوادمم قبولش نکردن ، باهمون نه اول رفت و با فامیلشون ازدواج کرد ،، سالها بعد خیلی سنتی با شوهرم ازدواج کردم و الان میبینم صدتای اونو می ارزه مثل یه کوه میمونه که بهش باخیال راحت تکیه دادم بدون هیچ ترسی ۷ ساله مثل روز اول آشنایی اخلاقش تغییر نکرده ،اخلاق گندمو تحمل میکنه ازش ممنونم 😄 شاید عشق همینا باشه ...

دم مدرسه دیدیمش
بهم نرسیدیم
خریت خودم بود

عاشق شدم . رفته بودیم اهواز خونه دخترعمه ام . پسر همسایشون بود . همسن بودیم . ۴ سال دوس بودیم .
ولی بخاطر راه دور خانواده ها جازه ندادن ‌.
الان با پسر عمه ام ازدواج کردم و دوتا بچه دارم . ولی خب نتونستم فراموشش کنم هنوز .

تجربه نکردم
و همیشه ته دلم ناراحتم...که کاش میشد یبار تجربه میکردم.

عاشق شدم پید همسایمون بود اما اون عاشقم نشد تو بچگی ۱۳ ۱۴سالله بودم و بهش نرسیدم هنوزم عاشقشم 💔💔

ما اقوام دور بودیم با ماشین اونا رفتیم عروسی راه دور بعدش زنگ زد بهم ۱سال دوست بودیم اومد خواستگاری الان یه پسر داریم

شدم نرسیدم شکر میکنم گ نشد

بابا هامون باهم همکار بودن

بابیتالک اشناشدیم حاصلش یه دختروپسر

تو دانشگاه با یکی دیکه از همکلاسیا دوست بود .. رفت خواستگاریش توافق نکرد کات کردن
چند وقت بعدش باهم هم صحبت شدیم و ادامه دادیم .. ۲ سال و نیم دوست بودیم و ازدواج کردیم

تو دانشگاه آشنا شدیم، بعد ۴ سال کش و قوس بهم رسیدیم، الانم دخترمونو داریم😍

سوال های مرتبط