پارت ۱۱۸
جهـــــــــان
ژانین هم لبخند قشنگی زد و گفت :خودت فرشته ای... مرد من...
از دیدن عشق میون جاوید و ژانین لذت می بردم عشقشون مثال زدنی بود.... هرچی بیشتر راب.طه اونها رو میدیدم بیشتر به حرف های ژانین راجع به عشق پی می بردم و بیشتر مطمئن می شدم علی اشتباه من بود...
کم کم علی تو خاطرم کمرنگ و کمرنگ تر می شد ...
ژانین در حالیکه لقمه هایی که جاوید براش درست می کردو میخورد گفت:ولی من تابحال پابلو رو اینطور ندیده بودم .. حتما اینبار خیلی قضیه جدیه...
فورا گفتم :آره اونهفته با من صحبت کرد،گفت مادلین قرار ازدواجشونو بهم زده و گفته امادگیشو نداره... حتی می گفت احساس می کنه دیگه رابطه شون مثل سابق نیست ... اما من گفتم حتما اشتباه می کنی ..مادلین دختر خوبیه ...
ژانین با همون آرامش همیشگیش گفت نه اتفاقا پابلو درست گفته ..یکسری از ایتالیایی ها خیلی تو قید و بند تع.هد نمیرن ..بیشتر دنبال تفریحن... معروفن که از صبح تا عصر کار می کنن عصر همه درامدشونو خرج می کنن ... معمولا هم زندگی های ناموفق زیاد
دارن ... مادلین هم از همون خانواده هاست ... من شنیدم پدرش بعد از سه تا بچه و ده سال زندگی مشترک بی دلیل خونه رو ترک کرده و رفته ... خوب مادلین هم دختر همون پدره ..نمی تونه به تع.هدش پایبند باشه...
سری تکون دادم و در حالیکه چای می نوشیدم گفتم اما من برای پابلو خیلی ناراحتم اون مادلینو خیلی دوست داره...
_خب اشتباه می کنه ... به نظرم این دوست داشتن نیست ..این عادته یا ترس از دست دادن کسی...
جاوید که تاحالا ساکت بود گفت :پابلو پسر عاقلیه مطمئنم بهترین تصمیم رو می گیره...
اواخر تیرماه بود بیش از یکماه تا زایمان ژانین وقت بود ..

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۱۹
جهـــــــــان
قرار بود خانوم جان و بابا جانم هم دوهفته دیگه بیان... تقریبا بیشتر وسایل نوزاد خریداری شده بود ،من هر روز یه تیکه از لباس بچه رو برمی داشتمو میبوسیدم و کلی قربون صدقه اش می رفتمو کیف می کردم ...
ژانین مدام با خنده بهم میگفت اگر بچه ام به دنیا اومد حق نداری اونو بیشتر از من دوست داشته باشی...
جاوید برای دیدن فرزندش لحظه شماری می کرد و همش می گفت این ماه آخر چقدر دیر می گذره ... هیجانمون غیر قابل توصیف بود ...
چند روزی بود دلشوره وجودمو گرفته بود فکر می کردم بخاطر امتحانمه با اینکه هنوز یکماهی وقت داشتم ....نیمه های شب با سرو صدای جاوید و ژانین از خواب پریدم ... ژانین درد داشت... سریع با اوژانس تماس گرفتیمو ژانینو منتقل کردیم بیمارستان ...
زایمان زودرس... دکتر می گفت بچه داره بدنیا میاد ... هنوز یکماه زمان داشت اما انگار بچه عجله داشت...
متاسفانه همه چیز بهم ریخته بود ،جاوید با خانواده ژانین تماس گرفت و اونها هم اومدن بیمارستان .. مادرش خیلی بی تابی می کرد و می گفت خواهر خودشم همینطور شده و مرده ... الانم نگرانه ... بهش گفتم خانوم این یه زایمانه ،فقط یکم زمانش زود شده نگران نباشید ... هرچند خودمم از دلشوره حالت تهوع گرفته بودم ...
زمان به کندی سپری می شد ،بلاخره بعد از هفت هشت ساعت پرستار با دختری صورتی و کوچک از اتاق خارج شد ...به محض دیدن دخترک دلم براش رفت ... خیلی کوچولو بود، اما مثل خود ژانین بور بور بود ... مادر ژانین سراغ دخترشو گرفت ،پرستار گفت بیهوش شده، دارن سعی می کنن به هوش بیارنش...
دوباره با اضطراب و دلهره اونجا قدم میزدم...
که جاوید از اتاق خارج شد و همون لحظه پاهاش شل شد و کف زمین افتاد ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۶۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم
و پیشنهاد داد یکبار به عنوان مریض بره بیمارستان و جاویدو ببینه تا یکم شوخی هم کرده باشه... به نظرم جالب اومد ...
یادمه فردای اونروز نزدیک غروب جاوید یه سر اومد خونه ما ...خانوم جانم که هربار جاویدو میدید، انگار سالهاست ندیدتش و حسابی تح.ویلش می گرفت، اون روز هم با اینکه دور روز از آخرین دیدار با جاوید گذشته بود، باز هم دائم ازش پذیرایی می کرد ...
جاوید با همون محبت خ.اص خودش گفت :خانوم جان برای مهمانی و پذیرایی نیومدم ،درواقع اومدم تا از جهان خانوم بخوام با هم بریم برای ژانین یه لباس بخرم و کادو بهش بدم، امشب ژانین تا دیروقت بیمارستانه...
خانوم جان لبخندی زد و گفت باشه پسرم خواهرته ،اختیار داری ... برید ...
بعد هم به من اشاره کرد که زود حاضر بشم ...
فورا لباس مرتبی پوشیدم و با جاوید از خونه خارج شدیم ... جاوید دلش میخواست پیاده روی کنیم... دلم مثل سیر و سرک.ه می جوشید، تقریبا مطمئن بودم جاوید میخواد درباره علی باهام صحبت کنه..یکم که از خونه دور شدیم جاوید با اخ.م ساخ.تگی گفت :آبجی تو چی کار کردی ؟؟؟ چه طور تونستی؟؟؟ آخه چرا این پسره؟؟؟
دهنم خشک شده بود قلبم تند تند میزد با صدای لرزون گفتم :برای چی داداش ؟اتفاق بدی افتاده؟؟؟ علیو دیدی؟؟؟ حرف نابج.ایی زده...
_تو چه طوری جلوی برادر بزرگترت علی علی می کنی... والا ح.یا رو خوردی... صد رح.مت به دختران فرنگی...
+همون موقع اشکام ناخواسته سرازیر شد و گفتم:داداش بخدا پسر خوبیه من دو ساله میشناسمش ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۵
جهان
اما علی یکم پریشان بود ... درسته تو ظاهر نشون نمیداد ولی من از عمق نگاهش می فهمیدم..
انقدر ازش پرس و جو کردم که فهمیدم مادربزرگش مریضه و الان برای خانواده علی شرایط خوبی نیست تا بخواد قض.یه خودمونو عنوان کنه...
بند دلم پاره شد... من دلگرم به علی بودم حالا چی کار می کردم؟؟؟
علی که دید خیلی آشفته حال شدم، گفت
جهانم غصه چیو میخوری ؟ خدا تاب.حال هوامونو داشته مطمئنم از حالا به بعد هم داره ...نگران نباش ...
هیچکس نمی تونه تو رو از من بگیره ...اجازه نمیدم ...
علی اینقدر شیرین و محکم حرف می زد که زود دلم آروم می گرفت...علی هر روز می گفت که فردا با مادرش صحبت می کنه تا اینکه یکهفته گذشت و یکروز علی سر قرار نیومد ...نگران شدم ده دقیقه ای مع.طل دم مدرسه منتظر موندم اما علی نیومد ...از کرمعلی خواستم منو ببره دم خونه مادربزرگش که همون نزدیکی ها بود...
از شلوغ پلوغی دم خونشون و صدای بلند قرآن کاملا مشخص بود که مادر بزرگ علی به رحمت خدا رفته و چقدر بی موقع بود... حالا دیگه علی اصلا نمی تونست کاری بکنه...
اشکام ناخودآگاه شروع به ریزش کرد...
کرمعلی متعجب گفت خانوم جان مگه شما میشناختینشون؟؟؟
_نه دلم برای علی می سوزه خیلی به مادربزرگش وابسته بود...ولی درواقع دلم شور خودمو آیندمو میزد ... استرس بند بند وجودمو گرفته بود ... حالت تهوع امونم نمیداد به طوری که به محض پیاده شدن از ماشین بالا اوردم ...کرمعلی با ترس دوید در خونه رو کوبید و حکیمه رو صدا زد از سرو صدای بوجود آمده خانوم جانم هم سریع خودشو رسوند دم در...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۹۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم👠


تو طعم تنهایی و ط.رد شدنو نچشیدی ... زایمان تو بی کسی ...
میدونی وقتی پسر کوچکم که عقب افتاده استو می بینم فکر می کنم آه پدرم منو گرفته... محصوصا که بعد از اون دیگه بچه دار نشدم تا لااقل بتونم خانواده خودمو بزرگ کنم....
خیلی برای حکیمه ناراحت شدم با ناراحتی پرسیدم :گفتی ژاله ؟؟ تو اسمت ژاله است...
حکیمه اه بلندی کشید و گفت :آره ... من ژاله بودم ... نازدردانه بودم... اما عاش.قی این سرنوشتو برام رقم زد .. نمی گم کرمعلی بده، نه اون مرد خوبیه همه تلاششو می کنه تا منو خوشحال کنه اما بیشتر ازین از دستش بر نمیاد ... نمی دونم شاید اونم پشیمانه .. میتونست الان برای خودش ریاست کنه ... بجای پادوییی...
حکیمه نگاهم کرد و گفت میدونی جهان خانوم،خیلی سخته وقتی بچه ات با گریه میاد و میگه بچه های همسایه باهاش بازی نکردن چون اون پسر نوکر خونه است... اینه که میگم برات بهتر شد ... مگه تو میتونی بدون خانواده ات زندگی کنی ... منو ببین ...هنوز سی سالم نشده اما از خانوم سنم بیشتر نشون میده ... غم و غصه ادمو پیر می کنه، میشکنه ... مخصوصا اینکه میدونستیم اگر خانواده ام دستشون به من برسه سرمو می برن...همش تو هول و ولا زندگی کردیم...ما کوردیم ... کوردها روی نام.وس شوخی ندارن... من حتی جرات ندارم جایی بگم کوردم ... از ترسم حتی با کسی دوست نمی شم که مبادا پی به اص.لم ببره ... بچه هام چه گناهی کردن بی کس و کار موندن ... نه قوم و خویشی نه دوست و آشنایی...
الان جوونی، خامی، دلداده ای ، درکت می کنم اما با یه تصمیم اشتباه ممکنه کل زندگیتو عوض کنی ..
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۵ سالگی
سلام صبحتون بخیر عشقای من 🥰🥰
قبول دارید وقتی یه دکتر احمق فلان شده ای تخم ترس رو تو وجود آدم بکاره دیگه اثراتش تا پدت ها تو ذهن و روح آدم می مونه ؟؟؟حالا هر چند خودت با چشم خودت ببینی و تجربه کنی و بفهمی اون چیزی که دکتر بهت گفته نیست اگه بگم خدا لعنتش کنه میگید انرژی منفی نفرس نفرینش نمی کنم دعاشم می کنم‌که بالاخره باعث شد من صد خودمو واسه بچه هام و به خصوص ماهلینم بزارم و نتیجشم به چشم ببینم نمیگم ماهلین من مشکل نداشت چرا داشت اونم فقط به خاطر تاخیر در رشد بود ۹ ماه کاردرمانی ذهنی و گفتار درمانی بردم ۶ ماه هم جلسات روانشناسی با تمرینایی که داد باعث شد ضریب هوشی دخترمو ببرم بالا هر چند اون دکتر به خاطر پولش قبول نداشت می گفت باید همچنان بیاد ولی ویزیتش شد ۸۵۰ ما هم شرتیط نالی خوبی نداشتیم دیدم خیلی بهتر شده ادامه ندادم نبردمش الان یکماه بیشتره خودمم‌کهوتو خونه صد خودمو گذتشتم و میزارم فقط یه حرفی رو که من زد باعث شده همیشه استرس داشته باشم براشون به خصوص واسه ماهلین این دکتر احمق به من می گفت دخترت میره مدرسه ی استثنایی یا می گفت بچت کلاس اول رو نمی تونه رد کنه اینارو مدام تو هر جلسه برای من تکرار می کرد دختر من خیلی خجالتی بود بعد الان خیلی بهتر شده اگه اونجا از خجالتش جواب نمیداد یا مسخره بازی در میاورد می گفت این مشکل داره و خیلی قاطع هم رو حرفش بود در صورتی که ماهلین اصلا اینجوری نیست الان دقیقا هم سطح خواهرش شده خیلی زود یادمیگیرن همین صبحی که داشتم لباساشون رو تنشون می کردم بهشون نسبت هارو یاد دادم چون یادشون نداده بودم فعلا از نسبت خواهر بابا و خواهر مامان شروع کردم چون هم جز سوالات سنجشه هم جز سوالات ِزمون ورودی کلاس اولشونه
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۶۸
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم 👠
خانوم جان با همون صدای عص.بانی گفت :
بیا داخل اتاق جاوید جان تا باهم اخت.لاط کنیم.. بعد هم رفت تو اتاق...
جاوید نگاهی به من کرد و آروم گفت علی بهم گفت مادر و خواهرش امروز اومدن اینجا... منم فورا خودمو رسوندم.
_آره امدن چه امدنی... مادرش حسابی ت.اخت ... معلوم بود زورکی امده... اما خواهرش باز بهتر بود ...یکم شرای.طو بهتر کرد.
خیلی تند چیزهایی که گفته بودنو به جاوید گفتم.
جاوید با خنده سری تکون داد..
همینه دیگه جهان خانوم در راه عشق سختی ها باید کشید ... فکر کردی به همین راحت.یه...حالا بزار من برم ببینم خانوم جان چی کارم داره..
صحبت های جاوید و خانوم جان دو ساعتی طول کشید ... تمام مدتی که به من بیش از ده ساعت گذشت چشمم به در اتاق خانوم جان بود ...بلاخره جاوید اومد بیرون و منو با خودش برد داخل اتاق...
خانوم جان خیلی بی م.قدمه و خش.ک پرسید جهان خانوم تو این پسره رو دوست داری؟؟؟
نگاهی به جاوید انداختم که اونم با اطمینان سرشو به علامت تائید تکون داد ...
گفتم: بله
_چقدر؟؟
یعنی چی چقدر خانوم جان...مگه دوست داشتن اندازه داره؟
_اره داره .. تو مادر این پسرو دیدی ... میخوام بدونم دوست داشتن تو اینقدری هست که این زن.و سال ها تح.مل کنی... بتونی با اخل.اقش کنار بیای؟ فقط خود پسره مهم نیست ... خانواده اش هم هست .. خ.یال نکن همه مثل من به عروسشون ارج میدن و خونه جدا براش می گیرن چه بسا که تو مجبور باشی با مادر شوهرت یکجا زندگی کنی و باید بهش احت.رام بزاری و همیشه ح.رمت.شو نگه داری...
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۵ سالگی
ماهلین قشنگم که ماشالله به جکنش روز به روز داره خانوم تر میشه خاله ها😍🥰دخترم خیلی ماه شده همین نه هیچکس ازش انتظار نداشت الان از همه لحاظ داره از دلوین میزنه جلو مثلا با هم تمرین می کنیم دلی خانوم داره همش حرف میزنه این چند تا صفحه رو حل کرده خددش میشیمه غذا می خوره میره دستاشو میشوره کفشاشو خودش می پوشه و از اینجور کارا
بله این همون ماهلینمه که به خاطر تاخیرش خیلی از دکترا و روانشناس ها و گفتاردرمانگر ها ته دلمو خالی کردن و گفتن اتیسمه و مشکوکه حتی پارسال تو مهدشونم مهر اتیسم زدن به دخترم 😥😥شاید برای شما بی معنی و عادی باشه ولی واسه من و باباش وقتی یه کلمه حرف نی زنه یه جمله میگه از ته قلبمون خوشحال میشیم و می خندیم مثل امشب اومد گفت مامان کمرم درد نی کنه می خوام یه کم دراز بکشم 😂یا امروز برای اولین بار گفت خدایا شکرت هر روز به من میگه مامان خیلی دوست دارم شنیدم این جمله ها واسه مادری که هر روزش پر از استرس بود خیلی لذت بخشه خداروشکرت که تلاش های بی وقفم بی نتیجه نبوده تا الان و از این به بعدشم نیست می خوام به مادرایی که بچه هایی با خصوصیت اخلاقی ماهلین من دارن بهشون بگم نگران نباشید درست میشه همه چی با تلاش های شما 🥰🥰دختر منم اگه پی پی رو بگه که ویگه خیلی خیلی خوب میشه الان یک ماه بیشتره که دیگه کاملا بیخیالش شدم تا بالاخره خودش خسته بشه و بگه😥😥خواستم خوشحالیمو با شماها به اشتراک بزارم
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۵ سالگی
سلام‌مامانا خوب هستید ؟؟؟
من دوتا سوال دارم راحب دلوین تو دوتا تاپیک میزارم‌ چون اینجا هر دورو بزارم همه کامد جواب نمیدن برای همین جدا جدا میزارم
میگم که من بین دوقلوهام ماهاین فوق العاده دختر حرف گکش کنی هستش اصلا لجبازی نداره حرفمو گوش میده شاید گریه کنه یا مثلا بهش برخوره یا چی
ولی دلوبن به هیچ عنوان به حرفم‌گوش نمیده من واسا آیندش می ترسم می ترسم که یه دختر یاغی و سرکش بار بیاد فردا پس فردا از تو خیابونا جمعش کن‌
خدا ازم دور کنا البته بارها شوهرم گفته اگه از الان جلوش واینسی فردا بدتر میشه یه خورده اینکارشم از دختر خالش یاد گرفته من خیلی ناراحتم آخه دختر خواهرمم ۱۰ سالشه چه من چه مادرش حرفی بهش بزنیم برمی گرده پرخاشگری می کنه شدید به خصوص به مامانش خیلی بد حرف می زنه بعد از وقتی دلوینم اینو میبینا یاددگرفته من دلم نمی خواد رابطه ی خواهریمون به خاطر دخترامون به هم بخوره هفتا ای یه بار خونه ی مادرم هم دیگه رد میبینیم اینم میبینی الگوبرداری می کنه و دقیقا همون رفتارو با من می کنه خیلی پرخاشگری می کنه مثلا الان بهش گفتم وقته خوابه باید دیگه بخوابید ماهاین قشنگ رفت تو تختش ولی دلوین شروع کرد بد و بیراه گفتن و هوار کشیدن سر من آخه چرا بچه ی من نباید از من حرف شنوی داشته باشه الان که ۵ سالشه اینه وای به حال دوران بلوغش مثلا می خواستم شیاف بزارم واسه ماهلین بردمش تو اتاق که براش بزارم دلوینم بدو بدو دنبال ما اومده میگم‌تو کجا میگه می خوام بیام هرجی میگم زشته و بده حرف تو گوشس نمیره خداشاهده پشت در وایساد ابنقدر گریه کرد و جیغ زد که نگو من واقعا درمونده شدم چطور باهاش رفتار کنم بارها پدرش بهش تذکر داده با اینکه ازش حساب می بره ولی تو گوشش نمیره کسی می تونه منو راهنمایی کنه؟؟
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۵ سالگی
سلام بچه ها خوبید؟؟ماهلین از ۱۸ ماهگی زیر نظر دکتر قضاوی یکی بهترین دکترای مغز و اعصاب بوده فوق العاده دکتر خوبیه و من تاییدش می کنم یه مدت چشمش انحراف پیدا کرده بود دکتر دوز داروهاشو بیشتر کرد ولی بازم تاثیر نداشت یعنی کمتر شد ولی قطع نشد بعد الان یه مدتیه دندون قریچه میره تو خواب امروز بردمش پیش دکترش همه رو گفتم داروهاشو عوض کرد آزمایش نوشت براش و گفت یکماه دیگه بیارش بعد چون دکتر خیلی خوبیه و قبولش دارم گفتم شاید مشکل ماهلین که پی پی رو نمیگه از مغزش باشه با دکترش عنوان کردم و گفتم تادحالا به خاطرش خیلی دعواش کردم و خیلی کتک خورده تا الان گفت همش به خاطر همینه گفتم آخه یعنی همیشه باید اینجور کنه؟؟گفت بله بچه های این دورل رنونه به شدت لجباز و غیر منتظره هستن گفت یه مدت هیچی نگو سکوت حتی در موردش باهاش حرفم نزن انگار نه انگار اینکارو می کنه حتی پی پی کرد بگیر تو بغلت بوسش کن تا این حد نتیجشو میبینه من اغراق می کنم بارها به خاطر همبن مساله کتکش زدم یا دعواش کردم لطفا‌مادرای کاسه داغ تر از آش جواب تاپیک منو ندن اونایی که واقعا نی تونند درکم کنند بگند به نظرتون تحمل این وضع سخت نیست از نظرشما؟؟یعنی می تونم حداقل دوماه دووم بیارم و هیچی نگم😓حتی دکترش گفت پوشکش کن وقتی اینجوریه گفتم آخه ۵ سالشه گفت باشه کسی مورد مشابه من داشته با سکوت نتیجه گرفته باشه؟؟؟