پارت ۱۴۷
جهــــــان
..چه حرفایی می زنه ... چشم سعی می کنم بخوام...
بلاخره بعد از دوماه ما تونستیم کارامونو جمع و جور کنیم و برگردیم ایران ... هرچند تکه ای از قلبم پیش جهانگیر موند..چه حس خوبی بود دوباره وطن ... دوباره خانواده .. دورهمی...
برگشتنو جاگیر شدن ما ایران هم یکی دوماه زمان برد ... خانوم جانم یکی از خونه های خودشو در اختیار ما قرار داد ..به این خاطر که کاملا نزدیک سفارت فرانسه باشه...
خودمم در بیمارستانی که جاوید مشغول به کار بود مشغول شدم اما خیلی زود تر ازونچه فکر کنم علائم بارداری نشون از وجود یه بچه در درون من میداد ... پابلو اوایل اعتقاد داشت برای بدنیا اومدن بچه بهتره بریم پاریس، اما خاطره بد زایمان ژانین مانع شد و همین ایران و در بیمارستان خودمان زایمان کردم..
پسرم سال چهل و یک بدنیا اومد ،نگم براتون که خانوم جان و باباجانم برای نوه شون چه کارهایی کردن... پابلو دوست داشت اسم بچه فرانسوی باشه ،اما به نظر من ایرانی بهتر بود، چون ما ایران زندگی می کردیم شاید اولین اختلاف نظر منو پابلو اسم فرزندمون بود که اونم بلاخره با همفکری بقیه اسمشو پاوه گذاشتیم تا هم به پابلو بیاد هم ایرانی باشه...
زندگی ما با وجود پاوه واقعا شیرین شده بود ..من در مرخصی زایمان بودم تصمیم داشتم پاوه که یکم بزرگتر شد بسپرمش به خانوم جان و برم سرکار، اما بارداری مجدد خیلی زود ،کمتر از دوسال این امکانو بهم نداد، دخترم هم سال چهل و سه بدنیا اومد اینبار به اصرار پابلو اسمشو فلور گذاشتم که در فرانسه به معنای گل هست ...

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۲۲
جهــــــــــــان
اون چند روز با ژینوس سرگرم بودم و به کل درس و امتحانمو ول کرده بودم ... پابلو هم هر روز با مادرش میومد و پیش جاوید بود ... و چقدر ازشون ممنون بودم که تو اون وضعیت مارو تنها نزاشته بودن ...داغ سنگینی بود ... شونه های جاوید خمیده شده بود ... فقط خدارو شکر می کردم ژینوس یادگار ژانین سالم بود، فقط چون زود بدنیا اومده بود یکم ظریف و ریزه میزه بود اما عجیب به ژانین خدابیامرز شباهت داشت ... مادر پابلو می گفت نوزاد تا یکماهگی اصلا چهره اش معلوم نمیشه ،اما ژینوس از حالا معلومه شبیه مادر مرحومشه...
بلاخره کارهای جاوید انجام شد، برای ژینوس هم شناسنامه گرفت و برگشت ایران ... خیلی دلم میخواست همراهش میرفتم یه جوراییی منم از پاریس بیزار شده بودم ..پاریسی که منو یاد ژانین عزیزم می انداخت و داغمو تازه می کرد...اما جاوید با تصمیمم به شدت مخ.الفت کرد ،بهم گفت باید بمونم و امتحانمو با موفقیت پشت سر بزارم و درس بخونم بخاطر اینکه روح ژانین در آرامش باشه، چراکه ژانین عاشق این بود که من درس بخونم و موفق بشم ...
با حرفای جاوید یکم به خودم اومدم و با جدیت شروع کردم یکهفته باقیمونده تا امتحانمو درس خوندم ...امتحانمو که دادم سریع بلیط خریدمو منم رفتم ایران ....
تو خونه ما چه اوضاعی بود ... خانوم جانم دوباره ضربه بدی خورده بود ...از عشق و علاقه اش به ژانین با خبر بودم ... دوران سختی بود که بازگو کردنش فقط قلبمو به درد میاره...جاوید در خانه خودمون مستقر شده بود و خونه خودشم همونطور دست نخورده نگه داشته بود، می گفت اونجا بوی ژانینو میده ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۱۸
جهـــــــــان
ژانین هم لبخند قشنگی زد و گفت :خودت فرشته ای... مرد من...
از دیدن عشق میون جاوید و ژانین لذت می بردم عشقشون مثال زدنی بود.... هرچی بیشتر راب.طه اونها رو میدیدم بیشتر به حرف های ژانین راجع به عشق پی می بردم و بیشتر مطمئن می شدم علی اشتباه من بود...
کم کم علی تو خاطرم کمرنگ و کمرنگ تر می شد ...
ژانین در حالیکه لقمه هایی که جاوید براش درست می کردو میخورد گفت:ولی من تابحال پابلو رو اینطور ندیده بودم .. حتما اینبار خیلی قضیه جدیه...
فورا گفتم :آره اونهفته با من صحبت کرد،گفت مادلین قرار ازدواجشونو بهم زده و گفته امادگیشو نداره... حتی می گفت احساس می کنه دیگه رابطه شون مثل سابق نیست ... اما من گفتم حتما اشتباه می کنی ..مادلین دختر خوبیه ...
ژانین با همون آرامش همیشگیش گفت نه اتفاقا پابلو درست گفته ..یکسری از ایتالیایی ها خیلی تو قید و بند تع.هد نمیرن ..بیشتر دنبال تفریحن... معروفن که از صبح تا عصر کار می کنن عصر همه درامدشونو خرج می کنن ... معمولا هم زندگی های ناموفق زیاد
دارن ... مادلین هم از همون خانواده هاست ... من شنیدم پدرش بعد از سه تا بچه و ده سال زندگی مشترک بی دلیل خونه رو ترک کرده و رفته ... خوب مادلین هم دختر همون پدره ..نمی تونه به تع.هدش پایبند باشه...
سری تکون دادم و در حالیکه چای می نوشیدم گفتم اما من برای پابلو خیلی ناراحتم اون مادلینو خیلی دوست داره...
_خب اشتباه می کنه ... به نظرم این دوست داشتن نیست ..این عادته یا ترس از دست دادن کسی...
جاوید که تاحالا ساکت بود گفت :پابلو پسر عاقلیه مطمئنم بهترین تصمیم رو می گیره...
اواخر تیرماه بود بیش از یکماه تا زایمان ژانین وقت بود ..
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۱۹
جهـــــــــان
قرار بود خانوم جان و بابا جانم هم دوهفته دیگه بیان... تقریبا بیشتر وسایل نوزاد خریداری شده بود ،من هر روز یه تیکه از لباس بچه رو برمی داشتمو میبوسیدم و کلی قربون صدقه اش می رفتمو کیف می کردم ...
ژانین مدام با خنده بهم میگفت اگر بچه ام به دنیا اومد حق نداری اونو بیشتر از من دوست داشته باشی...
جاوید برای دیدن فرزندش لحظه شماری می کرد و همش می گفت این ماه آخر چقدر دیر می گذره ... هیجانمون غیر قابل توصیف بود ...
چند روزی بود دلشوره وجودمو گرفته بود فکر می کردم بخاطر امتحانمه با اینکه هنوز یکماهی وقت داشتم ....نیمه های شب با سرو صدای جاوید و ژانین از خواب پریدم ... ژانین درد داشت... سریع با اوژانس تماس گرفتیمو ژانینو منتقل کردیم بیمارستان ...
زایمان زودرس... دکتر می گفت بچه داره بدنیا میاد ... هنوز یکماه زمان داشت اما انگار بچه عجله داشت...
متاسفانه همه چیز بهم ریخته بود ،جاوید با خانواده ژانین تماس گرفت و اونها هم اومدن بیمارستان .. مادرش خیلی بی تابی می کرد و می گفت خواهر خودشم همینطور شده و مرده ... الانم نگرانه ... بهش گفتم خانوم این یه زایمانه ،فقط یکم زمانش زود شده نگران نباشید ... هرچند خودمم از دلشوره حالت تهوع گرفته بودم ...
زمان به کندی سپری می شد ،بلاخره بعد از هفت هشت ساعت پرستار با دختری صورتی و کوچک از اتاق خارج شد ...به محض دیدن دخترک دلم براش رفت ... خیلی کوچولو بود، اما مثل خود ژانین بور بور بود ... مادر ژانین سراغ دخترشو گرفت ،پرستار گفت بیهوش شده، دارن سعی می کنن به هوش بیارنش...
دوباره با اضطراب و دلهره اونجا قدم میزدم...
که جاوید از اتاق خارج شد و همون لحظه پاهاش شل شد و کف زمین افتاد ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۶۸
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم 👠
خانوم جان با همون صدای عص.بانی گفت :
بیا داخل اتاق جاوید جان تا باهم اخت.لاط کنیم.. بعد هم رفت تو اتاق...
جاوید نگاهی به من کرد و آروم گفت علی بهم گفت مادر و خواهرش امروز اومدن اینجا... منم فورا خودمو رسوندم.
_آره امدن چه امدنی... مادرش حسابی ت.اخت ... معلوم بود زورکی امده... اما خواهرش باز بهتر بود ...یکم شرای.طو بهتر کرد.
خیلی تند چیزهایی که گفته بودنو به جاوید گفتم.
جاوید با خنده سری تکون داد..
همینه دیگه جهان خانوم در راه عشق سختی ها باید کشید ... فکر کردی به همین راحت.یه...حالا بزار من برم ببینم خانوم جان چی کارم داره..
صحبت های جاوید و خانوم جان دو ساعتی طول کشید ... تمام مدتی که به من بیش از ده ساعت گذشت چشمم به در اتاق خانوم جان بود ...بلاخره جاوید اومد بیرون و منو با خودش برد داخل اتاق...
خانوم جان خیلی بی م.قدمه و خش.ک پرسید جهان خانوم تو این پسره رو دوست داری؟؟؟
نگاهی به جاوید انداختم که اونم با اطمینان سرشو به علامت تائید تکون داد ...
گفتم: بله
_چقدر؟؟
یعنی چی چقدر خانوم جان...مگه دوست داشتن اندازه داره؟
_اره داره .. تو مادر این پسرو دیدی ... میخوام بدونم دوست داشتن تو اینقدری هست که این زن.و سال ها تح.مل کنی... بتونی با اخل.اقش کنار بیای؟ فقط خود پسره مهم نیست ... خانواده اش هم هست .. خ.یال نکن همه مثل من به عروسشون ارج میدن و خونه جدا براش می گیرن چه بسا که تو مجبور باشی با مادر شوهرت یکجا زندگی کنی و باید بهش احت.رام بزاری و همیشه ح.رمت.شو نگه داری...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۶۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم
و پیشنهاد داد یکبار به عنوان مریض بره بیمارستان و جاویدو ببینه تا یکم شوخی هم کرده باشه... به نظرم جالب اومد ...
یادمه فردای اونروز نزدیک غروب جاوید یه سر اومد خونه ما ...خانوم جانم که هربار جاویدو میدید، انگار سالهاست ندیدتش و حسابی تح.ویلش می گرفت، اون روز هم با اینکه دور روز از آخرین دیدار با جاوید گذشته بود، باز هم دائم ازش پذیرایی می کرد ...
جاوید با همون محبت خ.اص خودش گفت :خانوم جان برای مهمانی و پذیرایی نیومدم ،درواقع اومدم تا از جهان خانوم بخوام با هم بریم برای ژانین یه لباس بخرم و کادو بهش بدم، امشب ژانین تا دیروقت بیمارستانه...
خانوم جان لبخندی زد و گفت باشه پسرم خواهرته ،اختیار داری ... برید ...
بعد هم به من اشاره کرد که زود حاضر بشم ...
فورا لباس مرتبی پوشیدم و با جاوید از خونه خارج شدیم ... جاوید دلش میخواست پیاده روی کنیم... دلم مثل سیر و سرک.ه می جوشید، تقریبا مطمئن بودم جاوید میخواد درباره علی باهام صحبت کنه..یکم که از خونه دور شدیم جاوید با اخ.م ساخ.تگی گفت :آبجی تو چی کار کردی ؟؟؟ چه طور تونستی؟؟؟ آخه چرا این پسره؟؟؟
دهنم خشک شده بود قلبم تند تند میزد با صدای لرزون گفتم :برای چی داداش ؟اتفاق بدی افتاده؟؟؟ علیو دیدی؟؟؟ حرف نابج.ایی زده...
_تو چه طوری جلوی برادر بزرگترت علی علی می کنی... والا ح.یا رو خوردی... صد رح.مت به دختران فرنگی...
+همون موقع اشکام ناخواسته سرازیر شد و گفتم:داداش بخدا پسر خوبیه من دو ساله میشناسمش ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۷۲
جهـــــان
ببین دختر جـــان... خانوم جانم با لحن گل.ایه آمیزی گفت این دختر اسمش جهان خانومه، شما معلومه خیلی فرم.الیته اومدید خواستگاری که حتی اسم دخترم رو هم به زبون نمیارید ...
صدیقه خانوم که یکم تو ذوق.ش خورده بود گفت نه خانوم چه فرمال.یته ای که اینهمه آدمو دنبال خودمون روونه کردیم ... ما به درخواست آقا داداشم آمدیم ...
اگر جهان خانوم شرایط‌مارو قبول کنه، ما هم مشکلی نداریم .. صدیقه خانوم هم فورا ادامه صحبتو دست گرفت و گفت :ببین جهان خانوم ما نیومدیم خدایی نکرده دع.وا کنیم... اتفاقا که اهل صل.حیم ،اما عروس حاج عبدالله باید سنگین رنگین باشه...تو خونه برای شوهرت هرطور خواستی خودتو بزک کن ،اما برای مرد نام.حرم نه...
از م.سئله اعت.قادی بگذریم مادر و آقای من دیگه سنی ازشون گذشته ...آقا داداش منم تک پسر خانواده است ،الحمدالله خانه پدری ما هم بزرگه پس لازمه عروس خانوم اونجا زندگی کنن تا کمک حال مادر هم باشند..
دوتا اتاق براشون خالی می کنیم تا جه.یزیه شونو بچینن...
خانوم جانم فقط گوش می کرد و سرشو تکون میداد .
از خونسردی و خودداریش لج.م گرفته بود اما چه کنم که خودمم دست کمی نداشتم و فقط گوش میدادم...
خانوم جان فقط گفت:دخترم قراره برای ادامه تحصیل بره پاریس ...گویا با علی آقا صحبت کردنو قرار مدارشو گذاشتن
یه.و رنگ از رخ.سار خانوم ها پرید ..
مادر علی عصب.انی گفت نخیر شکر خورده هرکسی همچین خی.ال خام.ی کرده ...
عمه خانوم هم بل.افاص.له گفت نه ما ازین قرارا نداشتیم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۶
جهــــــــــان
کمکم کردن و منو بردن داخل اتاق سر جام خوابوندن و خانوم جان کرمعلیو فرستاد دنبال طبیب خانوادگیمون...طبیب بعد از معاینه و پرسیدن سوالاتی از من یکسری دارو و جوشونده گیاهی بهم داد و سفارش کرد حتما استراحت کنم...سه چهار روزی تا مراسم خواستگاری وقت بود خانوم جان نگران از طبیب می پرسید که ایا تا اخر هفته حالم بهتر میشه یا مراسمو عقب بندازند ؟
طبیب نگاهی به چشمان غمگین من انداخت نمیدونم در چشمانم چی دید که فورا گفت این درد و مرضی که من میبینم به جون دختر افتاده چه بسا واگیردار باشه لازمه یکهفته استراحت کنه.
خانم جان گفت مطمئنه چشم و نظر منو گرفته اینقدر که این وص.لت تو چشم فامیله⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱
فردای انروز دوباره طبیب اومد بالاسرم
ازشانسم خانوم جان مهمان داشت و پیشم نبود .. با طبیب تنها بودم که پرسید خب دخترم بگو ببینم دردت چیه؟ چی انقدر بی.حالت کرده؟
_یکم بی حالم ..حالت ته.وع دارم سر درد دارم
+ازون لحاظ که می دانم دختر جان ..حالت خوبه کمی کسالت داشتی احتمالا بخاطر گرمازدگی بود همون دیروز رفع شد ... اما بخاطر غم نگاهت و ترسی که داشتی به خانوم جانت نگفتم رفع ک.سالت شده..حالا تو بگو ... اگر درست حدس زده باشم این ب.ساط و تیاتر احیانا بخاطر خواستگاری آخر هفته نیست؟؟
همونطور که سرم پایین بود به ارومی گفتم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۵
جهان
اما علی یکم پریشان بود ... درسته تو ظاهر نشون نمیداد ولی من از عمق نگاهش می فهمیدم..
انقدر ازش پرس و جو کردم که فهمیدم مادربزرگش مریضه و الان برای خانواده علی شرایط خوبی نیست تا بخواد قض.یه خودمونو عنوان کنه...
بند دلم پاره شد... من دلگرم به علی بودم حالا چی کار می کردم؟؟؟
علی که دید خیلی آشفته حال شدم، گفت
جهانم غصه چیو میخوری ؟ خدا تاب.حال هوامونو داشته مطمئنم از حالا به بعد هم داره ...نگران نباش ...
هیچکس نمی تونه تو رو از من بگیره ...اجازه نمیدم ...
علی اینقدر شیرین و محکم حرف می زد که زود دلم آروم می گرفت...علی هر روز می گفت که فردا با مادرش صحبت می کنه تا اینکه یکهفته گذشت و یکروز علی سر قرار نیومد ...نگران شدم ده دقیقه ای مع.طل دم مدرسه منتظر موندم اما علی نیومد ...از کرمعلی خواستم منو ببره دم خونه مادربزرگش که همون نزدیکی ها بود...
از شلوغ پلوغی دم خونشون و صدای بلند قرآن کاملا مشخص بود که مادر بزرگ علی به رحمت خدا رفته و چقدر بی موقع بود... حالا دیگه علی اصلا نمی تونست کاری بکنه...
اشکام ناخودآگاه شروع به ریزش کرد...
کرمعلی متعجب گفت خانوم جان مگه شما میشناختینشون؟؟؟
_نه دلم برای علی می سوزه خیلی به مادربزرگش وابسته بود...ولی درواقع دلم شور خودمو آیندمو میزد ... استرس بند بند وجودمو گرفته بود ... حالت تهوع امونم نمیداد به طوری که به محض پیاده شدن از ماشین بالا اوردم ...کرمعلی با ترس دوید در خونه رو کوبید و حکیمه رو صدا زد از سرو صدای بوجود آمده خانوم جانم هم سریع خودشو رسوند دم در...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۰۴
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم👠
بهش گفتم اگر سودابه منو نخواست چی؟؟ ازدواج که زوری نمیشه ؟
اونم گفت اگر نخواست تو برگرد پاریس ... اما سودابه همه ش.رط و ش.روط حتی پاریس رفتنو قبول کرده بود... خدا میدونه روز نامزدی اصلا نگاهش هم نکردم...بعد از عروسی بهش گفتم منو تو اینده ای با هم نداریم، ما همدیگه رو اصلا نمی فهمیدیم... سودابه سواد کمی داشت .. خیلی سنش کم بود .. اهل کتاب نبود ... ط.رز فکرش با من خیلی متفاوت بود... بهش گفتم حداقل بچه دار نشیم تا یکم با خ.لق و خوی هم اشنابشیم...بچه ممکنه زندگی مارو از اینی که هست خراب تر کنه...
اما یه شب با ترفند زنونه اش که مطمئنم همه اش ازیر سر مادربزرگم بود،به بهانه تولدم جشن کوچکی گرفته بودیم سودابه حسابی بهم مهربونی کرد و ....
گویا این بچه نتیجه اونشبه ...وقتی سودابه گفت بارداره ،بهش گفتم من نمی تونم اینجا، بمونم فکر نکن میتونی منو پایبند این زندگی کنی هر چه زودتر این بچه رو س.قط کن ... اما سودابه بجاش همه خانواده رو پر کرد که حام.له است ... بعد هم بچه هفت ماهه بدنیا اومد،بچه ی مریض ... که باعث و بانیش مادربزرگ منه ... یکی دو ماه بعد بهانه ی کاری جور کردمو قرار شد دو هفته بیام پاریس و برگردم ... بقیه اشم که میدونی...
سری از تاسف تکون دادم و گفتم بهر حال یا نباید زیر بار میرفتی، یا باید تا تهش میموندی ... بهر حال وقتی قبول کردی سودابه رو بگیری، باید درست باهاش رفتار می کردی ... شاید اونم نتونسته تو رو رد کنه .. برای یه دختر این مس.ائل خیلی سخت تره ...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۹۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم👠


تو طعم تنهایی و ط.رد شدنو نچشیدی ... زایمان تو بی کسی ...
میدونی وقتی پسر کوچکم که عقب افتاده استو می بینم فکر می کنم آه پدرم منو گرفته... محصوصا که بعد از اون دیگه بچه دار نشدم تا لااقل بتونم خانواده خودمو بزرگ کنم....
خیلی برای حکیمه ناراحت شدم با ناراحتی پرسیدم :گفتی ژاله ؟؟ تو اسمت ژاله است...
حکیمه اه بلندی کشید و گفت :آره ... من ژاله بودم ... نازدردانه بودم... اما عاش.قی این سرنوشتو برام رقم زد .. نمی گم کرمعلی بده، نه اون مرد خوبیه همه تلاششو می کنه تا منو خوشحال کنه اما بیشتر ازین از دستش بر نمیاد ... نمی دونم شاید اونم پشیمانه .. میتونست الان برای خودش ریاست کنه ... بجای پادوییی...
حکیمه نگاهم کرد و گفت میدونی جهان خانوم،خیلی سخته وقتی بچه ات با گریه میاد و میگه بچه های همسایه باهاش بازی نکردن چون اون پسر نوکر خونه است... اینه که میگم برات بهتر شد ... مگه تو میتونی بدون خانواده ات زندگی کنی ... منو ببین ...هنوز سی سالم نشده اما از خانوم سنم بیشتر نشون میده ... غم و غصه ادمو پیر می کنه، میشکنه ... مخصوصا اینکه میدونستیم اگر خانواده ام دستشون به من برسه سرمو می برن...همش تو هول و ولا زندگی کردیم...ما کوردیم ... کوردها روی نام.وس شوخی ندارن... من حتی جرات ندارم جایی بگم کوردم ... از ترسم حتی با کسی دوست نمی شم که مبادا پی به اص.لم ببره ... بچه هام چه گناهی کردن بی کس و کار موندن ... نه قوم و خویشی نه دوست و آشنایی...
الان جوونی، خامی، دلداده ای ، درکت می کنم اما با یه تصمیم اشتباه ممکنه کل زندگیتو عوض کنی ..
مامان آرتین🩷🩵 مامان آرتین🩷🩵 ۵ سالگی
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۵ سالگی
سلام صبحتون بخیر عشقای من 🥰🥰
قبول دارید وقتی یه دکتر احمق فلان شده ای تخم ترس رو تو وجود آدم بکاره دیگه اثراتش تا پدت ها تو ذهن و روح آدم می مونه ؟؟؟حالا هر چند خودت با چشم خودت ببینی و تجربه کنی و بفهمی اون چیزی که دکتر بهت گفته نیست اگه بگم خدا لعنتش کنه میگید انرژی منفی نفرس نفرینش نمی کنم دعاشم می کنم‌که بالاخره باعث شد من صد خودمو واسه بچه هام و به خصوص ماهلینم بزارم و نتیجشم به چشم ببینم نمیگم ماهلین من مشکل نداشت چرا داشت اونم فقط به خاطر تاخیر در رشد بود ۹ ماه کاردرمانی ذهنی و گفتار درمانی بردم ۶ ماه هم جلسات روانشناسی با تمرینایی که داد باعث شد ضریب هوشی دخترمو ببرم بالا هر چند اون دکتر به خاطر پولش قبول نداشت می گفت باید همچنان بیاد ولی ویزیتش شد ۸۵۰ ما هم شرتیط نالی خوبی نداشتیم دیدم خیلی بهتر شده ادامه ندادم نبردمش الان یکماه بیشتره خودمم‌کهوتو خونه صد خودمو گذتشتم و میزارم فقط یه حرفی رو که من زد باعث شده همیشه استرس داشته باشم براشون به خصوص واسه ماهلین این دکتر احمق به من می گفت دخترت میره مدرسه ی استثنایی یا می گفت بچت کلاس اول رو نمی تونه رد کنه اینارو مدام تو هر جلسه برای من تکرار می کرد دختر من خیلی خجالتی بود بعد الان خیلی بهتر شده اگه اونجا از خجالتش جواب نمیداد یا مسخره بازی در میاورد می گفت این مشکل داره و خیلی قاطع هم رو حرفش بود در صورتی که ماهلین اصلا اینجوری نیست الان دقیقا هم سطح خواهرش شده خیلی زود یادمیگیرن همین صبحی که داشتم لباساشون رو تنشون می کردم بهشون نسبت هارو یاد دادم چون یادشون نداده بودم فعلا از نسبت خواهر بابا و خواهر مامان شروع کردم چون هم جز سوالات سنجشه هم جز سوالات ِزمون ورودی کلاس اولشونه
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
┄┄┅✶𖤐⃟🌺✶┄┄پارت ۶



جورابهاشو در میاورد و گفت :به تو هم میگن زن، دیدی زهرا چطور اکبر رو سر افراز کرد ...همه جا حرفشون شده ...پدرم داره براشون سنگ تموم میزاره ...
امیر سالاری که من چشم به راهش بودم حالا شده بچه برادرم‌...
اون بیرون همه خوشحال بودند، مخصوصا اکبر که قراره بشه خان بعدی و من باید بخاطر این دختر حسرت بخورم ...
اون روزای مادرم پر از درد بود و ناراحتی .. بچش هنوز کوچیک بود که مادرم دوباره باردار شد و سر یکسالگیش موقع زایمان رسید ...
امیر سالار یه پسر بانمک بود که جدای از وارث بودنش ،قیافه شیرینی داشت ...مامان میگفت همون نوزادیشم نمیخندید ،درست مثل حاجی صفر انگار خون خانی تو رگهاش بود ...
مامان کم کم عادت کرده بود و چشم به راه تو راهی جدید بود که با اومدنش همه چیز رو درست کنه ...حمیده یک ساله راه میرفت و همبازی خوبی با امیر سالار بودن ...
از روزی که امیر بدنیا اومده بود باید تمام‌ وعده ها سر سفره حاجی صفر بود و حاجی بیشتر وقتها با خودش میبردش بیرون ...
همه میدونستن چه عشق عمیقی به سالارش داره ...بارداری دوباره زهرا همه جا پیچیده بود و میگفتن اون پسر زاست و قراره بازم پسر بیاره ...
مادرم‌ دوباره دردهاش شروع شد و اینبار هم زایمان راحتی داشت ...
زن خیری محکم به رون پای مادرم زد و گفت: دختر بچه تلف شد ...
حمیده بی قرار مادرش بود و زنعمو زهرا به پشتش بسته بودش و نمیزاشت کسی نگهش داره ...محبت زنعمو بی نهایت بود ...زن ساده ای بود ...
بالاخره بچه بدنیا اومد ...