پارت ۱۸۷
البته جاوید و ثریا و خانوم جانم هم همراهی کردن... تو دلم دائم از پابلو عذرخواهی می کردم که به حرفش گوش ندادم اما هنوز غم از دست دادنش روی دلم سنگینی می کرد باید سبک میشدم...
بعد از خوردن چای و یکم گپ و گفت درحالیکه برای خواب اماده میشدم با صدای سلام گفتن پسر نوجوانی برگشتم ...سیروس بود ماشاالله چقدر بزرگ شده بود قد بلند و چهارشونه ... با خنده گفتم عمه جان چرا مامان و بابات نگفتن تو اینقدر بزرگ شدی، من هنوز سایز بچگیهات برات سوغاتی اوردم...
جاوید خندید و گفت هرچی برای من اوردی بده پسرم سایزمون یکیه...
چقدر پسرم گفتن جاوید به دلم نشست... خیلی واقعی بود... بازم ایران برای من سراسر آرامش بود..
دوسه روز خونه جاوید بودمو تعط.یلات عید شروع شد و همگی رفتیم باغ شمرون...
آقا هاشم و زهرا خانوم اونجارو به بهترین نحو اداره می کردن .. دوتا بچه هم اونجا بودن که نظرمو جلب کرد..یه دختر بچه شش هفت ساله و پسر بچه چهار پنج ساله...
زهرا خانوم مدام مواظبشون بود و با حوصله بهشون رسیدگی می کرد .. اولش فکر کردم شاید زهرا خانوم بچه دار شده ،اما با یاد اوری سن و سالش متوجه اشتباهم شدم.. از خانوم جان پرسیدم این بچه ها کین؟؟؟ پدر و مادرشون کجان؟؟؟
خانوم جان لبخند تلخی زد و گفت این فرشته ها نورچشم آقا هاشمن... خواهرزاده های زهراخانوم ..ابادان زندگی می کردن...پدر و مادرشونو توی بمبارون از دست دادن... زهرا خانوم که خبر شد رفت آوردشون پیش خودش نگهشون میداره .. بهرحال خاله مثل مادر میمانه...
حانم جا درد و دلش باز شد از گذشته ها گفت و بعد گفت،من هنوزم معتقدم چشم و نظر خانواده کوچک اما خوشبخت منو گرفت...

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۵
جهــــان
..اما هرچقدر چشم انداختم خانوم جانو ندیدم.. همانطور که ثریا و جاوید به بچه ها کمک می کردن بیان داخل و خوش امد می گفتن پرسیدم پس خانوم جانم کجان؟؟
⊰🌸⊱
ثریا نگاهی به جاوید انداخت، جاوید فورا گفت تو اتاق عقبی خوابه ...
تعجب کردمو گفتم واااا مگه میشه.. اوندفعه که تنها اومده بودم بیدا،ر منتظرم بود حالا که با نوه هاشم خوابیده؟؟؟
رفتم سمت اتاق عقبی ،دلم شور افتاد، به نظرم اتفاقی افتاده بود که از من پنهان می کردن...
درو که باز کردم خانوم جان مثل کودک ضعیف جثه در خودش جمع شده بود و خوابیده بود ...
تعجب کردم چقدر لاغر شده بود، رفتم روشو زدم کنار، صورتش زرد و نح.یف بود ...خدای من یعنی بخاطر خانوم جان جاوید اصرار به اومدنم داشت؟؟
سریع از اتاق خارج شدم، نمیخواستم جلوی بچه ها حرفی بزنم ... بچه ها که رفتن تو اتاق وسایلشونو بزارن ،نگاه سوالی به جاوید انداختم و فقط گفتم خانوم جان‌...
جاوید دستشو به علامت سکوت روی بینی اش گذاشت و اروم گفت بعدا توضیح میدم...
دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۶۵
جهــــــان
ژینوس و سعید هم در حال برنامه ریزی بودن تا از ایران خارج بشن دوست داشتم حداقل بیان پاریس ،اما سعید گفت که تصمیم دارن برن امریکا چرا که برادر بزرگش تقریبا پانزده سالی بود امریکا بودو داشت کارهای رفتن اونا رو اوکی می کرد...فکر می کردم جاوید مخ.الف رفتن ژینوس باشه ،اما وقتی باهاش صحبت کردم بهم گفت به نظرم خودخواهیه بخوام ژینوسو اینجا نگه دارم... دوست داره بره امریکا و تخصصشو بگیره و پیشرفت کنه من نباید جلوشو بگیرم بخاطر دل خودم... تاثیرات ثریا روی رفتار عاقلانه جاوید بی تاثیر نبود... ثریا فرشته نجات زندگی جاوید شده بود ...
سیروس هم که حالا کلاس دوم دبستان بود انچنان به جاوید وابسته بود که اگر کسی نمی دونست فکر می کرد پسر واقعیه جاویده...یه بابا می گفت صدتا از کنارش سبز می شد...خانوم جانم مثل نوه واقعی خودش بهش محبت می کرد و دوسش داشت...
بلاخره بعد از یک ماه دلتنگی برای بچه هام منو مجبور به بازگشت به پاریس کرد...اون مدت ایران موندنم وضعیت خانوم جانم بهتر شده بود، دلم میخواست با خودم می بردمش اما دوست نداشت همراهم بیاد ...بناچار دوباره با خداحافظی سخت ایرانو ترک کردم... پابلو و بچه ها هم حسابی دلتنگم شده بودن ... آخه تابح.ال سابقه نداشت یکماه از هم دور باشیم...
گاهی شبا با پابلو می نشستیم به رسم اونا از خاطرات خوش باباجانم صحبت می کردیم و یادش بودیم پابلو معت.قد بود اینجوری حتما باباجانم خوشحال میشه...
انقلاب ایران هنوز نوپا بود که
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۱۹
جهـــــــــان
قرار بود خانوم جان و بابا جانم هم دوهفته دیگه بیان... تقریبا بیشتر وسایل نوزاد خریداری شده بود ،من هر روز یه تیکه از لباس بچه رو برمی داشتمو میبوسیدم و کلی قربون صدقه اش می رفتمو کیف می کردم ...
ژانین مدام با خنده بهم میگفت اگر بچه ام به دنیا اومد حق نداری اونو بیشتر از من دوست داشته باشی...
جاوید برای دیدن فرزندش لحظه شماری می کرد و همش می گفت این ماه آخر چقدر دیر می گذره ... هیجانمون غیر قابل توصیف بود ...
چند روزی بود دلشوره وجودمو گرفته بود فکر می کردم بخاطر امتحانمه با اینکه هنوز یکماهی وقت داشتم ....نیمه های شب با سرو صدای جاوید و ژانین از خواب پریدم ... ژانین درد داشت... سریع با اوژانس تماس گرفتیمو ژانینو منتقل کردیم بیمارستان ...
زایمان زودرس... دکتر می گفت بچه داره بدنیا میاد ... هنوز یکماه زمان داشت اما انگار بچه عجله داشت...
متاسفانه همه چیز بهم ریخته بود ،جاوید با خانواده ژانین تماس گرفت و اونها هم اومدن بیمارستان .. مادرش خیلی بی تابی می کرد و می گفت خواهر خودشم همینطور شده و مرده ... الانم نگرانه ... بهش گفتم خانوم این یه زایمانه ،فقط یکم زمانش زود شده نگران نباشید ... هرچند خودمم از دلشوره حالت تهوع گرفته بودم ...
زمان به کندی سپری می شد ،بلاخره بعد از هفت هشت ساعت پرستار با دختری صورتی و کوچک از اتاق خارج شد ...به محض دیدن دخترک دلم براش رفت ... خیلی کوچولو بود، اما مثل خود ژانین بور بور بود ... مادر ژانین سراغ دخترشو گرفت ،پرستار گفت بیهوش شده، دارن سعی می کنن به هوش بیارنش...
دوباره با اضطراب و دلهره اونجا قدم میزدم...
که جاوید از اتاق خارج شد و همون لحظه پاهاش شل شد و کف زمین افتاد ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۶۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم
و پیشنهاد داد یکبار به عنوان مریض بره بیمارستان و جاویدو ببینه تا یکم شوخی هم کرده باشه... به نظرم جالب اومد ...
یادمه فردای اونروز نزدیک غروب جاوید یه سر اومد خونه ما ...خانوم جانم که هربار جاویدو میدید، انگار سالهاست ندیدتش و حسابی تح.ویلش می گرفت، اون روز هم با اینکه دور روز از آخرین دیدار با جاوید گذشته بود، باز هم دائم ازش پذیرایی می کرد ...
جاوید با همون محبت خ.اص خودش گفت :خانوم جان برای مهمانی و پذیرایی نیومدم ،درواقع اومدم تا از جهان خانوم بخوام با هم بریم برای ژانین یه لباس بخرم و کادو بهش بدم، امشب ژانین تا دیروقت بیمارستانه...
خانوم جان لبخندی زد و گفت باشه پسرم خواهرته ،اختیار داری ... برید ...
بعد هم به من اشاره کرد که زود حاضر بشم ...
فورا لباس مرتبی پوشیدم و با جاوید از خونه خارج شدیم ... جاوید دلش میخواست پیاده روی کنیم... دلم مثل سیر و سرک.ه می جوشید، تقریبا مطمئن بودم جاوید میخواد درباره علی باهام صحبت کنه..یکم که از خونه دور شدیم جاوید با اخ.م ساخ.تگی گفت :آبجی تو چی کار کردی ؟؟؟ چه طور تونستی؟؟؟ آخه چرا این پسره؟؟؟
دهنم خشک شده بود قلبم تند تند میزد با صدای لرزون گفتم :برای چی داداش ؟اتفاق بدی افتاده؟؟؟ علیو دیدی؟؟؟ حرف نابج.ایی زده...
_تو چه طوری جلوی برادر بزرگترت علی علی می کنی... والا ح.یا رو خوردی... صد رح.مت به دختران فرنگی...
+همون موقع اشکام ناخواسته سرازیر شد و گفتم:داداش بخدا پسر خوبیه من دو ساله میشناسمش ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۶۸
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم 👠
خانوم جان با همون صدای عص.بانی گفت :
بیا داخل اتاق جاوید جان تا باهم اخت.لاط کنیم.. بعد هم رفت تو اتاق...
جاوید نگاهی به من کرد و آروم گفت علی بهم گفت مادر و خواهرش امروز اومدن اینجا... منم فورا خودمو رسوندم.
_آره امدن چه امدنی... مادرش حسابی ت.اخت ... معلوم بود زورکی امده... اما خواهرش باز بهتر بود ...یکم شرای.طو بهتر کرد.
خیلی تند چیزهایی که گفته بودنو به جاوید گفتم.
جاوید با خنده سری تکون داد..
همینه دیگه جهان خانوم در راه عشق سختی ها باید کشید ... فکر کردی به همین راحت.یه...حالا بزار من برم ببینم خانوم جان چی کارم داره..
صحبت های جاوید و خانوم جان دو ساعتی طول کشید ... تمام مدتی که به من بیش از ده ساعت گذشت چشمم به در اتاق خانوم جان بود ...بلاخره جاوید اومد بیرون و منو با خودش برد داخل اتاق...
خانوم جان خیلی بی م.قدمه و خش.ک پرسید جهان خانوم تو این پسره رو دوست داری؟؟؟
نگاهی به جاوید انداختم که اونم با اطمینان سرشو به علامت تائید تکون داد ...
گفتم: بله
_چقدر؟؟
یعنی چی چقدر خانوم جان...مگه دوست داشتن اندازه داره؟
_اره داره .. تو مادر این پسرو دیدی ... میخوام بدونم دوست داشتن تو اینقدری هست که این زن.و سال ها تح.مل کنی... بتونی با اخل.اقش کنار بیای؟ فقط خود پسره مهم نیست ... خانواده اش هم هست .. خ.یال نکن همه مثل من به عروسشون ارج میدن و خونه جدا براش می گیرن چه بسا که تو مجبور باشی با مادر شوهرت یکجا زندگی کنی و باید بهش احت.رام بزاری و همیشه ح.رمت.شو نگه داری...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۲۲
جهــــــــــــان
اون چند روز با ژینوس سرگرم بودم و به کل درس و امتحانمو ول کرده بودم ... پابلو هم هر روز با مادرش میومد و پیش جاوید بود ... و چقدر ازشون ممنون بودم که تو اون وضعیت مارو تنها نزاشته بودن ...داغ سنگینی بود ... شونه های جاوید خمیده شده بود ... فقط خدارو شکر می کردم ژینوس یادگار ژانین سالم بود، فقط چون زود بدنیا اومده بود یکم ظریف و ریزه میزه بود اما عجیب به ژانین خدابیامرز شباهت داشت ... مادر پابلو می گفت نوزاد تا یکماهگی اصلا چهره اش معلوم نمیشه ،اما ژینوس از حالا معلومه شبیه مادر مرحومشه...
بلاخره کارهای جاوید انجام شد، برای ژینوس هم شناسنامه گرفت و برگشت ایران ... خیلی دلم میخواست همراهش میرفتم یه جوراییی منم از پاریس بیزار شده بودم ..پاریسی که منو یاد ژانین عزیزم می انداخت و داغمو تازه می کرد...اما جاوید با تصمیمم به شدت مخ.الفت کرد ،بهم گفت باید بمونم و امتحانمو با موفقیت پشت سر بزارم و درس بخونم بخاطر اینکه روح ژانین در آرامش باشه، چراکه ژانین عاشق این بود که من درس بخونم و موفق بشم ...
با حرفای جاوید یکم به خودم اومدم و با جدیت شروع کردم یکهفته باقیمونده تا امتحانمو درس خوندم ...امتحانمو که دادم سریع بلیط خریدمو منم رفتم ایران ....
تو خونه ما چه اوضاعی بود ... خانوم جانم دوباره ضربه بدی خورده بود ...از عشق و علاقه اش به ژانین با خبر بودم ... دوران سختی بود که بازگو کردنش فقط قلبمو به درد میاره...جاوید در خانه خودمون مستقر شده بود و خونه خودشم همونطور دست نخورده نگه داشته بود، می گفت اونجا بوی ژانینو میده ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۷۲
جهـــــان
ببین دختر جـــان... خانوم جانم با لحن گل.ایه آمیزی گفت این دختر اسمش جهان خانومه، شما معلومه خیلی فرم.الیته اومدید خواستگاری که حتی اسم دخترم رو هم به زبون نمیارید ...
صدیقه خانوم که یکم تو ذوق.ش خورده بود گفت نه خانوم چه فرمال.یته ای که اینهمه آدمو دنبال خودمون روونه کردیم ... ما به درخواست آقا داداشم آمدیم ...
اگر جهان خانوم شرایط‌مارو قبول کنه، ما هم مشکلی نداریم .. صدیقه خانوم هم فورا ادامه صحبتو دست گرفت و گفت :ببین جهان خانوم ما نیومدیم خدایی نکرده دع.وا کنیم... اتفاقا که اهل صل.حیم ،اما عروس حاج عبدالله باید سنگین رنگین باشه...تو خونه برای شوهرت هرطور خواستی خودتو بزک کن ،اما برای مرد نام.حرم نه...
از م.سئله اعت.قادی بگذریم مادر و آقای من دیگه سنی ازشون گذشته ...آقا داداش منم تک پسر خانواده است ،الحمدالله خانه پدری ما هم بزرگه پس لازمه عروس خانوم اونجا زندگی کنن تا کمک حال مادر هم باشند..
دوتا اتاق براشون خالی می کنیم تا جه.یزیه شونو بچینن...
خانوم جانم فقط گوش می کرد و سرشو تکون میداد .
از خونسردی و خودداریش لج.م گرفته بود اما چه کنم که خودمم دست کمی نداشتم و فقط گوش میدادم...
خانوم جان فقط گفت:دخترم قراره برای ادامه تحصیل بره پاریس ...گویا با علی آقا صحبت کردنو قرار مدارشو گذاشتن
یه.و رنگ از رخ.سار خانوم ها پرید ..
مادر علی عصب.انی گفت نخیر شکر خورده هرکسی همچین خی.ال خام.ی کرده ...
عمه خانوم هم بل.افاص.له گفت نه ما ازین قرارا نداشتیم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۸
جهـــــان
با جاوید تماس گرفتمو کل ماجرا رو گفتم .. جاوید انگار سال ها بود هق هقش تو گلو خفه شده بود ،طوری گریه می کرد که من از پشت تلفن متوجه لرزش کل بدنش می شدم...
جاوید می گفت کاش باباجان زنده بود و میفهمید زحماتش بی ثمر نبوده..پسرش خودکشی نکرده.
فلور از یکی از دانشگاه های شهر نیس برای رشته دندانپزشکی پذیرش گرفت ،کم کم کارهای رفتنشون انجام می شد. فلور از ته دل خوشحال بود و دائم می خندید...
چندباری پیتر شام پیش ما بود پیتر هم واقعا پسر خوب و محترمی بود ..دلم میخواست پیوندی بینشون باشه و بعد راهی بشن شهر نیس ... اما متاسفانه هر دوشون می گفتن فعلا امادگی ازدواج ندارن ...
بناچار راضی شدم، پابلو بهم گفت اینجوری بهتره شاید فلور در انتخابش اشتباه کرده باشه، نباید مجبور به کاری بشه... ازدواج الان براش زوده.
با رفتن فلور پابلو بهم پیشنهاد داد که برم سر کار ... راستش خودمم بدم نمیومد اما ازونجاییکه چندسال بود کار نکرده بودم فکر نمی کردم دوباره امکانش باشه اما خوشبختانه با معرفی پابلو در یکی از مراکز زایمان مشغول به کارشدم...
سر کار رفتن برام خیلی خوب بود خصوصا اینکه حالا حسابی تنها شده بودمو دائم فکرای مختلف مثل خوره روحمو می خورد...سال شصت وچهار بود که مادر پابلو هم بدلیل کهولت سن فوت کرد، بچه ها هردو خودشونو برای مراسم رسوندن .. فلور دخترم و پاوه پسرم که حالا یه تو راهی داشت ... نزورا به دلیل شرایطش و حاملگی اش نیومده بود .. فلور هم تنها بود ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۱۸
جهـــــــــان
ژانین هم لبخند قشنگی زد و گفت :خودت فرشته ای... مرد من...
از دیدن عشق میون جاوید و ژانین لذت می بردم عشقشون مثال زدنی بود.... هرچی بیشتر راب.طه اونها رو میدیدم بیشتر به حرف های ژانین راجع به عشق پی می بردم و بیشتر مطمئن می شدم علی اشتباه من بود...
کم کم علی تو خاطرم کمرنگ و کمرنگ تر می شد ...
ژانین در حالیکه لقمه هایی که جاوید براش درست می کردو میخورد گفت:ولی من تابحال پابلو رو اینطور ندیده بودم .. حتما اینبار خیلی قضیه جدیه...
فورا گفتم :آره اونهفته با من صحبت کرد،گفت مادلین قرار ازدواجشونو بهم زده و گفته امادگیشو نداره... حتی می گفت احساس می کنه دیگه رابطه شون مثل سابق نیست ... اما من گفتم حتما اشتباه می کنی ..مادلین دختر خوبیه ...
ژانین با همون آرامش همیشگیش گفت نه اتفاقا پابلو درست گفته ..یکسری از ایتالیایی ها خیلی تو قید و بند تع.هد نمیرن ..بیشتر دنبال تفریحن... معروفن که از صبح تا عصر کار می کنن عصر همه درامدشونو خرج می کنن ... معمولا هم زندگی های ناموفق زیاد
دارن ... مادلین هم از همون خانواده هاست ... من شنیدم پدرش بعد از سه تا بچه و ده سال زندگی مشترک بی دلیل خونه رو ترک کرده و رفته ... خوب مادلین هم دختر همون پدره ..نمی تونه به تع.هدش پایبند باشه...
سری تکون دادم و در حالیکه چای می نوشیدم گفتم اما من برای پابلو خیلی ناراحتم اون مادلینو خیلی دوست داره...
_خب اشتباه می کنه ... به نظرم این دوست داشتن نیست ..این عادته یا ترس از دست دادن کسی...
جاوید که تاحالا ساکت بود گفت :پابلو پسر عاقلیه مطمئنم بهترین تصمیم رو می گیره...
اواخر تیرماه بود بیش از یکماه تا زایمان ژانین وقت بود ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۴۷
جهــــــان
..چه حرفایی می زنه ... چشم سعی می کنم بخوام...
بلاخره بعد از دوماه ما تونستیم کارامونو جمع و جور کنیم و برگردیم ایران ... هرچند تکه ای از قلبم پیش جهانگیر موند..چه حس خوبی بود دوباره وطن ... دوباره خانواده .. دورهمی...
برگشتنو جاگیر شدن ما ایران هم یکی دوماه زمان برد ... خانوم جانم یکی از خونه های خودشو در اختیار ما قرار داد ..به این خاطر که کاملا نزدیک سفارت فرانسه باشه...
خودمم در بیمارستانی که جاوید مشغول به کار بود مشغول شدم اما خیلی زود تر ازونچه فکر کنم علائم بارداری نشون از وجود یه بچه در درون من میداد ... پابلو اوایل اعتقاد داشت برای بدنیا اومدن بچه بهتره بریم پاریس، اما خاطره بد زایمان ژانین مانع شد و همین ایران و در بیمارستان خودمان زایمان کردم..
پسرم سال چهل و یک بدنیا اومد ،نگم براتون که خانوم جان و باباجانم برای نوه شون چه کارهایی کردن... پابلو دوست داشت اسم بچه فرانسوی باشه ،اما به نظر من ایرانی بهتر بود، چون ما ایران زندگی می کردیم شاید اولین اختلاف نظر منو پابلو اسم فرزندمون بود که اونم بلاخره با همفکری بقیه اسمشو پاوه گذاشتیم تا هم به پابلو بیاد هم ایرانی باشه...
زندگی ما با وجود پاوه واقعا شیرین شده بود ..من در مرخصی زایمان بودم تصمیم داشتم پاوه که یکم بزرگتر شد بسپرمش به خانوم جان و برم سرکار، اما بارداری مجدد خیلی زود ،کمتر از دوسال این امکانو بهم نداد، دخترم هم سال چهل و سه بدنیا اومد اینبار به اصرار پابلو اسمشو فلور گذاشتم که در فرانسه به معنای گل هست ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم👠
دخترم زندگی من شمایید... بچه های شمان... مگه من بجز شما کیو دارم... من کنار شما خوشبختم...
فلور با ناراحتی سرشو تکون داد و گفت:
_نه مامی ... تو ایران خانواده داری .. مادر داری .. برادر داری ... میدونم چقدر دلت میخواد کنار مادربزرگ باشی.. اما بخاطر راحتی ما اینجا موندی .. ولی اصلا نیازی نیست.. من پرستار می گیرم نزورا هم یه کاری می کنه.. برو تفریح کن .. برو بگرد ...اصلا یه سفر برو ام.ریکا پیش ژینوس... حرف های بابارو یادت رفت... توهم داری مثل دایی جاوید خودتو وقف بچه هات می کنی...
حرف های فلور درست بود من واقعا دلم میخواست برم ایران و دوباره تو خونه پدریم کنار خانوم جانم روی ایوون کتاب بخونم...
اما بخاطر بچه ها نرفته بودم ...
از طرفی هم دلم شدید اینجا کنار بچه هام بود .. احساس کردم حس مادرانه فلور به منطقش غلب.ه کرده.. خود منم زمانی که پاوه بدنیا اومد صدبرابر علاقه ام به خانوم جانم بیشتر شده بود ...
با لبخند گفتم عزیز دلم مرسی ازحرف های قشنگت اما من الان دلم میخواد فقط از بودن کنار شماها لذت ببرم .. دلم میخواد همانطور که این دوسال شاهد بزرگ شدن بچه های پاوه بودم .. از بزرگ شدن رافائل لذت ببرم... شما ها دو نیمه قلب منید و من بدون شما یا دور از شما اصلا خوشحال نیستم...
ازون روزدیگه خونه فلور موندگار شدم ،البته پایین خونه یه سوییت بود که اونو به من دادن و برای منم کافی بود ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۳
جهــــــان
فلور از بچه داری هیچ چیز نمی دونست .. گاهی چنان با گریه بچه هول می کرد و دست و پاشو گم می کرد من خندم می گرفت بهش می گفتم تو بودی که میخواستی من برم دنبال تفریح خودم؟
فلور هم شرمزده می گفت دلش نمیخواد باعث سختی من باشه .. میگفت به اندازه کافی من زحمتشو کشیدم... افکار فلور خیلی شبیه فرانسوی ها مخصوصا پابلو شده بود .. پابلو هم همینطور بود ،واقعا از هیچ کس حتی من هیچ وقت توقع کاری نداشت.. بابت غذایی که می پختم بارها تشکر می کرد حتی بابت بچه داری که در ایران کاملا به عهده مادر بود بارها اظهار شرمندگی کرده بود و همیشه خودش سعی می کرد کمکم کنه... بی شک از فلور با تربیت پابلو و در کنار لئوی مهربان همین رفتارها انتظار می رفت... فلوری که در هجده سالگی به طور ناگهانی به دنبال عشقش خانواده شو ترک کرد و در شهری دور مستقل شد...
چقدر خوب که بقول پابلو به بچه هامون و در واقع به تربیت اونها اعتماد کردیم و الان ثمره ی اون پاوه یک خلبان موفق و فلور یک دندون پزشک عالی بود... از بابت زندگیشونم کاملا خیالم راحت بود ..هردو راضیو خوشحال بودن...
سال شصت و نه رو به اتمام بود رافائیل تازه یکساله شده بود کم کم میتونست قدم برداره و چند کلمه صحبت کنه .. دو سه روزی بود دوباره جاوید اصرار به رفتن من به ایران داشت حتی می گفت خودش بلیط می خره و حتی برای بچه ها تا عید همه ایران باشیم ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۵
جهان
اما علی یکم پریشان بود ... درسته تو ظاهر نشون نمیداد ولی من از عمق نگاهش می فهمیدم..
انقدر ازش پرس و جو کردم که فهمیدم مادربزرگش مریضه و الان برای خانواده علی شرایط خوبی نیست تا بخواد قض.یه خودمونو عنوان کنه...
بند دلم پاره شد... من دلگرم به علی بودم حالا چی کار می کردم؟؟؟
علی که دید خیلی آشفته حال شدم، گفت
جهانم غصه چیو میخوری ؟ خدا تاب.حال هوامونو داشته مطمئنم از حالا به بعد هم داره ...نگران نباش ...
هیچکس نمی تونه تو رو از من بگیره ...اجازه نمیدم ...
علی اینقدر شیرین و محکم حرف می زد که زود دلم آروم می گرفت...علی هر روز می گفت که فردا با مادرش صحبت می کنه تا اینکه یکهفته گذشت و یکروز علی سر قرار نیومد ...نگران شدم ده دقیقه ای مع.طل دم مدرسه منتظر موندم اما علی نیومد ...از کرمعلی خواستم منو ببره دم خونه مادربزرگش که همون نزدیکی ها بود...
از شلوغ پلوغی دم خونشون و صدای بلند قرآن کاملا مشخص بود که مادر بزرگ علی به رحمت خدا رفته و چقدر بی موقع بود... حالا دیگه علی اصلا نمی تونست کاری بکنه...
اشکام ناخودآگاه شروع به ریزش کرد...
کرمعلی متعجب گفت خانوم جان مگه شما میشناختینشون؟؟؟
_نه دلم برای علی می سوزه خیلی به مادربزرگش وابسته بود...ولی درواقع دلم شور خودمو آیندمو میزد ... استرس بند بند وجودمو گرفته بود ... حالت تهوع امونم نمیداد به طوری که به محض پیاده شدن از ماشین بالا اوردم ...کرمعلی با ترس دوید در خونه رو کوبید و حکیمه رو صدا زد از سرو صدای بوجود آمده خانوم جانم هم سریع خودشو رسوند دم در...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۶
جهــــــــــان
کمکم کردن و منو بردن داخل اتاق سر جام خوابوندن و خانوم جان کرمعلیو فرستاد دنبال طبیب خانوادگیمون...طبیب بعد از معاینه و پرسیدن سوالاتی از من یکسری دارو و جوشونده گیاهی بهم داد و سفارش کرد حتما استراحت کنم...سه چهار روزی تا مراسم خواستگاری وقت بود خانوم جان نگران از طبیب می پرسید که ایا تا اخر هفته حالم بهتر میشه یا مراسمو عقب بندازند ؟
طبیب نگاهی به چشمان غمگین من انداخت نمیدونم در چشمانم چی دید که فورا گفت این درد و مرضی که من میبینم به جون دختر افتاده چه بسا واگیردار باشه لازمه یکهفته استراحت کنه.
خانم جان گفت مطمئنه چشم و نظر منو گرفته اینقدر که این وص.لت تو چشم فامیله⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱
فردای انروز دوباره طبیب اومد بالاسرم
ازشانسم خانوم جان مهمان داشت و پیشم نبود .. با طبیب تنها بودم که پرسید خب دخترم بگو ببینم دردت چیه؟ چی انقدر بی.حالت کرده؟
_یکم بی حالم ..حالت ته.وع دارم سر درد دارم
+ازون لحاظ که می دانم دختر جان ..حالت خوبه کمی کسالت داشتی احتمالا بخاطر گرمازدگی بود همون دیروز رفع شد ... اما بخاطر غم نگاهت و ترسی که داشتی به خانوم جانت نگفتم رفع ک.سالت شده..حالا تو بگو ... اگر درست حدس زده باشم این ب.ساط و تیاتر احیانا بخاطر خواستگاری آخر هفته نیست؟؟
همونطور که سرم پایین بود به ارومی گفتم