پارت ۹۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم👠


تو طعم تنهایی و ط.رد شدنو نچشیدی ... زایمان تو بی کسی ...
میدونی وقتی پسر کوچکم که عقب افتاده استو می بینم فکر می کنم آه پدرم منو گرفته... محصوصا که بعد از اون دیگه بچه دار نشدم تا لااقل بتونم خانواده خودمو بزرگ کنم....
خیلی برای حکیمه ناراحت شدم با ناراحتی پرسیدم :گفتی ژاله ؟؟ تو اسمت ژاله است...
حکیمه اه بلندی کشید و گفت :آره ... من ژاله بودم ... نازدردانه بودم... اما عاش.قی این سرنوشتو برام رقم زد .. نمی گم کرمعلی بده، نه اون مرد خوبیه همه تلاششو می کنه تا منو خوشحال کنه اما بیشتر ازین از دستش بر نمیاد ... نمی دونم شاید اونم پشیمانه .. میتونست الان برای خودش ریاست کنه ... بجای پادوییی...
حکیمه نگاهم کرد و گفت میدونی جهان خانوم،خیلی سخته وقتی بچه ات با گریه میاد و میگه بچه های همسایه باهاش بازی نکردن چون اون پسر نوکر خونه است... اینه که میگم برات بهتر شد ... مگه تو میتونی بدون خانواده ات زندگی کنی ... منو ببین ...هنوز سی سالم نشده اما از خانوم سنم بیشتر نشون میده ... غم و غصه ادمو پیر می کنه، میشکنه ... مخصوصا اینکه میدونستیم اگر خانواده ام دستشون به من برسه سرمو می برن...همش تو هول و ولا زندگی کردیم...ما کوردیم ... کوردها روی نام.وس شوخی ندارن... من حتی جرات ندارم جایی بگم کوردم ... از ترسم حتی با کسی دوست نمی شم که مبادا پی به اص.لم ببره ... بچه هام چه گناهی کردن بی کس و کار موندن ... نه قوم و خویشی نه دوست و آشنایی...
الان جوونی، خامی، دلداده ای ، درکت می کنم اما با یه تصمیم اشتباه ممکنه کل زندگیتو عوض کنی ..

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۱۸
جهـــــــــان
ژانین هم لبخند قشنگی زد و گفت :خودت فرشته ای... مرد من...
از دیدن عشق میون جاوید و ژانین لذت می بردم عشقشون مثال زدنی بود.... هرچی بیشتر راب.طه اونها رو میدیدم بیشتر به حرف های ژانین راجع به عشق پی می بردم و بیشتر مطمئن می شدم علی اشتباه من بود...
کم کم علی تو خاطرم کمرنگ و کمرنگ تر می شد ...
ژانین در حالیکه لقمه هایی که جاوید براش درست می کردو میخورد گفت:ولی من تابحال پابلو رو اینطور ندیده بودم .. حتما اینبار خیلی قضیه جدیه...
فورا گفتم :آره اونهفته با من صحبت کرد،گفت مادلین قرار ازدواجشونو بهم زده و گفته امادگیشو نداره... حتی می گفت احساس می کنه دیگه رابطه شون مثل سابق نیست ... اما من گفتم حتما اشتباه می کنی ..مادلین دختر خوبیه ...
ژانین با همون آرامش همیشگیش گفت نه اتفاقا پابلو درست گفته ..یکسری از ایتالیایی ها خیلی تو قید و بند تع.هد نمیرن ..بیشتر دنبال تفریحن... معروفن که از صبح تا عصر کار می کنن عصر همه درامدشونو خرج می کنن ... معمولا هم زندگی های ناموفق زیاد
دارن ... مادلین هم از همون خانواده هاست ... من شنیدم پدرش بعد از سه تا بچه و ده سال زندگی مشترک بی دلیل خونه رو ترک کرده و رفته ... خوب مادلین هم دختر همون پدره ..نمی تونه به تع.هدش پایبند باشه...
سری تکون دادم و در حالیکه چای می نوشیدم گفتم اما من برای پابلو خیلی ناراحتم اون مادلینو خیلی دوست داره...
_خب اشتباه می کنه ... به نظرم این دوست داشتن نیست ..این عادته یا ترس از دست دادن کسی...
جاوید که تاحالا ساکت بود گفت :پابلو پسر عاقلیه مطمئنم بهترین تصمیم رو می گیره...
اواخر تیرماه بود بیش از یکماه تا زایمان ژانین وقت بود ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۵
جهان
اما علی یکم پریشان بود ... درسته تو ظاهر نشون نمیداد ولی من از عمق نگاهش می فهمیدم..
انقدر ازش پرس و جو کردم که فهمیدم مادربزرگش مریضه و الان برای خانواده علی شرایط خوبی نیست تا بخواد قض.یه خودمونو عنوان کنه...
بند دلم پاره شد... من دلگرم به علی بودم حالا چی کار می کردم؟؟؟
علی که دید خیلی آشفته حال شدم، گفت
جهانم غصه چیو میخوری ؟ خدا تاب.حال هوامونو داشته مطمئنم از حالا به بعد هم داره ...نگران نباش ...
هیچکس نمی تونه تو رو از من بگیره ...اجازه نمیدم ...
علی اینقدر شیرین و محکم حرف می زد که زود دلم آروم می گرفت...علی هر روز می گفت که فردا با مادرش صحبت می کنه تا اینکه یکهفته گذشت و یکروز علی سر قرار نیومد ...نگران شدم ده دقیقه ای مع.طل دم مدرسه منتظر موندم اما علی نیومد ...از کرمعلی خواستم منو ببره دم خونه مادربزرگش که همون نزدیکی ها بود...
از شلوغ پلوغی دم خونشون و صدای بلند قرآن کاملا مشخص بود که مادر بزرگ علی به رحمت خدا رفته و چقدر بی موقع بود... حالا دیگه علی اصلا نمی تونست کاری بکنه...
اشکام ناخودآگاه شروع به ریزش کرد...
کرمعلی متعجب گفت خانوم جان مگه شما میشناختینشون؟؟؟
_نه دلم برای علی می سوزه خیلی به مادربزرگش وابسته بود...ولی درواقع دلم شور خودمو آیندمو میزد ... استرس بند بند وجودمو گرفته بود ... حالت تهوع امونم نمیداد به طوری که به محض پیاده شدن از ماشین بالا اوردم ...کرمعلی با ترس دوید در خونه رو کوبید و حکیمه رو صدا زد از سرو صدای بوجود آمده خانوم جانم هم سریع خودشو رسوند دم در...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۶۵
جهــــــان
ژینوس و سعید هم در حال برنامه ریزی بودن تا از ایران خارج بشن دوست داشتم حداقل بیان پاریس ،اما سعید گفت که تصمیم دارن برن امریکا چرا که برادر بزرگش تقریبا پانزده سالی بود امریکا بودو داشت کارهای رفتن اونا رو اوکی می کرد...فکر می کردم جاوید مخ.الف رفتن ژینوس باشه ،اما وقتی باهاش صحبت کردم بهم گفت به نظرم خودخواهیه بخوام ژینوسو اینجا نگه دارم... دوست داره بره امریکا و تخصصشو بگیره و پیشرفت کنه من نباید جلوشو بگیرم بخاطر دل خودم... تاثیرات ثریا روی رفتار عاقلانه جاوید بی تاثیر نبود... ثریا فرشته نجات زندگی جاوید شده بود ...
سیروس هم که حالا کلاس دوم دبستان بود انچنان به جاوید وابسته بود که اگر کسی نمی دونست فکر می کرد پسر واقعیه جاویده...یه بابا می گفت صدتا از کنارش سبز می شد...خانوم جانم مثل نوه واقعی خودش بهش محبت می کرد و دوسش داشت...
بلاخره بعد از یک ماه دلتنگی برای بچه هام منو مجبور به بازگشت به پاریس کرد...اون مدت ایران موندنم وضعیت خانوم جانم بهتر شده بود، دلم میخواست با خودم می بردمش اما دوست نداشت همراهم بیاد ...بناچار دوباره با خداحافظی سخت ایرانو ترک کردم... پابلو و بچه ها هم حسابی دلتنگم شده بودن ... آخه تابح.ال سابقه نداشت یکماه از هم دور باشیم...
گاهی شبا با پابلو می نشستیم به رسم اونا از خاطرات خوش باباجانم صحبت می کردیم و یادش بودیم پابلو معت.قد بود اینجوری حتما باباجانم خوشحال میشه...
انقلاب ایران هنوز نوپا بود که
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۶
جهـــــــــان
بهش گفتم شاید اشتباه باشه راستش دیشب که بیشتر فکر کردم دیدم پیتر اگر فلورو واقعا دوست داشت حاضر نمی شد بخاطر کار ترکش کنه... میترسم اشتباه کنیم و تجربه تلخی برای فلور بشه..._جهان عزیزم ما مجبوریم تن به خواسته های بچه هامون بدیم، زمانی که به سن قانونی رسیدن اختیارشون دیگه دست ما نیست .. بزار خودش تجربه کنه حتی اگر بد... اینجوری هیچوقت ته دلش چیزی نمی مونه ... در غیر این صورت تا ابد فکر می کنه میتونسته خوشبخت بشه و نشده...
⊰🌸⊱
در ضمن پیتر پسر خوبیه خانواده خوبی هم داره شاید هم با هم خوشبخت ترین بشن...
انشاالهی گفتم و ساکت شدم...
یکهفته ای که گذشت دل تو دلم نبود بفهمم ماجرای برادرم چی بوده .. شب قبلش تا صبح خواب باباجانمو دیدم یه گوشه باغ شمرون نشسته بود و چای می خورد ... بهم حس خوبی منتقل می کرد انگار ارامش داشت...
افسر پرونده تمام مشاهداتی که داخل پرونده بود و توضیح داد، دقیقا مثل همون توضیحاتی که لوزا داده بود، اما نکته ع.جیب که کسی بهش توجه نکرده بود این بود که سم داخل لیوان نوشیدنی بود ... یعنی با نوشیدنی مخلوط شده بود .. اگر جهانگیر میخواست خ.ودکشی کنه چرا بریزه داخل نوشیدنی...؟
البته افسر پرونده گفت خیلی از موارد برای اینکه طعم سم‌ رو راحت تر بشه تحمل کرد داخل نوشیدنی میریزن... ولی من قبول نداشتم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۷۲
جهـــــان
ببین دختر جـــان... خانوم جانم با لحن گل.ایه آمیزی گفت این دختر اسمش جهان خانومه، شما معلومه خیلی فرم.الیته اومدید خواستگاری که حتی اسم دخترم رو هم به زبون نمیارید ...
صدیقه خانوم که یکم تو ذوق.ش خورده بود گفت نه خانوم چه فرمال.یته ای که اینهمه آدمو دنبال خودمون روونه کردیم ... ما به درخواست آقا داداشم آمدیم ...
اگر جهان خانوم شرایط‌مارو قبول کنه، ما هم مشکلی نداریم .. صدیقه خانوم هم فورا ادامه صحبتو دست گرفت و گفت :ببین جهان خانوم ما نیومدیم خدایی نکرده دع.وا کنیم... اتفاقا که اهل صل.حیم ،اما عروس حاج عبدالله باید سنگین رنگین باشه...تو خونه برای شوهرت هرطور خواستی خودتو بزک کن ،اما برای مرد نام.حرم نه...
از م.سئله اعت.قادی بگذریم مادر و آقای من دیگه سنی ازشون گذشته ...آقا داداش منم تک پسر خانواده است ،الحمدالله خانه پدری ما هم بزرگه پس لازمه عروس خانوم اونجا زندگی کنن تا کمک حال مادر هم باشند..
دوتا اتاق براشون خالی می کنیم تا جه.یزیه شونو بچینن...
خانوم جانم فقط گوش می کرد و سرشو تکون میداد .
از خونسردی و خودداریش لج.م گرفته بود اما چه کنم که خودمم دست کمی نداشتم و فقط گوش میدادم...
خانوم جان فقط گفت:دخترم قراره برای ادامه تحصیل بره پاریس ...گویا با علی آقا صحبت کردنو قرار مدارشو گذاشتن
یه.و رنگ از رخ.سار خانوم ها پرید ..
مادر علی عصب.انی گفت نخیر شکر خورده هرکسی همچین خی.ال خام.ی کرده ...
عمه خانوم هم بل.افاص.له گفت نه ما ازین قرارا نداشتیم
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۶ سالگی
سلام‌مامانا خوب هستید ؟؟؟
من دوتا سوال دارم راحب دلوین تو دوتا تاپیک میزارم‌ چون اینجا هر دورو بزارم همه کامد جواب نمیدن برای همین جدا جدا میزارم
میگم که من بین دوقلوهام ماهاین فوق العاده دختر حرف گکش کنی هستش اصلا لجبازی نداره حرفمو گوش میده شاید گریه کنه یا مثلا بهش برخوره یا چی
ولی دلوبن به هیچ عنوان به حرفم‌گوش نمیده من واسا آیندش می ترسم می ترسم که یه دختر یاغی و سرکش بار بیاد فردا پس فردا از تو خیابونا جمعش کن‌
خدا ازم دور کنا البته بارها شوهرم گفته اگه از الان جلوش واینسی فردا بدتر میشه یه خورده اینکارشم از دختر خالش یاد گرفته من خیلی ناراحتم آخه دختر خواهرمم ۱۰ سالشه چه من چه مادرش حرفی بهش بزنیم برمی گرده پرخاشگری می کنه شدید به خصوص به مامانش خیلی بد حرف می زنه بعد از وقتی دلوینم اینو میبینا یاددگرفته من دلم نمی خواد رابطه ی خواهریمون به خاطر دخترامون به هم بخوره هفتا ای یه بار خونه ی مادرم هم دیگه رد میبینیم اینم میبینی الگوبرداری می کنه و دقیقا همون رفتارو با من می کنه خیلی پرخاشگری می کنه مثلا الان بهش گفتم وقته خوابه باید دیگه بخوابید ماهاین قشنگ رفت تو تختش ولی دلوین شروع کرد بد و بیراه گفتن و هوار کشیدن سر من آخه چرا بچه ی من نباید از من حرف شنوی داشته باشه الان که ۵ سالشه اینه وای به حال دوران بلوغش مثلا می خواستم شیاف بزارم واسه ماهلین بردمش تو اتاق که براش بزارم دلوینم بدو بدو دنبال ما اومده میگم‌تو کجا میگه می خوام بیام هرجی میگم زشته و بده حرف تو گوشس نمیره خداشاهده پشت در وایساد ابنقدر گریه کرد و جیغ زد که نگو من واقعا درمونده شدم چطور باهاش رفتار کنم بارها پدرش بهش تذکر داده با اینکه ازش حساب می بره ولی تو گوشش نمیره کسی می تونه منو راهنمایی کنه؟؟
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۶ سالگی
این همه واسه بچت و زندگیت تلاش کن آخرشم یه نامرد از خدا بی خبر بزنه نابود کنه همه چیو😓امروز واسه آروم کردن دله خودم این‌کتاب سرمشق لوحه نویسی رو گفتم به خواهرم گرفت واسه بچه هام می خوام خودم تو خونه باهاشون کار کنم کتابش خیلی خوبه من تنها به آموزش پیش دبستانی اکتفا نمی کنم خودمم می خوام وقت بزارم براشون یکی از شاگردای قدیم خواهرم واسه سنجش رفنه بوده قبول شده بوده ولی امتیازش پایین بوده بعد مادره پا میشه پیره تو اون مهدی که بجش بوده داده و بیداد سر مربی ها بعدا فهمیدن درست و حسابی با بچه ها کار نپی کرده هیچی دیگه خانومه میاد تو خونه خودش دوباره اینقدر باهاش کار مب کنه که الان که تازه رفنه کلاس اول بچه حروف الفبا رو بلده من همیشه مخالف بودم اینکار بودم ولی میگم خوبه که بچه هامون رو آماده کنیم به نظرم شما هپ اینکارو بکنید تنها به آموزش مهد اکتفا نکنید من پارسالم همین کارو می کردم خودمم باهاشون کار می کردم هر روز
مخصوصا اونایی که بچشون پیش ۱ نرفتن از واجباته
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۱۹
جهـــــــــان
قرار بود خانوم جان و بابا جانم هم دوهفته دیگه بیان... تقریبا بیشتر وسایل نوزاد خریداری شده بود ،من هر روز یه تیکه از لباس بچه رو برمی داشتمو میبوسیدم و کلی قربون صدقه اش می رفتمو کیف می کردم ...
ژانین مدام با خنده بهم میگفت اگر بچه ام به دنیا اومد حق نداری اونو بیشتر از من دوست داشته باشی...
جاوید برای دیدن فرزندش لحظه شماری می کرد و همش می گفت این ماه آخر چقدر دیر می گذره ... هیجانمون غیر قابل توصیف بود ...
چند روزی بود دلشوره وجودمو گرفته بود فکر می کردم بخاطر امتحانمه با اینکه هنوز یکماهی وقت داشتم ....نیمه های شب با سرو صدای جاوید و ژانین از خواب پریدم ... ژانین درد داشت... سریع با اوژانس تماس گرفتیمو ژانینو منتقل کردیم بیمارستان ...
زایمان زودرس... دکتر می گفت بچه داره بدنیا میاد ... هنوز یکماه زمان داشت اما انگار بچه عجله داشت...
متاسفانه همه چیز بهم ریخته بود ،جاوید با خانواده ژانین تماس گرفت و اونها هم اومدن بیمارستان .. مادرش خیلی بی تابی می کرد و می گفت خواهر خودشم همینطور شده و مرده ... الانم نگرانه ... بهش گفتم خانوم این یه زایمانه ،فقط یکم زمانش زود شده نگران نباشید ... هرچند خودمم از دلشوره حالت تهوع گرفته بودم ...
زمان به کندی سپری می شد ،بلاخره بعد از هفت هشت ساعت پرستار با دختری صورتی و کوچک از اتاق خارج شد ...به محض دیدن دخترک دلم براش رفت ... خیلی کوچولو بود، اما مثل خود ژانین بور بور بود ... مادر ژانین سراغ دخترشو گرفت ،پرستار گفت بیهوش شده، دارن سعی می کنن به هوش بیارنش...
دوباره با اضطراب و دلهره اونجا قدم میزدم...
که جاوید از اتاق خارج شد و همون لحظه پاهاش شل شد و کف زمین افتاد ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۹۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم👠
دخترم زندگی من شمایید... بچه های شمان... مگه من بجز شما کیو دارم... من کنار شما خوشبختم...
فلور با ناراحتی سرشو تکون داد و گفت:
_نه مامی ... تو ایران خانواده داری .. مادر داری .. برادر داری ... میدونم چقدر دلت میخواد کنار مادربزرگ باشی.. اما بخاطر راحتی ما اینجا موندی .. ولی اصلا نیازی نیست.. من پرستار می گیرم نزورا هم یه کاری می کنه.. برو تفریح کن .. برو بگرد ...اصلا یه سفر برو ام.ریکا پیش ژینوس... حرف های بابارو یادت رفت... توهم داری مثل دایی جاوید خودتو وقف بچه هات می کنی...
حرف های فلور درست بود من واقعا دلم میخواست برم ایران و دوباره تو خونه پدریم کنار خانوم جانم روی ایوون کتاب بخونم...
اما بخاطر بچه ها نرفته بودم ...
از طرفی هم دلم شدید اینجا کنار بچه هام بود .. احساس کردم حس مادرانه فلور به منطقش غلب.ه کرده.. خود منم زمانی که پاوه بدنیا اومد صدبرابر علاقه ام به خانوم جانم بیشتر شده بود ...
با لبخند گفتم عزیز دلم مرسی ازحرف های قشنگت اما من الان دلم میخواد فقط از بودن کنار شماها لذت ببرم .. دلم میخواد همانطور که این دوسال شاهد بزرگ شدن بچه های پاوه بودم .. از بزرگ شدن رافائل لذت ببرم... شما ها دو نیمه قلب منید و من بدون شما یا دور از شما اصلا خوشحال نیستم...
ازون روزدیگه خونه فلور موندگار شدم ،البته پایین خونه یه سوییت بود که اونو به من دادن و برای منم کافی بود ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۸۱
جهـــــان
دم دمای صبح بود تازه نماز صبحمو خونده بودم و داشتم مثل همیشه برای سلامتی عروس و نوه ام و ارامش دلم دعا می کردم که پاوه مضطرب از اتاق خارج شد و گفت مامان بیا اتفاق بدی افتاده.. نزورا درد داره...حالش خیلی بده..
حددس زدم کیسه ابش پاره شده، اولش خواستم سریع لباس بپوشم و ببریمش بیمارستان ،اما وقتی وضعیت نزورا رو دیدم فهمیدم برای هر کاری دیر شده بچه داشت بدنیا میومد...
پاوه دایم این ور و اون ور میرفت کلافه داد زدم ،پدرتو بیدار کن برام حوله تمیز بیار و اب جوش زود باش ...
نزورا روی تخت دراز کشیده بود و با وحشت به کارهای من نگاه می کرد، سعی داشت ازجاش بلند بشه .. با صدای دردناک گفت:_من باید برم بیمارستان مامان اینجا نمیشه زایمان کرد...خواهش می کنم..
میشه میشه، نترس فقط نفس عمیق بکش تا دردت کمتر بشه وقت برای رفتن به بیمارستان نداریم بچه داره بدنیا میاد ...
نزورا از ترس دندوناش بهم میخورد... میدونستم اون حجم از ترس چه خطری براش داره... از پاوه خواستم بیاد داخل اتاق و کنارش باشه و ارومش کنه... لحظات سخت و نفس گیری بود ... حتی برای منی که ماما بودمو الان دوسالی بود تو بخش زایمان مشغول به کار بودم...
خودمو برای همه چیز اماده کرده بودم دعا می کردم بچه نچرخیده باشه ،بتونه طبیعی زایمان کنه وگرنه نمیدونستم چی کار کنم ..انگار خدا صدامو شنید نزورا به راحتی زایمان کرد... یه دختر زیبا ...
با صدای گریه بچه دیگه نفس راحتی کشیدم و عرق روی پیشونیمو پاک کردم... نزورا طفلک شرمنده نگاهم می کرد ،فورا شروع کرد به عذرخواهی.. پاوه از ذوقش فقط اشک می ریخت ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۷۵
جهـــــــــان
_نه میگه شاید بعد ها بره...
همینطور که موهای فلورو نوازش می کردم بهش گفتم اشکال نداره دخترم تقدیر اینه،شاید یه روز دیگه یه جای دیگه همو دیدین شایدم یکنفر بهتر جاشو برات گرفت...
مامی من نمیخوام پیتر بره ...من نمیخوام از پیتر دور باشم... نمی تونم...
هق هق فلور دلمو به درد اورد دوباره یاد خودم افتادم .. همین سن و سال بودم وقتی از علی جدا شدم ...چقدر لحظه های بدی رو سپری کردم... کاش میتونستم برای فلور کاری بکنم...بدون فکر و کاملا احساساتی گفتم فلور اگر بخوای میتونی تو هم بری یعنی اونجا، باهم برید ... برای دانشگاهی تو شهرنیس پذیرش بگیر.
فلور از بغلم خارج شد با چشم های اشکی زل زد بهم و گفت مامی تو بهترینی... یعنی میشه من برم اونجا ...
_با پدرت صحبت می کنم ..
شادی فلور اون لحظه توصیف ناپذیر بود ...
نیم ساعت بعد تازه به خودم اومدم چی کار کرده بودم ،بی فکر فقط از روی احساس به دخترم قولی داده بودم که الان حتی فکر کردن بهش برام سخت بود...
صبح موقع خوردن صبحانه پابلو بهم گفت:
امروز زودتر میاد تا بریم اداره پلیس... میخواستم راجع به فلور بگم اما ترجیح دادم بزارم برای بعد...
ظهر که رفتیم اداره پلیس برخلاف انتظارم خیلی خوب باهامون برخورد کردن ... فکر می کردم الان قضیه هجده سال پیشو که مطرح کنم باهام برخورد بدی بشه...
بهمون گفتن درخواستمونو بنویسیم و هفته اینده برای پیگیری بیایم تا پرونده از بایگانی خارج بشه و دوباره بازخوانی بشه...
تو راه برگشت موضوع رفتن فلور رو به پابلو گفتم ... مثل همیشه اروم و منطقی گفت:مشکلی با این موضوع نداره... احساس کردم صداش لرزید .. دخترش بود یکی یه دونه اش.. معلومه که سخت بود... اما پابلوی عزیزم مثل همیشه منطقی رفتار می کرد ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۴۷
جهــــــان
..چه حرفایی می زنه ... چشم سعی می کنم بخوام...
بلاخره بعد از دوماه ما تونستیم کارامونو جمع و جور کنیم و برگردیم ایران ... هرچند تکه ای از قلبم پیش جهانگیر موند..چه حس خوبی بود دوباره وطن ... دوباره خانواده .. دورهمی...
برگشتنو جاگیر شدن ما ایران هم یکی دوماه زمان برد ... خانوم جانم یکی از خونه های خودشو در اختیار ما قرار داد ..به این خاطر که کاملا نزدیک سفارت فرانسه باشه...
خودمم در بیمارستانی که جاوید مشغول به کار بود مشغول شدم اما خیلی زود تر ازونچه فکر کنم علائم بارداری نشون از وجود یه بچه در درون من میداد ... پابلو اوایل اعتقاد داشت برای بدنیا اومدن بچه بهتره بریم پاریس، اما خاطره بد زایمان ژانین مانع شد و همین ایران و در بیمارستان خودمان زایمان کردم..
پسرم سال چهل و یک بدنیا اومد ،نگم براتون که خانوم جان و باباجانم برای نوه شون چه کارهایی کردن... پابلو دوست داشت اسم بچه فرانسوی باشه ،اما به نظر من ایرانی بهتر بود، چون ما ایران زندگی می کردیم شاید اولین اختلاف نظر منو پابلو اسم فرزندمون بود که اونم بلاخره با همفکری بقیه اسمشو پاوه گذاشتیم تا هم به پابلو بیاد هم ایرانی باشه...
زندگی ما با وجود پاوه واقعا شیرین شده بود ..من در مرخصی زایمان بودم تصمیم داشتم پاوه که یکم بزرگتر شد بسپرمش به خانوم جان و برم سرکار، اما بارداری مجدد خیلی زود ،کمتر از دوسال این امکانو بهم نداد، دخترم هم سال چهل و سه بدنیا اومد اینبار به اصرار پابلو اسمشو فلور گذاشتم که در فرانسه به معنای گل هست ...