پارت ۱۹۳
جهــــــان
فلور از بچه داری هیچ چیز نمی دونست .. گاهی چنان با گریه بچه هول می کرد و دست و پاشو گم می کرد من خندم می گرفت بهش می گفتم تو بودی که میخواستی من برم دنبال تفریح خودم؟
فلور هم شرمزده می گفت دلش نمیخواد باعث سختی من باشه .. میگفت به اندازه کافی من زحمتشو کشیدم... افکار فلور خیلی شبیه فرانسوی ها مخصوصا پابلو شده بود .. پابلو هم همینطور بود ،واقعا از هیچ کس حتی من هیچ وقت توقع کاری نداشت.. بابت غذایی که می پختم بارها تشکر می کرد حتی بابت بچه داری که در ایران کاملا به عهده مادر بود بارها اظهار شرمندگی کرده بود و همیشه خودش سعی می کرد کمکم کنه... بی شک از فلور با تربیت پابلو و در کنار لئوی مهربان همین رفتارها انتظار می رفت... فلوری که در هجده سالگی به طور ناگهانی به دنبال عشقش خانواده شو ترک کرد و در شهری دور مستقل شد...
چقدر خوب که بقول پابلو به بچه هامون و در واقع به تربیت اونها اعتماد کردیم و الان ثمره ی اون پاوه یک خلبان موفق و فلور یک دندون پزشک عالی بود... از بابت زندگیشونم کاملا خیالم راحت بود ..هردو راضیو خوشحال بودن...
سال شصت و نه رو به اتمام بود رافائیل تازه یکساله شده بود کم کم میتونست قدم برداره و چند کلمه صحبت کنه .. دو سه روزی بود دوباره جاوید اصرار به رفتن من به ایران داشت حتی می گفت خودش بلیط می خره و حتی برای بچه ها تا عید همه ایران باشیم ..

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۸
جهـــــان
با جاوید تماس گرفتمو کل ماجرا رو گفتم .. جاوید انگار سال ها بود هق هقش تو گلو خفه شده بود ،طوری گریه می کرد که من از پشت تلفن متوجه لرزش کل بدنش می شدم...
جاوید می گفت کاش باباجان زنده بود و میفهمید زحماتش بی ثمر نبوده..پسرش خودکشی نکرده.
فلور از یکی از دانشگاه های شهر نیس برای رشته دندانپزشکی پذیرش گرفت ،کم کم کارهای رفتنشون انجام می شد. فلور از ته دل خوشحال بود و دائم می خندید...
چندباری پیتر شام پیش ما بود پیتر هم واقعا پسر خوب و محترمی بود ..دلم میخواست پیوندی بینشون باشه و بعد راهی بشن شهر نیس ... اما متاسفانه هر دوشون می گفتن فعلا امادگی ازدواج ندارن ...
بناچار راضی شدم، پابلو بهم گفت اینجوری بهتره شاید فلور در انتخابش اشتباه کرده باشه، نباید مجبور به کاری بشه... ازدواج الان براش زوده.
با رفتن فلور پابلو بهم پیشنهاد داد که برم سر کار ... راستش خودمم بدم نمیومد اما ازونجاییکه چندسال بود کار نکرده بودم فکر نمی کردم دوباره امکانش باشه اما خوشبختانه با معرفی پابلو در یکی از مراکز زایمان مشغول به کارشدم...
سر کار رفتن برام خیلی خوب بود خصوصا اینکه حالا حسابی تنها شده بودمو دائم فکرای مختلف مثل خوره روحمو می خورد...سال شصت وچهار بود که مادر پابلو هم بدلیل کهولت سن فوت کرد، بچه ها هردو خودشونو برای مراسم رسوندن .. فلور دخترم و پاوه پسرم که حالا یه تو راهی داشت ... نزورا به دلیل شرایطش و حاملگی اش نیومده بود .. فلور هم تنها بود ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۶۵
جهــــــان
ژینوس و سعید هم در حال برنامه ریزی بودن تا از ایران خارج بشن دوست داشتم حداقل بیان پاریس ،اما سعید گفت که تصمیم دارن برن امریکا چرا که برادر بزرگش تقریبا پانزده سالی بود امریکا بودو داشت کارهای رفتن اونا رو اوکی می کرد...فکر می کردم جاوید مخ.الف رفتن ژینوس باشه ،اما وقتی باهاش صحبت کردم بهم گفت به نظرم خودخواهیه بخوام ژینوسو اینجا نگه دارم... دوست داره بره امریکا و تخصصشو بگیره و پیشرفت کنه من نباید جلوشو بگیرم بخاطر دل خودم... تاثیرات ثریا روی رفتار عاقلانه جاوید بی تاثیر نبود... ثریا فرشته نجات زندگی جاوید شده بود ...
سیروس هم که حالا کلاس دوم دبستان بود انچنان به جاوید وابسته بود که اگر کسی نمی دونست فکر می کرد پسر واقعیه جاویده...یه بابا می گفت صدتا از کنارش سبز می شد...خانوم جانم مثل نوه واقعی خودش بهش محبت می کرد و دوسش داشت...
بلاخره بعد از یک ماه دلتنگی برای بچه هام منو مجبور به بازگشت به پاریس کرد...اون مدت ایران موندنم وضعیت خانوم جانم بهتر شده بود، دلم میخواست با خودم می بردمش اما دوست نداشت همراهم بیاد ...بناچار دوباره با خداحافظی سخت ایرانو ترک کردم... پابلو و بچه ها هم حسابی دلتنگم شده بودن ... آخه تابح.ال سابقه نداشت یکماه از هم دور باشیم...
گاهی شبا با پابلو می نشستیم به رسم اونا از خاطرات خوش باباجانم صحبت می کردیم و یادش بودیم پابلو معت.قد بود اینجوری حتما باباجانم خوشحال میشه...
انقلاب ایران هنوز نوپا بود که
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۱۸
جهـــــــــان
ژانین هم لبخند قشنگی زد و گفت :خودت فرشته ای... مرد من...
از دیدن عشق میون جاوید و ژانین لذت می بردم عشقشون مثال زدنی بود.... هرچی بیشتر راب.طه اونها رو میدیدم بیشتر به حرف های ژانین راجع به عشق پی می بردم و بیشتر مطمئن می شدم علی اشتباه من بود...
کم کم علی تو خاطرم کمرنگ و کمرنگ تر می شد ...
ژانین در حالیکه لقمه هایی که جاوید براش درست می کردو میخورد گفت:ولی من تابحال پابلو رو اینطور ندیده بودم .. حتما اینبار خیلی قضیه جدیه...
فورا گفتم :آره اونهفته با من صحبت کرد،گفت مادلین قرار ازدواجشونو بهم زده و گفته امادگیشو نداره... حتی می گفت احساس می کنه دیگه رابطه شون مثل سابق نیست ... اما من گفتم حتما اشتباه می کنی ..مادلین دختر خوبیه ...
ژانین با همون آرامش همیشگیش گفت نه اتفاقا پابلو درست گفته ..یکسری از ایتالیایی ها خیلی تو قید و بند تع.هد نمیرن ..بیشتر دنبال تفریحن... معروفن که از صبح تا عصر کار می کنن عصر همه درامدشونو خرج می کنن ... معمولا هم زندگی های ناموفق زیاد
دارن ... مادلین هم از همون خانواده هاست ... من شنیدم پدرش بعد از سه تا بچه و ده سال زندگی مشترک بی دلیل خونه رو ترک کرده و رفته ... خوب مادلین هم دختر همون پدره ..نمی تونه به تع.هدش پایبند باشه...
سری تکون دادم و در حالیکه چای می نوشیدم گفتم اما من برای پابلو خیلی ناراحتم اون مادلینو خیلی دوست داره...
_خب اشتباه می کنه ... به نظرم این دوست داشتن نیست ..این عادته یا ترس از دست دادن کسی...
جاوید که تاحالا ساکت بود گفت :پابلو پسر عاقلیه مطمئنم بهترین تصمیم رو می گیره...
اواخر تیرماه بود بیش از یکماه تا زایمان ژانین وقت بود ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۸۲
جهـــــان
بچه رو بغل نزورا دادم و درحالیکه خودم اشکام جاری شده بود گفتم: نوه ام میخواست مادربزرگش سربلند بشه اصلا اذیت نکرد زود و راحت بدنیا اومد...
همون لحظه از ضربه های محکمی که به در میخورد و صدای مضطرب پابلو خندمون گرفت ،طفلک هنوز نگران پشت در اتاق قدم میزد...فورا بچه رو لای ملافه پیچیدمو بردم پابلو ببینه... با خنده گفتم به رسم ما ایرانی ها باید رونما بدی .. پابلو هم اشاره به قلبش کرد و گفت ارزشمندترین داراییمو مدتها قبل به شما دادم جهان بانو درحال حاضر چیز با ارزش دیگه ای ندارم... لبخندی زدمو نوه گلمونو نشونش دادم...
پابلو هم از شدت شوق اشک میریخت ...یکم بعد نزورا رو همراه بچه به بیمارستان بردیم تا کامل چکاپ بشن... و خدا روشکر هردو سلامت بودن...
دختر زیبای پاوه دل و دین منو پابلو رو برده بود ،هانا عسل من چه طور می تونستیم تنهاش بزاریمو برگردیم پاریس...
فردای انروز فلور فورا خودشو رسوند اونجا... باذوق هانا رو نگاه می کرد ،دستشو می بوسید،می بوییدش و مرتب قربون صدقه اش می رفت منو عجیب یاد خودم مینداخت
با این تفاوت که من موقع متولد شدن ژینوس عزادار ژانین عزیزم بودم و نتونستم از متولد شدن تنها برادرزاده ام نهایت لذتو ببرم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۴۷
جهــــــان
..چه حرفایی می زنه ... چشم سعی می کنم بخوام...
بلاخره بعد از دوماه ما تونستیم کارامونو جمع و جور کنیم و برگردیم ایران ... هرچند تکه ای از قلبم پیش جهانگیر موند..چه حس خوبی بود دوباره وطن ... دوباره خانواده .. دورهمی...
برگشتنو جاگیر شدن ما ایران هم یکی دوماه زمان برد ... خانوم جانم یکی از خونه های خودشو در اختیار ما قرار داد ..به این خاطر که کاملا نزدیک سفارت فرانسه باشه...
خودمم در بیمارستانی که جاوید مشغول به کار بود مشغول شدم اما خیلی زود تر ازونچه فکر کنم علائم بارداری نشون از وجود یه بچه در درون من میداد ... پابلو اوایل اعتقاد داشت برای بدنیا اومدن بچه بهتره بریم پاریس، اما خاطره بد زایمان ژانین مانع شد و همین ایران و در بیمارستان خودمان زایمان کردم..
پسرم سال چهل و یک بدنیا اومد ،نگم براتون که خانوم جان و باباجانم برای نوه شون چه کارهایی کردن... پابلو دوست داشت اسم بچه فرانسوی باشه ،اما به نظر من ایرانی بهتر بود، چون ما ایران زندگی می کردیم شاید اولین اختلاف نظر منو پابلو اسم فرزندمون بود که اونم بلاخره با همفکری بقیه اسمشو پاوه گذاشتیم تا هم به پابلو بیاد هم ایرانی باشه...
زندگی ما با وجود پاوه واقعا شیرین شده بود ..من در مرخصی زایمان بودم تصمیم داشتم پاوه که یکم بزرگتر شد بسپرمش به خانوم جان و برم سرکار، اما بارداری مجدد خیلی زود ،کمتر از دوسال این امکانو بهم نداد، دخترم هم سال چهل و سه بدنیا اومد اینبار به اصرار پابلو اسمشو فلور گذاشتم که در فرانسه به معنای گل هست ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۵
جهـــــــــان
_نه میگه شاید بعد ها بره...
همینطور که موهای فلورو نوازش می کردم بهش گفتم اشکال نداره دخترم تقدیر اینه،شاید یه روز دیگه یه جای دیگه همو دیدین شایدم یکنفر بهتر جاشو برات گرفت...
مامی من نمیخوام پیتر بره ...من نمیخوام از پیتر دور باشم... نمی تونم...
هق هق فلور دلمو به درد اورد دوباره یاد خودم افتادم .. همین سن و سال بودم وقتی از علی جدا شدم ...چقدر لحظه های بدی رو سپری کردم... کاش میتونستم برای فلور کاری بکنم...بدون فکر و کاملا احساساتی گفتم فلور اگر بخوای میتونی تو هم بری یعنی اونجا، باهم برید ... برای دانشگاهی تو شهرنیس پذیرش بگیر.
فلور از بغلم خارج شد با چشم های اشکی زل زد بهم و گفت مامی تو بهترینی... یعنی میشه من برم اونجا ...
_با پدرت صحبت می کنم ..
شادی فلور اون لحظه توصیف ناپذیر بود ...
نیم ساعت بعد تازه به خودم اومدم چی کار کرده بودم ،بی فکر فقط از روی احساس به دخترم قولی داده بودم که الان حتی فکر کردن بهش برام سخت بود...
صبح موقع خوردن صبحانه پابلو بهم گفت:
امروز زودتر میاد تا بریم اداره پلیس... میخواستم راجع به فلور بگم اما ترجیح دادم بزارم برای بعد...
ظهر که رفتیم اداره پلیس برخلاف انتظارم خیلی خوب باهامون برخورد کردن ... فکر می کردم الان قضیه هجده سال پیشو که مطرح کنم باهام برخورد بدی بشه...
بهمون گفتن درخواستمونو بنویسیم و هفته اینده برای پیگیری بیایم تا پرونده از بایگانی خارج بشه و دوباره بازخوانی بشه...
تو راه برگشت موضوع رفتن فلور رو به پابلو گفتم ... مثل همیشه اروم و منطقی گفت:مشکلی با این موضوع نداره... احساس کردم صداش لرزید .. دخترش بود یکی یه دونه اش.. معلومه که سخت بود... اما پابلوی عزیزم مثل همیشه منطقی رفتار می کرد ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۲۲
جهــــــــــــان
اون چند روز با ژینوس سرگرم بودم و به کل درس و امتحانمو ول کرده بودم ... پابلو هم هر روز با مادرش میومد و پیش جاوید بود ... و چقدر ازشون ممنون بودم که تو اون وضعیت مارو تنها نزاشته بودن ...داغ سنگینی بود ... شونه های جاوید خمیده شده بود ... فقط خدارو شکر می کردم ژینوس یادگار ژانین سالم بود، فقط چون زود بدنیا اومده بود یکم ظریف و ریزه میزه بود اما عجیب به ژانین خدابیامرز شباهت داشت ... مادر پابلو می گفت نوزاد تا یکماهگی اصلا چهره اش معلوم نمیشه ،اما ژینوس از حالا معلومه شبیه مادر مرحومشه...
بلاخره کارهای جاوید انجام شد، برای ژینوس هم شناسنامه گرفت و برگشت ایران ... خیلی دلم میخواست همراهش میرفتم یه جوراییی منم از پاریس بیزار شده بودم ..پاریسی که منو یاد ژانین عزیزم می انداخت و داغمو تازه می کرد...اما جاوید با تصمیمم به شدت مخ.الفت کرد ،بهم گفت باید بمونم و امتحانمو با موفقیت پشت سر بزارم و درس بخونم بخاطر اینکه روح ژانین در آرامش باشه، چراکه ژانین عاشق این بود که من درس بخونم و موفق بشم ...
با حرفای جاوید یکم به خودم اومدم و با جدیت شروع کردم یکهفته باقیمونده تا امتحانمو درس خوندم ...امتحانمو که دادم سریع بلیط خریدمو منم رفتم ایران ....
تو خونه ما چه اوضاعی بود ... خانوم جانم دوباره ضربه بدی خورده بود ...از عشق و علاقه اش به ژانین با خبر بودم ... دوران سختی بود که بازگو کردنش فقط قلبمو به درد میاره...جاوید در خانه خودمون مستقر شده بود و خونه خودشم همونطور دست نخورده نگه داشته بود، می گفت اونجا بوی ژانینو میده ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم👠
دخترم زندگی من شمایید... بچه های شمان... مگه من بجز شما کیو دارم... من کنار شما خوشبختم...
فلور با ناراحتی سرشو تکون داد و گفت:
_نه مامی ... تو ایران خانواده داری .. مادر داری .. برادر داری ... میدونم چقدر دلت میخواد کنار مادربزرگ باشی.. اما بخاطر راحتی ما اینجا موندی .. ولی اصلا نیازی نیست.. من پرستار می گیرم نزورا هم یه کاری می کنه.. برو تفریح کن .. برو بگرد ...اصلا یه سفر برو ام.ریکا پیش ژینوس... حرف های بابارو یادت رفت... توهم داری مثل دایی جاوید خودتو وقف بچه هات می کنی...
حرف های فلور درست بود من واقعا دلم میخواست برم ایران و دوباره تو خونه پدریم کنار خانوم جانم روی ایوون کتاب بخونم...
اما بخاطر بچه ها نرفته بودم ...
از طرفی هم دلم شدید اینجا کنار بچه هام بود .. احساس کردم حس مادرانه فلور به منطقش غلب.ه کرده.. خود منم زمانی که پاوه بدنیا اومد صدبرابر علاقه ام به خانوم جانم بیشتر شده بود ...
با لبخند گفتم عزیز دلم مرسی ازحرف های قشنگت اما من الان دلم میخواد فقط از بودن کنار شماها لذت ببرم .. دلم میخواد همانطور که این دوسال شاهد بزرگ شدن بچه های پاوه بودم .. از بزرگ شدن رافائل لذت ببرم... شما ها دو نیمه قلب منید و من بدون شما یا دور از شما اصلا خوشحال نیستم...
ازون روزدیگه خونه فلور موندگار شدم ،البته پایین خونه یه سوییت بود که اونو به من دادن و برای منم کافی بود ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۰
جهــــان
کمک کنم...
پاوه و فلور موافقت کردن هرچند فلور یکم دلخورشد، ولی بهش قول دادم به محض مادر شدنش برم و نیس زندگی کنم...
از کارم استعفا دادم البته با وجود حقوق بیمه پابلو به درامدی نیاز نداشتم ..صرفا برای مشغول شدنم بود که حالا میتونستم با هانا به قدر کافی مشغول باشم ...
دوماه بعد از نقل مکان کردنم نزورا دوباره باردار شد و به قول خودش اینبار خیلی خوب بود خیالش از همه لحاظ راحت بود چراکه من کنارش بودم...
سه ماه بعد هم فلور و لئو جشن کوچکی گرفتنو ازدواجشونو رسمی کردن... و خیال من از بابت فلور کمی راحت شد...
فرزند دوم پاوه باز هم دختر بود اسمشو نازی گذاشتن ،نازی بیشتر شبیه پاوه بود ...برعکس هانا که چشم و ابرو مشکی و گندومی بود ..سرخ و سفید و بور بود...
احساس کردم نزورا یکم ازینکه فرزند دومش هم دختره ناراحته... وقتی ازش پرسیدم با ناراحتی گفت :مادرم پنج دختر آورد و نتونست برای پدرم پسری بیاره و خوشحالش کنه.. میترسم منم،مثل مادرم باشم ...
در جواب ناراحتی نزورا فورا دستاشو در دستم گرفتم و گفتم دخترم این چه حرفیه اولا اینکه بچه فقط سلامتش مهمه نه جنسیتش .. بعد هم جنسیت بچه تقصیر مادر نیست ... همونقدر که مادرت در جنسیت شما دخترا سهیم بوده پدرت بلکه بیشتر نقش داشته.. من از تو تعجب می کنم هم تحصیل، کرده ای هم بعد از چندسال زندگی با پاوه حتما به خصوصیات اخلاقیش واقف شدی، حتما میدونی پاوه عاشق دختر بچه است... دیگه هیچوقت این حرفو نزن ... ما ازت ممنونیم که دوتا دختر صحیح و سالم بدنیا اوردی ...
نزورا لبخند زد و با نگاهش ازم قدردانی کرد..
رابطه ام بعد از اون روز با نزورا نزدیک تر شد و کم کم نزورا هم مثل فلور برام عزیز و عزیزتر شد ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۱۹
جهـــــــــان
قرار بود خانوم جان و بابا جانم هم دوهفته دیگه بیان... تقریبا بیشتر وسایل نوزاد خریداری شده بود ،من هر روز یه تیکه از لباس بچه رو برمی داشتمو میبوسیدم و کلی قربون صدقه اش می رفتمو کیف می کردم ...
ژانین مدام با خنده بهم میگفت اگر بچه ام به دنیا اومد حق نداری اونو بیشتر از من دوست داشته باشی...
جاوید برای دیدن فرزندش لحظه شماری می کرد و همش می گفت این ماه آخر چقدر دیر می گذره ... هیجانمون غیر قابل توصیف بود ...
چند روزی بود دلشوره وجودمو گرفته بود فکر می کردم بخاطر امتحانمه با اینکه هنوز یکماهی وقت داشتم ....نیمه های شب با سرو صدای جاوید و ژانین از خواب پریدم ... ژانین درد داشت... سریع با اوژانس تماس گرفتیمو ژانینو منتقل کردیم بیمارستان ...
زایمان زودرس... دکتر می گفت بچه داره بدنیا میاد ... هنوز یکماه زمان داشت اما انگار بچه عجله داشت...
متاسفانه همه چیز بهم ریخته بود ،جاوید با خانواده ژانین تماس گرفت و اونها هم اومدن بیمارستان .. مادرش خیلی بی تابی می کرد و می گفت خواهر خودشم همینطور شده و مرده ... الانم نگرانه ... بهش گفتم خانوم این یه زایمانه ،فقط یکم زمانش زود شده نگران نباشید ... هرچند خودمم از دلشوره حالت تهوع گرفته بودم ...
زمان به کندی سپری می شد ،بلاخره بعد از هفت هشت ساعت پرستار با دختری صورتی و کوچک از اتاق خارج شد ...به محض دیدن دخترک دلم براش رفت ... خیلی کوچولو بود، اما مثل خود ژانین بور بور بود ... مادر ژانین سراغ دخترشو گرفت ،پرستار گفت بیهوش شده، دارن سعی می کنن به هوش بیارنش...
دوباره با اضطراب و دلهره اونجا قدم میزدم...
که جاوید از اتاق خارج شد و همون لحظه پاهاش شل شد و کف زمین افتاد ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۸۷
البته جاوید و ثریا و خانوم جانم هم همراهی کردن... تو دلم دائم از پابلو عذرخواهی می کردم که به حرفش گوش ندادم اما هنوز غم از دست دادنش روی دلم سنگینی می کرد باید سبک میشدم...
بعد از خوردن چای و یکم گپ و گفت درحالیکه برای خواب اماده میشدم با صدای سلام گفتن پسر نوجوانی برگشتم ...سیروس بود ماشاالله چقدر بزرگ شده بود قد بلند و چهارشونه ... با خنده گفتم عمه جان چرا مامان و بابات نگفتن تو اینقدر بزرگ شدی، من هنوز سایز بچگیهات برات سوغاتی اوردم...
جاوید خندید و گفت هرچی برای من اوردی بده پسرم سایزمون یکیه...
چقدر پسرم گفتن جاوید به دلم نشست... خیلی واقعی بود... بازم ایران برای من سراسر آرامش بود..
دوسه روز خونه جاوید بودمو تعط.یلات عید شروع شد و همگی رفتیم باغ شمرون...
آقا هاشم و زهرا خانوم اونجارو به بهترین نحو اداره می کردن .. دوتا بچه هم اونجا بودن که نظرمو جلب کرد..یه دختر بچه شش هفت ساله و پسر بچه چهار پنج ساله...
زهرا خانوم مدام مواظبشون بود و با حوصله بهشون رسیدگی می کرد .. اولش فکر کردم شاید زهرا خانوم بچه دار شده ،اما با یاد اوری سن و سالش متوجه اشتباهم شدم.. از خانوم جان پرسیدم این بچه ها کین؟؟؟ پدر و مادرشون کجان؟؟؟
خانوم جان لبخند تلخی زد و گفت این فرشته ها نورچشم آقا هاشمن... خواهرزاده های زهراخانوم ..ابادان زندگی می کردن...پدر و مادرشونو توی بمبارون از دست دادن... زهرا خانوم که خبر شد رفت آوردشون پیش خودش نگهشون میداره .. بهرحال خاله مثل مادر میمانه...
حانم جا درد و دلش باز شد از گذشته ها گفت و بعد گفت،من هنوزم معتقدم چشم و نظر خانواده کوچک اما خوشبخت منو گرفت...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۶
جهـــــــــان
بهش گفتم شاید اشتباه باشه راستش دیشب که بیشتر فکر کردم دیدم پیتر اگر فلورو واقعا دوست داشت حاضر نمی شد بخاطر کار ترکش کنه... میترسم اشتباه کنیم و تجربه تلخی برای فلور بشه..._جهان عزیزم ما مجبوریم تن به خواسته های بچه هامون بدیم، زمانی که به سن قانونی رسیدن اختیارشون دیگه دست ما نیست .. بزار خودش تجربه کنه حتی اگر بد... اینجوری هیچوقت ته دلش چیزی نمی مونه ... در غیر این صورت تا ابد فکر می کنه میتونسته خوشبخت بشه و نشده...
⊰🌸⊱
در ضمن پیتر پسر خوبیه خانواده خوبی هم داره شاید هم با هم خوشبخت ترین بشن...
انشاالهی گفتم و ساکت شدم...
یکهفته ای که گذشت دل تو دلم نبود بفهمم ماجرای برادرم چی بوده .. شب قبلش تا صبح خواب باباجانمو دیدم یه گوشه باغ شمرون نشسته بود و چای می خورد ... بهم حس خوبی منتقل می کرد انگار ارامش داشت...
افسر پرونده تمام مشاهداتی که داخل پرونده بود و توضیح داد، دقیقا مثل همون توضیحاتی که لوزا داده بود، اما نکته ع.جیب که کسی بهش توجه نکرده بود این بود که سم داخل لیوان نوشیدنی بود ... یعنی با نوشیدنی مخلوط شده بود .. اگر جهانگیر میخواست خ.ودکشی کنه چرا بریزه داخل نوشیدنی...؟
البته افسر پرونده گفت خیلی از موارد برای اینکه طعم سم‌ رو راحت تر بشه تحمل کرد داخل نوشیدنی میریزن... ولی من قبول نداشتم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۸۱
جهـــــان
دم دمای صبح بود تازه نماز صبحمو خونده بودم و داشتم مثل همیشه برای سلامتی عروس و نوه ام و ارامش دلم دعا می کردم که پاوه مضطرب از اتاق خارج شد و گفت مامان بیا اتفاق بدی افتاده.. نزورا درد داره...حالش خیلی بده..
حددس زدم کیسه ابش پاره شده، اولش خواستم سریع لباس بپوشم و ببریمش بیمارستان ،اما وقتی وضعیت نزورا رو دیدم فهمیدم برای هر کاری دیر شده بچه داشت بدنیا میومد...
پاوه دایم این ور و اون ور میرفت کلافه داد زدم ،پدرتو بیدار کن برام حوله تمیز بیار و اب جوش زود باش ...
نزورا روی تخت دراز کشیده بود و با وحشت به کارهای من نگاه می کرد، سعی داشت ازجاش بلند بشه .. با صدای دردناک گفت:_من باید برم بیمارستان مامان اینجا نمیشه زایمان کرد...خواهش می کنم..
میشه میشه، نترس فقط نفس عمیق بکش تا دردت کمتر بشه وقت برای رفتن به بیمارستان نداریم بچه داره بدنیا میاد ...
نزورا از ترس دندوناش بهم میخورد... میدونستم اون حجم از ترس چه خطری براش داره... از پاوه خواستم بیاد داخل اتاق و کنارش باشه و ارومش کنه... لحظات سخت و نفس گیری بود ... حتی برای منی که ماما بودمو الان دوسالی بود تو بخش زایمان مشغول به کار بودم...
خودمو برای همه چیز اماده کرده بودم دعا می کردم بچه نچرخیده باشه ،بتونه طبیعی زایمان کنه وگرنه نمیدونستم چی کار کنم ..انگار خدا صدامو شنید نزورا به راحتی زایمان کرد... یه دختر زیبا ...
با صدای گریه بچه دیگه نفس راحتی کشیدم و عرق روی پیشونیمو پاک کردم... نزورا طفلک شرمنده نگاهم می کرد ،فورا شروع کرد به عذرخواهی.. پاوه از ذوقش فقط اشک می ریخت ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۵
جهــــان
..اما هرچقدر چشم انداختم خانوم جانو ندیدم.. همانطور که ثریا و جاوید به بچه ها کمک می کردن بیان داخل و خوش امد می گفتن پرسیدم پس خانوم جانم کجان؟؟
⊰🌸⊱
ثریا نگاهی به جاوید انداخت، جاوید فورا گفت تو اتاق عقبی خوابه ...
تعجب کردمو گفتم واااا مگه میشه.. اوندفعه که تنها اومده بودم بیدا،ر منتظرم بود حالا که با نوه هاشم خوابیده؟؟؟
رفتم سمت اتاق عقبی ،دلم شور افتاد، به نظرم اتفاقی افتاده بود که از من پنهان می کردن...
درو که باز کردم خانوم جان مثل کودک ضعیف جثه در خودش جمع شده بود و خوابیده بود ...
تعجب کردم چقدر لاغر شده بود، رفتم روشو زدم کنار، صورتش زرد و نح.یف بود ...خدای من یعنی بخاطر خانوم جان جاوید اصرار به اومدنم داشت؟؟
سریع از اتاق خارج شدم، نمیخواستم جلوی بچه ها حرفی بزنم ... بچه ها که رفتن تو اتاق وسایلشونو بزارن ،نگاه سوالی به جاوید انداختم و فقط گفتم خانوم جان‌...
جاوید دستشو به علامت سکوت روی بینی اش گذاشت و اروم گفت بعدا توضیح میدم...
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ...