نمیزاشتم مادر شوهرم بیاد خونم
بچه نمیاوردم🤣😬
انقدر از همه جیز نمیترسیدم، متوجه میشدم که افسردگی بعد زایمان گرفتم و سریع درمان میکردم، شیر هم نمیدادم، شیر خشک میدادم.
همه چی خوب بوده شکر خدا هیچ کدوم دلم نمیخواد تغییر بدم
تمام تصمیمام درست بود
مثلا گفتم فقط شوهرم پیشم باشه خونه خودم باشم واقعا به آرامش خودم و شوهرمو بچم کمک کرد این کارم
بچم دوقلو بود به خاطره وزن کم بستری بودن 10روزبیمارستان بودن هرروزمیومدن دست میزدن میگفتن رگش پاره شده دوباره میبردن رگ میگرفتن انقدر گریه میکردن که خیلی دلم میسوخت برگردم عقب نمیزاشتم بیمارستان بمونن بامسعولیت خودم مرخص میکردم
اول جدا از اتاق خصوصی همون لحظه اول پرستار میگرفتم ک تا وقتی بیمازستانم کنار اقام کمکم باشه کارامو بکنه چون حانوادم راه دور بودن مادرم مریض بود نتونستن بیان بعدشم
هرروز ب مادرم زنگ میزدم میذاشتم صدا گریه بچمو بشنوه از پشت گوشی هر روز بهش زنگ میزدم هرروز ثانیه به ثانیه میگفتم از بچم براش 😔😔اخه ۱۴ روز بعد زایمانم از دنیا رفت بدون اینک بچمو ببینه بدون اینک من ببینمش😭😭😭😭😭😭😭😭😭💔💔 کاش میشد برگشت ب عقب
من بچه دومم بود.سرپسربزرگم تجربه کسب کرده بودم.اینقدر راضیم که یادم میفته قلبی میشم.همه چی ازبیمارستان و شیردادنم خاطره خوب شد.هیچ کس هم دیدنم نیومد.همه فامیلمون جمع شدن بعدده روزاومدن مهمونی دادیم.فامیل شوهرمم دعوتم کردن رفتم کلی تحویلم گرفتن.
آنقدر بی دلیل بابت زردی گرفتنش اشک نمیریختم
بدترین روزایی زندگیم روزایی بعد زایمانم بودن.
دخترم بستری شد مشکوک ب بیماری بود هزارتا تا دکتر وبیمارستان و آزمایشگاه
واقعا الان ک فکرشو میکنم میبنم چطور تونستم از اون روزا بگذرم🫠
من همون روز ک زایمان کردن بچمو دادن بعلم سزارین شدم گفتن فردا مرخصین داشتیم اماده میشدیم بریم خونه ک اومدن بچمو بستری کردن عفونت خون داشت شدید من از همون روز تا ۸روز تو بیمارستان بودم کارم گریه بود اصلا خاطرات زایمانمو دوست ندارم هم بچم هم خودم اذیت شدیم
شیرخشک نمیدادم که از ۴ ماهگی پس بزنه..تا ۸ ماهگی بدوشم...دیگه کلا نخورد..الانم ۱۸ ماهشه و بعد ۱۰ ماه هنوز شیر دارم
بیست روز اول زایمانم تو ان ای سیو پیش بچم بودم بیست روز رو صندلی زندگی کزدم کنارش خیلی حالم بد بود داغون شدم
جوابا چ با حال بود🥲🥲
پسر من رفلاکسی بود
شبا تا صبح هزار بار بیدار میشد
خواب عمیقی نداشت
از اینکه کسی کمکم کنه عذاب وجدان داشتم.فکر میکردم اینجوری مامان خوبی نیستم.
اگه برگردم عقب حتما خواهرامو نوبتی دعوت میکنم شب پیشم بمونن و کمکم کنن
سخت نمیگیرم ....هرشب گریه نمیکنم. استرسی نمیشم البته اینا ک الان میگم و اون موقع نمیومدم ...مطمانم بارم برگردم برنمیام چون افسردگی خیلی بده خیلییی......از سینه شیر میدادم ترک نکنه ب حرف دکترش گوش کردم پشیمونم و.....خیلی چیزهای دیگ
سوپ بیمارستان رو نمیخوردم😑من اون شب دلپیچه گرفتم با این بخیه هاام هعی میرفتم دستشویی میومدم😂😐از خونه برام سوپ اوردن پرستاره گفتش چون رشته داره باعث نفخ میشه و این حرفاا
من اونوقت ک زایمان کردم و مرخص شدم بدون بچم برگشتم خونه خیلی روزایه سختی بود برام بچم دستگاه بود ولی برمیگشتم به اون روزا جواب تموم ادمایی ک حرف مفت میزدن رو میدادم اونموقع یادمه فقط میگفتم بچم بیاد تمام فکرم بچم بود بعدش دیدم یه مشت ادم بی ارطش دور خودم جمع کرده بودم
من 14 روز بعد زایمان اومدم خونه خودم وتنها بودم بابچه.....درحالیکه افسردگی داشتم ونمیفهمیدم...دائم عذب وجدان مامانمو داشتم.اگ برمیگشتم حتتتما یه کمکی دائمی میگرفتم اون مدت رو که انقد رومامانن فشار نیاد وخودمم اذیت نشم و بیشتربمونم خونش
پا نمیشدم تو ۱۰ روزگی دخترم برم شهرستان اونم تو زمستون چون مادرم نموند پیشم بنده خدا کار داشت میگفتم میمونم خونه خودم ک بچه ام سرما نخوره نوزاد ۲۰ روزه بستری شد و هیچوقت خودمو نمیبخشم فک کن عمل کنی بری یک هفته بمونی پیش بچه سرما خورده تو بیمارستان افسردگی مزمن گرفتم
به خاطر هر چیزی خودمو سرزنش نمیکردم ،،
وقتی میگفتم درد دارم ب حرف هیچکس گوش نمیدادم و دکتر میرفتم ک بعدش ده روز بستری نشم
مثلا خودم اشتباه کردم از،یه سینه فقط شیر دادم هرکاری کردم دیگ فایده نداشت و اون یکیو نگرفت
هم شیرم ب نظرم کافی براش نبود
هم روی فرم پشتس سرش تاثیرگذاشته
هم سینه هام کوچیک بزرگ
امان از بی تجربگی
دوشیدن سینمو انجام نمیدم.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.