۸ پاسخ

اما از این دوران تمام لذتشو ببر که بر نمیگرده
پسر بزرگم 17 سالشه امروز نگاش میکنم ...دیگه وابسته ی من نیس دیگه نمیگه مامان بغلم میکنی دیگه باید بزور بوسش کنم بوس نمیده ... دلم براش تنگ میشه خیلی زود بزرگ میشن🥲🥲🥲 وما میمونیم و جای خالیشون
دخترم الان اذیتم میکنه اما من با تمام وجود بغلش میکنم باهاش بازی میکنم
با تمام اذیتاش باهاش تفریح میرم شما هم سخت نگیر باهاش برو بیرون و به کارو گردشت برس

دختر منم دقیقا اصلا کولیک نداشت فقد یکی دوبار
اصلا این بچه گریه نمیکرد خالم اینا میگفتن یکم اذیتش کنیم صدا گریش رو بشنویم ینی باورت میشه ابن بچه گریه نمیکرد حتی شبا ساعت ۹ ۱۰ می‌خوابید تا ۱۰ ۱۱ صبح ولی الان بچم سیاه سدفه گرفته دوماهه ک ن خودم خواب درستی داشتم ن بچه خودش همش سرفه میزنه خیلی خستم‌کم اوردم🥲

منم تا بیس روز کمکی داشتم بعدش خودم بودمو خودم .

خدا به همه مون صبر بده.بچه بزرگ کردن واقعا سخته.🥲

منم همینجور خواهر شما بازم از چهارماهگی شروع شده من از همون اول کولیک و رفلاکس داشت و باوزن دو کیلو و ششصد دنیا اومد بیچاره شدم آنقدر که نق میزد بدون هیچگونه کمکی مادرمم خودش درد اعصاب داشت تازه انتظار داشت کمک به اوهم بکنم هیجده سالم بیشتر ندارم الآنم که گلوش چرک کرده و مریض شده بیچارم کرده

دقیقا منم همینه دردم.. بچه من فقط نق میزنه نه شیر میخوره نه غذا میخوره نه آب میخوره نه میوه میخوره همش گریه همش نق نق نق نق
بخدا دیگه اینجوری پیش بره فک کنم سکته کنم یه جه بیفتم بمیرم
هیچ کمکی هم ندارم هیچکس نیست حتی ۱ دقیقه بگیره بچه را من دستشویی برم دارم قشنگ زجرکش میشم 😭😭😭

بنظرم اولاش خیلی سخت بود.نه که الان اسون باشه ولی اوایل به من خیلی سخت گذشت تاخودمو وفق بدم باشرایط جدید سخت گذشت.

هیچ وقت هیچ وقت اصلااا نشده با اینکه ب معنای واقعی کلمه پاره ام قبل زایمان سرکار میرفتم تفریحم ب راه بود کافه پیک نیک سینما گردش بیرون رفتن با رفیقام با اینکه تا ساعت ۷ و ۸ شب همیشه خدا سرکار بودم ولی یکبارم خسته نشدم دلم واقعا برای اون روزایی ک کوچولو بود و تو شکمم بود تنگ شده زیاد

سوال های مرتبط

مامان آوین🐣🌱 مامان آوین🐣🌱 ۱ سالگی
یکم دردودل
#موقت
وقتی آوین ۳ یا ۴ ماهه خیلی راحتتر از الان میخوابید تقریبا میشه گفت یه بچه مستقل بود برای خوابیدن ولی از وقتی دردا و بیقراریای دندونش شروع شد خیلی وابسته من شده حتی الان تو خواب دنبالم میگرده که بیاد تو بغلم برای خوابیدن هم که حتما باید تو بغلم باشه تا بخوابه.
من قبل به دنیا اومدن آوین حتی قبل بارداریم بخاطر شغلم دستام درد میکرد الان که دیگه کلا وابسته من شده ینی تو بیداریش کلا میگه من پیشش باشم حتی نشسته باشمم باید تو بغلم باشه دستام خیلی بیشتر از قبل درد میکنه دیگه از درد دیسک گردن و کمرم نمیگم ...
ناشکری نمیکنم این روزا دیگه تکرار نمیشه برامون چون بزرگتر میشه و وابستگیش کم میشه ولی واقعا گاهی خسته میشم و میبرم از همه چی از طرفی رابطم با شوهرم داغونه و خودم بشدت خسته و داغونم و بیزارم از کار کردن تو خونه ینی الان وضعیت خونم خیلی بهم ریختس ولی واقعا نه حوصلم میکشه نه اعصابش دارم. بشدت عصبیم و زود جوش میارم.
من آدمی نبودم که بی تفاوت باشم نسبت به خودم یا شوهرم ولی الان ۷ ماهه که بعد زایمانم نرفتم دکتر قلبم که فشارم کنترل بشه و همیشه سردردای بدی دارم و تازگی پامم ورم میکنه تست پاپ اسمیر دادم ولی نبردم پیش دکتر نشون بدم عفونت زنان دارم کلا بیخیال شدم لک افتاده رو صورتم دارو مصرف میکردم ول کردم موهام میریزه به طرزی که کچل شدم ازمایش دادم ولی نرفتم نشون بدم. حالا از شوهرم نمیگم که حالش بد بود و کلا بی تفاوت بودم.
واقعا خستم خودم از حالم نمیدونم دیگه چیکار کنم یکم فقط یکم امیدم به زندگی بیشتر بشه😔😔