۱۳ پاسخ

پارت دوم:
من هم بخاطر سلامتی خودم و نوزادم دوتا دولتی هارو انتخاب کردم.و اینم بگم که از اول تصمیمم زایمان طبیعی بود.که اگر خدای نکرده اتفاقی افتاد تجهیزات تو خود بیمارستان باشه و نیازی ب انتقالمون به بیمارستان دیگه نباشه. (از هردو زایمان ترس داشتم اما نهایتا طبیعی رو انتخاب کردم باز هم بخاطر سلامت نوزادم.البته هیچ گاردی نسبت به سزارین ندارم هرکسی بدن و زندگی خودشه و خودش میتونه تصمیم بگیره.) معاینه لگنی رو تو هفته۳۸انجام دادم که با اطمینان خاطر برم برای زایمان طبیعی ماما همراه(خصوصی)گرفتم خیلی کمک کرد از هفته۳۸باهام بود.از هفته۳۷من کمی درد داشتم دردی کمتر از درد پریودی و فکر میکردم که کم کم دارم نزدیک میشم به روز زایمان(کمر درد خفیف.پا درد خفیف.گرفتگی عضلات مخصوصا عضلات پا.گرفتگی خفیف زیر دل)اما این دردا دردای واقعی زایمان نبودن.درواقع ماه درد من اینجوری بود.
ادامه تو کامنتا

عزیزم ماما همراهت کی بود میشه ادرس یا شماره ای ازش بدی اگه حتما راضی بودی ازش

ماما همراهت کی بود ؟
من سبلان زایمان کردم ماما همراهم میرزایی بود
عین تو تک تک سوزنایی ک فرو میکردن بخیه بزنن رو حس میکردم سه تا از بخیه های منم باز شده بودن خیلی درد کشیدم

مبارکه و به سلامتی انشالله که بخیه هات هم زود زود خوب بشه
خیلی مراقبت کن ازشون

ومنی که هیچ کس تو خونه کمکم نمیکنه 😭
خدا هم خودتو هم مادرتو هم بچه تو سلامت کنه
علوی بودی یا سبلان

پارت ده:
خلاصه کلام زایمان چه طبیعی چه سزارین سختیای خودشو داره ازاینور شب بیداریایی که مسئولیت ی نفر دیگه رو به عهده داری
از اینور تن و روح خسته که بدون استراحت کامل داره به زندگی ادامه میده

پارت نهم:
اومدیم خونه....
من تازه دردام شرو شد اما خب نمیخوام بترسین میشد تحمل کرد البته اگه کمک داشته باشی.من مامانم همش کنارم بود.خیالی خوابم میومد خیلی ضعف داشتم کمر درد شدید داشتم و دارم.ازاینورم بخیه هام میسوزه.
دوسه روز بعد رفتم که چک کنن ببینن مشکلی هست یا نه
یکی از بخیه هام دراومده بود و بسته نشده بود یکمم عفونت داشتم بهم محلول دادن و گفتن باید باز نگه دارم و خشک.اما خب با وجود خونریزی این امکان نبود.
روزی دوبار تو وان محلول میشینم با سشوار خشک میکنم وپد میذارم.

پارت هشتم:
بعدش بچه رو پوشوندن منم از تخت اومدم پایین سوار ویلچرم کردن بچه رو دادن بغلم از اتاق خارج شدیم دم در همسرم و دوتا مامانا منتظربودن چشماشون اشکی بود چون صدای داد و جیغ منو میشنیدم نگران شده بودن اما وقتی منو و بچه رو دیدن اشک شوق داشتن.
بعدش وارد بخش شدیم اومدن چن بار نگاه کردن رسیدگی کردن شکممو فشار دادن که خونریزیمو چک کنن بخیه رو نگاه کردن مراقبت های لازم رو توضیح دادن بعدش مارو مرخص کردن.
ادامه توکامنتا

پارت هفتم:
هنوز جفتم داخل بود از حرفاشون فهمیدم جفت تیکه تیکه شده حالا یا بخاطر تعداد زیاد آمپول ها بود یا چی نمیدونم فقط میدونم گفتن جفت تیکه تیکه شد همش باید بیاد بیرون
چند بار شکممو فشار دادن وهرباردفع شدن رو حس میکردم.خیلی سخت بود درد داشتم اما همش به فکر بچم بودم و این باعث میشد دردارو تحمل کنم.بعدش شروع کردن به بخیه زدن گفتن بیحسی زدیم گفتم من دارم حسش میکنم گفتن عادیه بیهوش نیستی که بیحسی. از حرفاشون فهمیدم که پوستم نازکه و بخیه نمیمونه حالت پوسیده پوسیده میشه.بمنم تاکید میکردن که خیلی باید مراقبت کنم.ازشون پرسیدم چندتا بخیه زدین گفتن نمیشماریم بخیه رو.اینجا بود که فهمیدم زیاد بخیه خوردم بخاطر همین بهم نمیگن.
خلاصه دراین حین ماما همراهم بچمو آورد که چسپوند به سینم به صورتم که لااقل بخاطر حضورش دردامو کمتر حس کنم شیرین ترین لحظه اینجا بود عاشق نفساش شدم.عاشق نگاهش....
ادامه تو کامنتا

پارت ششم:
خلاصه یکم گذشت اکسیژن رو در آوردن معاینه کردن گفتن پیشرفتت خوبه اما بهم نمیگفتن چند سانتم دکتر اومد کیسه آب رو زد همه جا خیس شد تازه اونجا بود که فهمیدم درد واقعی چجوری شروع میشه همش داد میزدم اما ماما همراهم با تنفس کمک میکرد کنترل کنم دوباره ورزش کردم با ماما خدا خیرش بده از اول تا آخر مراقبم بود خوراکی و کمپوت آناناس و خرما بهم میداد من فوبیا معاینه دارم هربار تو معاینه دستمو میگرفت یهو حس مدفوع گرفتم و فشار شدید گفتم واییی حس میکنم مدفوع دارم سریع معاینم کردن گفتن یکم دیگ بچه میاد ماما همراهم منو برد زیر آب گرم شکمو کمرمو ماساژ داد یهو فشارا زیاد شد گفتن سریع برو اتاق زایمان رفتم دوسه تا زور زدم ی حس سوزش کنار مقعدم حس کردم که بعد فهمیدم برش زدن و بعدش بچم ساعت۲۳:۱۵روز۱۷خردادبه دنیا اومد(اینجا تموم دردام یهووووو تموم شد)
ادامه تو کامنتا

پارت پنجم:
تخت کناری من هم دقیقا همون مامایی رو گرفته بود ک من گرفته بودم تا اومد سه سانت بود به ماما زنگ زد و برای من خیلی خوب شد.دوتامون کنار هم بودیم و بهمون رسیدگی میکرد.یکم ورزش داد بااون همه قرص و سرم و آمپول تغییری نکرده بودم اما با ورزشای ماما بالاخره بعد چندین ساعت شدم دو سانت ولی همچنان اون دردی که باید باشه رو نداشتم.خلاصه قرصا و آمپولا و سرمها تکرار میشد.تااینکه یکم درد و انقباضنامنظم گرفتم همچنان ورزش و آب گرم کیسه آب گرم و رو توپ نشیتن و تنفسا ادامه داشت.تااینکه یهو دستگاه ارور داد و صداش دراومد همشون اومدن بالا سرم گفتن دردات زیاده؟گفتم نه معاینه کردن چیزی بمن نگفتن یهو دیدم اکسیژن وصل کزدن بهم هرچی پرسیدم هیچی نگفتن بهم هنوزم نمیدونم جریان چیه.
ادامه تو کامنتا

پارت چهارم:
ساعت ۸بستری شدم بهم تخت دادن وسایلمو گذاشتم خوشحال و خندان بدون اینکه بدونم چی در انتظارمه دراز کشیدم.
بهم سرم زدن مانیتور وصل کردن فشارمو گرفتن خلاصه بالا سرم بودن.دکتر معاینم کرد گفت هنوز ی سانتی.
تو سرم یه آمپول زدن.
یکم گذشت اومدن گفتن درد داری؟گفتم نه.بهم قرص دادن.ی ساعت بعد اومدن گفتن درد داری؟گفتم نه.معاینه کردن دوباره گفتن هنوز ی سانتی.یکم بعد قرص بعدی.آمپول بعدی سرم بعدی مجدد پرسیدن درد داری و من همچنان درد نداشتم.هنوز ی سانت بودم.
ادامه تو کامنتا

پارت سوم:
بخاطر دردای ماه دردم و سقط سال گذشته ترس از زایمان زودرس داشتم.بخاطر همین مامانم زودتر از موعد از تهران اومد خونه ما که مراقب من باشه تا اگر زایمان زودتر از موعد بود کنارم باشه.و همینطور خونه رو برای اومدن نینیمون حاضر کنه.(خدا حافظ و نگهدار تموم مادرا باشه الهی)
۳۹هفته و شش روز تقریبا بدون درد رفتم بیمارستان گفتم کاهش حرکت احساس میکنم نوار قلب گرفتن معاینه کردن گفتن ی سانت بازی خواستن بستری کنن اما دکتر اومد و گفت نه فردا که ۴۰هفتت تموم میشه دقیقا بیا بستری شی.شاید تا فردا دردات شروع شد.منم یکشنبه ۱۷خرداد(همزمان با تولد همسرم)صبح ساعت۸بستری شدم.با ماما همراهمم هماهنگ کردم گفت وقتی سه چهار سانت شدی بهم بگو زود بیام.
ادامه توکامنتا

سوال های مرتبط