حالا که نزدیک یک‌سالگی دخترم داره میشه باز داغ دل من سر زایمانم و دردی که خانواده شوهر به دلم کردن داره تازه میشه....
من تیر ماه اوج گرما زایمان کردم بعد زایمان مادرشوهرم اینا اومدن ملاقاتم نکردن یه شاخه گلی یه نیم کیلو شیرینی یه کمپوتی چیزی هیچیییییییی نیاوردن که هیچ.
بجای برداشت برا من یه کاسه کاچی که شاید یک کیلو تبلت داخلش ریخته بود اونم نه نبات آب شده نبات درسته آن اخته بود وسطش گفت خودت بخور به بچه هم بده !!!!!!! بچه یک روزه!!!!! انگار منو مسخره کرده!!!!
خدا خیر مادر شوهر تخت بغلی بده بنده خدا برا عروسش شیرینی آورده بود به منم تعارف کرد چون واقعا آدم بعد زایمان قندش میوفته.
خواهر شوهرم اومد یه سبد خیلییییییییی کوچولو خیلی کوچولوها چهار تا بادکنک مینی از این ریزه ها باد کرده بود انداخته بود داخلش با یه عروسک از این دست فروشا میگیرن از اونا انداخته بود داخلش آورد مثلا برای ما!
بعدم اومدیم خونه رفت بعد بیست روز پیام داد یه احوال گرفت همین.
مادر شوهرم عین مهمون دو سه بار اومد و سر زد در حد چند دقیقه رفت.
یه دست کمک ندادن بقران.
حالا شما بیاین بگید من چهار تا حرف بهشون بزنم دلم خنک بشه مونده رو دلم .
میخام همون موقع تیر ماه بگم بهشون که پارسال مثلا اینجوری اونجوری.
چی بگم؟؟

۱۷ پاسخ

بنظرم شما خیلی دارین سخت میگیرین هرچی هم میاوردن بالاخره یه عیب و ایرادی میگرفتین بادکنک میگین کوچیک بوده عروسکو میگین فلان بوده هی ی بهونه دارین

به من حتی تبریکم نگفتن

ب ی ورت هم نباشه چه توقعی ازخونواده شوهر میشه داشت!!! اوناهم ی روزی جای توقرار میگیرن همین برخورد وباهاشون داشته باش
من اگه برات تعریف کنم از روز عقدم تاالان چه بی احترامیهایی که بهم نکردن برام گریه میکنی
نقطه ضعف نشون نده هرچی بیخیالتر نشون بدی جر خوردنشون حتمی

مادرشوهر خواهرشوهرت هیچی نیاورد
ینی شوهرتم ی کمپوتی آبمیوه ای چیزی برات نگرفت ک بخوری!!!!

بنظرم خداروشکر کن اینجوری بودند
من با دعوا مادرشوهرمو از خونم بیرون کردم
خیلی فضول و کنترلگره
همش وسط زندگیمون بود
پاش به بحثای خصوصی منو همسرمم باز شد
اصلا یه افتضاحی
همون بهتر که نیومدن
هیچی نمیخواد بگی

من همسرم خیلییی در حق خانواده اش لطف کرده ... پسر خوبیه براشون اونا هم دوستش دارن و پسرم رو ب عشق پسرشون دوست دارند

به نظرم محل نده
یعنی کلا میان تحویل نگیر
و اگه مثل من کینه ای هستی کمی صبور باش به وقتش جبران کن😅

اهمیت نده گذشت توهم جبران کن محل نده 👍😂

عزیزم
اولا تو با خودت با این حرکاتت خودت کوچک میکنی به نظر من
اصلا اهمیت نده و کمتر رفت و امد کن
بعدم انتظار گل و شیرینی باید از همسرت داشتی
جلوتر از زایمانت میخریدی اماده
الانم که کلی شیرینی خشک که چند روز بمونه هست گلهای ربانی که ترند شده هست
بخاطر هزینهاش میگم میخریدی میزاشتی کنار که اومد بیمارستان بیاره
موقع زایمانم کلا میگن نباید اوایلش بخاطر داروها چیزی بخوری فکر کنم زایمانتم طبیعی بوده
ولی خو قبلا برای بیمارستان مثل چای و قهوه و خرما و ی چند جور میوه و کمپوت
خودت اماده میکردی میدادی همسرت
که الان انقدر حرص نخوری
هر کی براساس عقلش قدم برمیداره و احترام میزاره
احترام بزاری به طرفت اونم میزاره نزاری نه
من بودم با کمتر رفت و امد کردن و نرفتن خونشون
هم مغزم هم زندگیم اسایش داد
دنبال شر نبودم که بیافته به زندگیم بی محلی بهترین گزینه هست

چه انتظاراتي داري،من به اين مرحله رسيدم كه همين كه گند نزنن به زندگيمو ،عذابمون ندن و ريختشونو نبينم برام كافيه،هيچي تا الان نديدم خودشونم نبينم راحتم

به نظرم تولد بگیر دعوتشون نکن😎

خواهرشوهر مادرشوهر من که هیییییچی نیاوردن منم اصلا نگفتم بهشون اصلا برام مهمم‌نبود الان تاپیکتو دیدم یادم اقتاد چیزی نیاوردن وگرنه اینقدر برام بی اهمیت بود ک بهش فکرم نمیکردم

ول کن بابا
همه همینن
فکردی براماخودشونوکشتن
بهش فکرم نکن

منم مثلا شما عزیزم ولشون کن خدا شرمندشون کنه توام اصلا برا تولد بچت دعوتشون نکن باز بیان همون اش همون کاسه کادو چیزی نیارن باز غصه میخوری توام ب وقتش جبران کن براشون

بی خیال بابا به این چیزا اصلا فکر نکن
من بعد دوازده سال خدا بهم بچه داد هیچ کس یه شاخه گل نیاورد برام نه شیرینی نه هیچی نه حتی همون کاچی
من به اصلا بهش فکرم نمیکردم الان شما گفتین اومد تو ذهنم
تمام کارام و مامانم که مریض بود میکرد اونا ده دقیقه ای میومدن و میرفتن یه بارم کمکم ندادن الان یادم افتاد گریم گرفت ولی هیچ وقت کینه به دل نگرفتم اصلا مهم نبود برام

ول کن عزیزم حیف ذهنت نیست درگیر کنی من پدرشوهرم زنگم نزد بهم تبریک بگه کلا هم نیومد پسرمو ببینه ، تازه بهتر

عزیزم هرچی بگی ضعف خودتو نشون میده بیشتر کیف میکنن
درسته خیلی سخت بود اون موقع ولی مهم اینه گذشته
به جاش تحویلشون نگیر
دخترتو خیلی نبر که ببیننش
و کلا بزار به موقعش که بهتر نیاز داشتن تلافی کن

سوال های مرتبط

مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۶:دکتر گفت بهش ابمیوه بده بخوره تا میام دوباره رفت و اومد خیلی رفت و‌امد میکرد از اتاق به بیرون
برگشت و گفت زور بزن دوباره چند تا زور و نفس عمیق و فوت کن و آروم باش و دوباره رفت بیرون چند دقیقه بعد اومد داخل دوباره شروع که خوب سرشو میبینم باید زور بزنی دیگه تو کانال زایمان کاملا گوشی تلفنش زنگ خورد دستکش رو نصفه از دست باز کرد گوشی رو جواب داد و همچنان جلوی پای من نشسته بود دوباره گوشی رو گذاشت کنار و شروع کردیم زور زدن و نفس کشیدن یهو برش رو زد و یه رگ رو هم برید خون فواره میزد بیرون ازش خودش ترسیده بود معلوم بود شوهرم پشت سرم بود به اون گفت باباش بیا ببینش موهاش معلومه ها یاسی خانوم عالی بودی یه کم دیگه تموم و رگ رو‌ سوزوند و دوتا زور زدم و اون خانم مسن هم با آرنج به شکمم فشار آورد و کسری دنیا اومد خیلی درد داشتم این پنج دیقه آخر کل رگ های بدنم داشت پاره میشد فقط دست های شوهرمو با تمام وجود فشار دادم و جیغ زدم وقتی کسری اومد همه درد هام رفت انگار که منم با اون دینا اومدم همونقدر سبک شدم بچه ام مثل یه گوله برف سفید و گرد بود با صدای آروم گریه میکرد و صدای ملچ مولوچ کردنش تو اتاق پیچید دکتر دوباره رفت بیرون و بعد پنج دقیقه برگشت و منو بخیه کرد کاملا حسش میکردم ولی انگار دیگه این درد ها برام دردی نبود که اخ و اوخ کنم براش بخیه زد و گفت دو سه تا بخیه خوردی من زیبایی هم برات انجام میدم حتی به شوهرم گفت یه جوری بخیه میزنم که اصلا نفهمید یه بار زایمان کرده بخیه هاش رو زد و رفت من موندم و پسرم تو تخت کنار منتظر دکتر اطفال و همسرم حدود یک ربعی منتظر موندیم همونطوری تا خدماتی ها اومدن
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
قصه امشب نی نی ها👼🌛
یه پنگوئن کوچولو بود به اسم “برفی” 🐧❄️. برفی توی یه سرزمین پر از برف و یخ زندگی می‌کرد 🌨️🧊. اون عاشق این بود که با دوستاش روی سرسره‌های یخی لیز بخوره 滑️.
یه روز که داشتن بازی می‌کردن، یه ماهی کوچولو دیدن که توی یه حفره یخ گیر کرده بود 🐠🧊. ماهی کوچولو داشت تقلا می‌کرد تا خودشو نجات بده، ولی نمی‌تونست! 😥
برفی با دیدن ماهی کوچولو، دلش سوخت. 🥺 اون با دوستاش مشورت کرد و گفت: “بچه‌ها، باید به این ماهی کوچولو کمک کنیم!” 🤝
همه با هم یه برنامه ریختن! 💡 اول، چند تا از پنگوئن‌های قوی‌تر شروع کردن به کندن یخ با منقارهای تیزشون ⛏️. بقیه هم با بال‌هاشون باد می‌زدن تا یخ زودتر آب بشه 🌬️.
بالاخره، بعد از کلی تلاش، تونستن یه راه باز کنن و ماهی کوچولو آزاد شد! 🥳 ماهی کوچولو با خوشحالی چند بار دور خودش چرخید و بعد با یه “فیـــــــش!” 👋 رفت توی آب. 🌊
برفی و دوستاش خیلی خوشحال بودن که تونستن به یه موجود دیگه کمک کنن. 🥰 اون روز فهمیدن که با کار تیمی و مهربونی می‌شه کارهای بزرگ انجام داد! 💪🌟
مامان سبحان مامان سبحان ۱ سالگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۵ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت اول:

من دقیقا یک هفته بعد از تولد پسرم یبوست شدید گرفتم. زایمانم هم سزارین بود یعنی نه آمپول فشار خوردم نه درد طبیعی کشیدم که بیرون زدگی بشه. نمیدونم از بدشانسی بود یا چی. البته چون پسرم فقط شیر مادر خورد و منم شیرم زیاد بود باعث شد بدنم خیلی کم آب بشه و احتمالا دلیل یبوست شدیدی که گرفتم همین باشه. در حدی بود که من یک هفته نمیتونستم مدفوع کنم و یهو بعد یه هفته دستشویی میرفتم با بدبختی یه عالمه مدفوع داشتم. همون باعث شد من شقاق مقعدی و زخم و ترک پوستی تو ناحیه مقعد پیدا کنم. این زخم‌ها که اومد دیگه نتونستم مثل قبل دستشویی برم. مشکل یبوست هم داشتم و دیگه بدتر. رفتم پزشک زنان و بهم قرص منیزیم داد. حل نشد. رفتم پزشک داخلی و قرص سی لاکس و شربت لاکسی ژل داد. اون قرص رو تا می‌خوردم یه کم مدفوعم نرم تر بود. ولی هی مجبور بودم دوز بیشتری بخورم و از روزی یه بار رسیده بود به روزی سه یا چهار بار ولی هنوز سخت دفع داشتم چون دیگه شقاق و زخم بود و حتی اگر اسهال هم میشدم باز درد و سوزش مزخرفی داشتم. اینجا پسرم حدودا چهار ماه بود و تا هفت هشت ماهگیش اوضاع همین بود. درد و سوزش که میگم نه یه ذره دو ذره. یعنی من کابوسم شده بود دستشویی رفتن. اصلا دلم نمی‌خواست برم دستشویی انقدر که زجر میکشیدم و تازه بعد از دفع هم تا ساعتها این درد و سوزش همراهم بود به حدی شب تا صبح خواب نمیرفتم. دیگه تحملش برام سخت شد. رفتم پیش پزشک متخصص مقعد. بهم یه رژیم غذایی ضد یبوست داد و یه سری پماد و دارو. البته من قبلشم کلی پماد ضد فیشر و آنتی همورویید استفاده کرده بودم ولی هیچکدوم درمونم نکرد. دستورات پزشک رو که انجام دادم مشکل یبوستم بهتر شد ولی خب دیگه اوضاع من خیلی وخیم شده بود.
مامان معجزه خدا مامان معجزه خدا هفته هفدهم بارداری
سلام دوستان عزیز دیروز دیدم که عماد قشنگ فوت کرده رفتم بیدار کردم تمام عکسهای که مادرش گذاشته بود دیدم باورتون نمیشه من از ساعت 7تا 3شب داشتم همش عکس هارا نگاه میکردم قربون دل مادر عماد بشم چی کشیده درد بچه و داغ بچه خیلی سخته خدا نصیب هیچ مادری نکنه باتمام وجودم درکش کردم که چی کشیده چون خودم یه فرشته آسمانی دارم منم دخترم یه روز بردم بیمارستان بستری شد سرما خورده بود نمی‌دونم دکتر چی زد حال بچه بعد شد انتقال دادن اراک دخترمن یک هفته اون جا بود در یک هفته من خیلی درد کشیدم دخترم به دستگاه وصلش کردن رگ مرکزی براش بارکردن از سرش رک کشیدن خیلی میدونید زمانی که دخترم را به دستگاه وصلش کردن رفتم نماز خوندم از خدا خواستم که اگه بچم خوب میشه که تا فردا چشماش باز کنه اگه نه ببرش پیش خودت اون راهم شفا هست شاید با خودتون بگید چه مادر دل سنگی دل سنگ نیستم دیدن درد بچم نداشتم قلب مادر هیچ وقت دروغ نمیگه مادرم می‌گفت که شیرتا بدوش دخترت خوب بشه میخواد ولی من این کارا نمی‌کردم چون نمی‌تونستم ببینم که بچم گشنه هست من شیرش میریزم بره میدونید خدا بعد کلی دوا دکتر بهم دادش ولی خواست خدا این بوده دلم با این آروم میکنم که پیش خدا هست مگه بهتر از خدا هم کسی می‌تونه ازش نگهداری کنه دیدار به قیامت تا برم پیشش اون صورت نازش یادم نمیره پارسال این موقع بارداربودم 20م تولدشه میرم سرمزارش میگیرم من اول به خاطر خدا تحمل میکنم بعد دخترم دیگم 4ماهه من شب ها نخوابیدم انشالله که هیچ وقت تب بچه هاتون نبینید داغ بچه خیلی سخته ببخشید که ناراحتتون کردم دلم گرفته بود یاد دردهای خودم افتادم وقتی عماد دیدم برای منم دعا کنید که خدا جاشو برام سبز کنه اینم عکس فرشته آسمانی من بهترین اتفاق زندگیم