تجربه سزارین پارت دو:
با آرامش وسایلمو جمع کردم دوش گرفتم ساک نی نی رو هم برداشتم چون شنیده بودم بعد پاره شدن کیسه آب چندساعت فرصت هست بنابراین سعی کردم به استرسم غلبه کنم. تو ماشین بودیم که یهو کلی آب با فشار ازم خارج شد خداروشکر قبلش پد گذاشته بودم😅 بعد کلی تماس بلاخره منشی دکتر جواب داد منم شرایطم توضیح دادم دکتر گفت خودمو سریع تر برسونم بیمارستان و دیگه مطب نیام. هفته قبلش نامه سزارین مو برای ٣٨ هفته و ٣ روز داده بود بنابراین بیمارستان هم چیزی نگفت. رفتم بلوک زایمان ماما پدمو چک کرد و پارگی کیسه آب رو تایید کرد و با دکترم تماس گرفت. منم رو تخت بودم یه سرم بهم زدن و ان اس تی گرفتن. تقریبا از ١١ و خورده ای تا ساعت ١:١۵ تو بلوک زایمان بودم که بعدش منو بردن اتاق عمل. دکترم خیلی سریع خودشو رسونده بود و تمام ویزیتای اون روزش رو کنسل کرده بود🥺 رفتار پرسنل خیلی خوب بود ماماها میدیدن استرس دارم همش شوخی میکردن باهام و میخندوندنم. تو اتاق عمل هم برام بی حسی زدن و خیلی شمرده همه چیزو توضیح دادن.. بعد بی حسی پاهام داغ شد و حس کردم یه ماده سرد شاید بتادین رو شکمم می‌مالیدن به دکتر گفتم من هنوز بی حس نشدم همه چیو حس میکنما گفت نترس ممکنه حس کنی اما درد نداری..یهو حس خفگی بهم دست داد ویه فشار رو قفسه سینم که ماسک اکسیژن زدن سریع برطرف شد.. دو سه دقیقه بعدش هم صدای گریه رز قشنگمو شنیدم..💕و

تصویر
۱۲ پاسخ

قدم‌نو رسیده مبارک عزیرم🥰😍
آزاده جان اتاق وی ای پی گرفتی؟
بیمارستان چه چیزایی بهت داد؟
چی با خودت بردی ؟

قدم نورسیده مبارک ❤️
اسم دکترتون رو بگین 🤍

قدم نو رسیده مبارک باشه عزیزم
از بعد هاش هم بگو مثلا شیر دادن پوشک عوض کردن اینا

سلام قدم نو رسیده مبارک ماشاالله

میشه بقیشو بگی؟

چند هفته زایمان کردید؟؟

مبارکه عزیزم خیلی خوبه از تجربه ات مینویسی یکم استرس مارو کم میکنی🥺❤

اینکه میفهمیدی ترسناک نبود؟

چقدر شبیه داستان اول سزارین من بود البته من کارم یکساعته تموم شد از خونه رفتن پرسیدن وزایمان

عزیزم کدوم بیمارستان بودی؟

قدم نو رسیده ات مبارک منم بستریم انقباض دارم برام دعا کن سرموقع زایمان کنم

مبارکه عزیزم 😍🩷 انشالله خدا برات حفظش کنه


گلم برنامه رو با سن تی نی تنظیم کن

سوال های مرتبط

مامان پسته پسر👶💙 مامان پسته پسر👶💙 ۱ ماهگی
#تجربه سزارین ۱
بخاطر طولانی بودن‌ و محدودیت گهواره مجبورم‌توی چند‌پارت این‌تجربه رو باهاتون شریک بشم .
من تجربه های مختلف رو تو گهواره خونده بودم و با کلی اضطراب ساعت ۶/۵ صبح ۲۶ خرداد رفتم بیمارستان برای تشکیل پرونده .
بعد از گرفتن فشار خون و nst نوبت سوند زدن شد. من از قبل به دکترم گفتم سوند رو تو بی حسی بزنیم اماقبول نکردمتاسفانه .
سوند : سوند زدن برای من یکمی دردناک بود چون ترسیده بودم وخودمو سفت میکردم . اگه بدنتون رو شل کنید متوجه نمیشین چون خیلی سریع انجامش میدن درحد چند ثانیه .بعد از سوند احساس سوزش داشتم و نشستن واسم سخت شده بود . بیست دقیقه ای منتظر شدم که صدام زدن رفتم اتاق عمل . اونجا اضطراب زیادی داشتم اما پرسنل اتاق عمل مخصوصا دکتر بیهوشی اینقدر مهربون و خوش رو بودن وسعی میکردن کمی آرومم کنن.
آمپول بی حسی : آمپول بی حسی برای من درحد یه سوزش ساده بود و واقعا ترسناک نبود به محض اینکه آمپول بی حسی رو زدن پاهام داغ شد اما دکترم گفت یه گفت ۱۰ دقیقه طول میکشه بی حس بشی و من میخوام بتادین بزنم ممکنه سردیش رو حس کنی پس نگران نباش ، اما به یک دقیقه هم نکشید که فشاری زیادی رو شکمم حس کردم و صدای پسرکم رو شنیدم و اونجا متوجه شدم دکتر خیلی زود کارش رو شروع کرده بود برای اینکه استرسم کم بشه اینطوری گفته بود.🙃
مامان پنبه مامان پنبه ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان قسمت پنجم
همون موقع دکترم رو دیدم که یه لبخند شیرین بهم زد و گفت دیگه تموم شد. پزشک بیهوشی هم بی حسی کمرو زد، گفت پاهات داغ میشه. خیلی مهربون بود و همه چیزو جلوتر بهم توضیح میداد. گفتم آره نوک پاهام داغ شد. سریع منو خوابوندن و جلوم پرده کشیدن. دکتر بیهوشی کنارم بود و بهم توضیح داد که کم کم بی حس میشی و نمیتونی پاهاتو تکون بدی. دست دکترو حس میکنی اما درد نداری. حتی آهنگ هم گذاشتن. دکتر گفت 20 ثانیه دیگه فشار بالای شکمت حس میکنی که میخوان بچه رو دربیارن اما درد نداری. و همین شد و صدای گریه بچه در اومد. اونجا بود که من بعد از چندین روز واقعا خندیدم. بعدشم خوابم برد😂 کلا از بی حسی تا صدای گریه شاید 3،4 دقیقه طول کشید. با صدای ماما بیدار شدم که نی نی رو آورده بود برای تماس پوستی و بهش شیر میداد. و اینجا من اولین دیدارم با نی نی بود. چشماش باز بود و نگاهم میکرد. عمل تموم شد و رفتیم تو ریکاوری. نی نی هم کنارم بود. منم همش خوابم میبرد و بیدار میشدم. واقعا خوشحال بودم اون کابوس تموم شده. بعد منو بردن تو اتاقم و همونجور درازکش لباسمو عوض کردن و اونجا مستقر شدم. خانوادم و اطرافیان این چند روز واقعا سنگ تموم گذاشتن برام. اما اون روز تا فردا صبحش هم من همش خواب بودم.
مامان تیام مامان تیام ۳ ماهگی
پارت دوم تجربه سزارین
ساعت ۳:۳۰بود دکترم اومد و باهام خوش و بش کرد و از قبل گفته بود دوست داری تو اتاق عمل چه آهنگی گوش بدیم باهم اون روز شوهرمم بود اون گفت دو پنجره گوگوش دکترمم اومد گفت هرکار کردم حفظ نشدم بیا تمرین کنیم 😂 ی دوباری پخش کرد و بعد رفت که حاضر عکل بشه بعدش بهیار و اینا همسرم و مامانم رو صدازدن اومدن پیشم و خداحافظی کردیم من وقتی همسرم رو دیدم یهو زدم زیر گریه اونم ی عالمه گریه کرد و بغلم کرد و‌گفت من مطمئنم زایمان بدون دردی داری و تو دختر قوی هستی بعدش اومدن منو بردن به سمت اتاق عمل خیلی جو اناق عمل و پرسنلش خوب بود کادرش همه جوون بودن من تقریبا باهمشون خوش و بش کردم و حتی درمورد شغلم و کاری که میکنم و اینا باهاشون صحبت کردم و دکتر بی هوشی هم خیلی دکتر خوبی بود من دیگه ترس و استرسم ازبین رفته بود . بعد دکتر بی هوشی بهم توضیح بی حسی رو داد و گفت تکون نخور من تکونم نخوردم راستش رو بگم اصلا درد نداشت دردی که فکر میکردم نبود شاید درحد گزیدن پشه بعد درازم کردن و جلو صورتم رو پوشوندن و دکتر آهنگ رو پلی کرد 😂 تا من بی حس بشم یکم طول کشید چون من کلا دیر بی حس میشم دندون پزشکی هم میرم همینه بعدش که پاهام گز گز کرد و سنگین شد سوند زدن برام و دکترم کار رو شروع کرد کل عمل باهام پرسنل حرف میزدن و حواسم رو پرت میکردن واقعا من دره ای ترس نداشتم دکتر برش زد و اینا ولی نمیدونم چرا هرچی شکمم رو فشار میداد بچه در نمیومد که دکتر بی هوشی که مرد بود گفت دکتر کمک میخواین دکترم گفت اره و کل وزنش رو انداخت رو سینه ام و خیلی محکم فشار داد جوری فشار داد که کلی آب و خون یهو پاشید بیرون
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۱۰ ماهگی
پارت دوم و ادامه
چون من اورژانسی شدم شانس من دکترم شب قبل کشیک بود جای دیگه منم کارهامو برای این بیمارستان هماهنگ کرده بودم که دیگه اورژانسی شدم دکترم ساعت ده اومد ، گف انقباض شدید داری ساعت ده و نیم اتاق عمل بودم ، متاسفانه از کادر اتاق عمل راضی نبودم متخصص بیهوشیش نمیدونم کی بود وارد نبود سه بار سوزن زد تا بی حسی تزریق کرد ولی خب دردش خیلی کم بود در حد امپول معمولی شایدم کمتر ، سوندم تو بی حسی زد ، بعد ب دکتر گفتم بی حس نشدم که گف تا بی حس نشی شروع نمیکنم ولی متوجه شدم شروع کرده ولی درد. نداشتم ، کیسه آب رو که زد یهو دیدم دو نفر از بالا سرم شکمم رو رو پایین فشار میدن این قسمت دردناک بود چون بالا بی حس نبود دیگه خیلی این قسمت اذیت شدم بعدش نفس میکشیدم دندهام تیر میکشیدن خلاصه ساعت ۱۰ و ۵۰ دقیقه صدای گریه پسرمو شنیدم که اوردن تماس پوستی دادن ، بعدش بردنش موقع بخیه هم گفتم درد دارم ک خواب اور زدن ولی با درد شدید تو ریکاوری بیدار شدم ، پمپ درد هم خوده بیمارستان زده بود که اصلا اصلا ی ذره هم اثر نداشت برای من ، موقع ترخیص از دکترم پرسیدم جریان چی بود گف پسرت کیسه اب رو که زدیم فرار کرده بالای شکمم مجبور. شدن فشار دادن ک اومده پایین تونستن درش بیارن ، و متاسفانه ب خاطر ی هفته زودتر دنیا اومدنش آب رفته بود تو ریش و دو روز بستری شد تو دستگاه و اکسیژن گرفت شنبه ظهری مرخص شد
الانم زردیش ۱۲ بود که دستگاه گرفتم خونه میزارمش زیر دستگاه🥺
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان آقا فرهان🧸⚽️ مامان آقا فرهان🧸⚽️ ۱۲ ماهگی
پارت دوم
ساعت ۱۱زنگ زدن که منو ببرن اتاق عمل و با ویلچر منو بردن اونجا چندتا سئوال پرسیدن و باهام حرف زدن تا استرس اگه دارم برطرف بشه تا نوبت من شد رفتم داخل اتاق که بنظرم خیلی جالب بود دکتر بیهوشی اومد و بهم اطمینان داد که آزارم نمیکنه و ازم خواست که همراهیش کنم با کمک پرستار خم شدم و آمپول بی‌حسی زده شد و باید بگم مثل زدن سروم بود آمپولش فقط یه لحظه تو نخاع حس تیر کشیدن میده و به دقیقه نمی‌کشه که بی حس بی حس میشی درازم دادن و ماما شکممو ماساژ داد تا کامل عصب شکمم بی حس بشه بعد جلومو پارچه گذاشتنو دکتر اومد و شروع شد اون تایم یه ماما کنارم بود تا من نترسم و چک می‌کرد تا حالم بد نشه
سر ساعت ۱۱و۲۵دقیقه موقع ساکشن کردن کیسه آب شکمم یهو رفت پایین و صدای بچم در اومد🥹
و بهم نشونش دادن و گذاشتن رو تخت و اومدن سراغ من تا جفت خارج بشه بعد اون یه لحظه تهوع گرفتم که سریع آمپول زدن که خوب خوب شدم بعد انجام کارا پسرمو آوردن و گذاشتن رو صورتم یعنی بهترین حال جهان بود برام بوی بهشت صورت نرم و گرمش اصلا نمیتونم خوب بودن اون لحظه رو با کلمات توصیف کنم