پارت ۶۲
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم
و پیشنهاد داد یکبار به عنوان مریض بره بیمارستان و جاویدو ببینه تا یکم شوخی هم کرده باشه... به نظرم جالب اومد ...
یادمه فردای اونروز نزدیک غروب جاوید یه سر اومد خونه ما ...خانوم جانم که هربار جاویدو میدید، انگار سالهاست ندیدتش و حسابی تح.ویلش می گرفت، اون روز هم با اینکه دور روز از آخرین دیدار با جاوید گذشته بود، باز هم دائم ازش پذیرایی می کرد ...
جاوید با همون محبت خ.اص خودش گفت :خانوم جان برای مهمانی و پذیرایی نیومدم ،درواقع اومدم تا از جهان خانوم بخوام با هم بریم برای ژانین یه لباس بخرم و کادو بهش بدم، امشب ژانین تا دیروقت بیمارستانه...
خانوم جان لبخندی زد و گفت باشه پسرم خواهرته ،اختیار داری ... برید ...
بعد هم به من اشاره کرد که زود حاضر بشم ...
فورا لباس مرتبی پوشیدم و با جاوید از خونه خارج شدیم ... جاوید دلش میخواست پیاده روی کنیم... دلم مثل سیر و سرک.ه می جوشید، تقریبا مطمئن بودم جاوید میخواد درباره علی باهام صحبت کنه..یکم که از خونه دور شدیم جاوید با اخ.م ساخ.تگی گفت :آبجی تو چی کار کردی ؟؟؟ چه طور تونستی؟؟؟ آخه چرا این پسره؟؟؟
دهنم خشک شده بود قلبم تند تند میزد با صدای لرزون گفتم :برای چی داداش ؟اتفاق بدی افتاده؟؟؟ علیو دیدی؟؟؟ حرف نابج.ایی زده...
_تو چه طوری جلوی برادر بزرگترت علی علی می کنی... والا ح.یا رو خوردی... صد رح.مت به دختران فرنگی...
+همون موقع اشکام ناخواسته سرازیر شد و گفتم:داداش بخدا پسر خوبیه من دو ساله میشناسمش ...

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۶۸
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم 👠
خانوم جان با همون صدای عص.بانی گفت :
بیا داخل اتاق جاوید جان تا باهم اخت.لاط کنیم.. بعد هم رفت تو اتاق...
جاوید نگاهی به من کرد و آروم گفت علی بهم گفت مادر و خواهرش امروز اومدن اینجا... منم فورا خودمو رسوندم.
_آره امدن چه امدنی... مادرش حسابی ت.اخت ... معلوم بود زورکی امده... اما خواهرش باز بهتر بود ...یکم شرای.طو بهتر کرد.
خیلی تند چیزهایی که گفته بودنو به جاوید گفتم.
جاوید با خنده سری تکون داد..
همینه دیگه جهان خانوم در راه عشق سختی ها باید کشید ... فکر کردی به همین راحت.یه...حالا بزار من برم ببینم خانوم جان چی کارم داره..
صحبت های جاوید و خانوم جان دو ساعتی طول کشید ... تمام مدتی که به من بیش از ده ساعت گذشت چشمم به در اتاق خانوم جان بود ...بلاخره جاوید اومد بیرون و منو با خودش برد داخل اتاق...
خانوم جان خیلی بی م.قدمه و خش.ک پرسید جهان خانوم تو این پسره رو دوست داری؟؟؟
نگاهی به جاوید انداختم که اونم با اطمینان سرشو به علامت تائید تکون داد ...
گفتم: بله
_چقدر؟؟
یعنی چی چقدر خانوم جان...مگه دوست داشتن اندازه داره؟
_اره داره .. تو مادر این پسرو دیدی ... میخوام بدونم دوست داشتن تو اینقدری هست که این زن.و سال ها تح.مل کنی... بتونی با اخل.اقش کنار بیای؟ فقط خود پسره مهم نیست ... خانواده اش هم هست .. خ.یال نکن همه مثل من به عروسشون ارج میدن و خونه جدا براش می گیرن چه بسا که تو مجبور باشی با مادر شوهرت یکجا زندگی کنی و باید بهش احت.رام بزاری و همیشه ح.رمت.شو نگه داری...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۵
جهان
اما علی یکم پریشان بود ... درسته تو ظاهر نشون نمیداد ولی من از عمق نگاهش می فهمیدم..
انقدر ازش پرس و جو کردم که فهمیدم مادربزرگش مریضه و الان برای خانواده علی شرایط خوبی نیست تا بخواد قض.یه خودمونو عنوان کنه...
بند دلم پاره شد... من دلگرم به علی بودم حالا چی کار می کردم؟؟؟
علی که دید خیلی آشفته حال شدم، گفت
جهانم غصه چیو میخوری ؟ خدا تاب.حال هوامونو داشته مطمئنم از حالا به بعد هم داره ...نگران نباش ...
هیچکس نمی تونه تو رو از من بگیره ...اجازه نمیدم ...
علی اینقدر شیرین و محکم حرف می زد که زود دلم آروم می گرفت...علی هر روز می گفت که فردا با مادرش صحبت می کنه تا اینکه یکهفته گذشت و یکروز علی سر قرار نیومد ...نگران شدم ده دقیقه ای مع.طل دم مدرسه منتظر موندم اما علی نیومد ...از کرمعلی خواستم منو ببره دم خونه مادربزرگش که همون نزدیکی ها بود...
از شلوغ پلوغی دم خونشون و صدای بلند قرآن کاملا مشخص بود که مادر بزرگ علی به رحمت خدا رفته و چقدر بی موقع بود... حالا دیگه علی اصلا نمی تونست کاری بکنه...
اشکام ناخودآگاه شروع به ریزش کرد...
کرمعلی متعجب گفت خانوم جان مگه شما میشناختینشون؟؟؟
_نه دلم برای علی می سوزه خیلی به مادربزرگش وابسته بود...ولی درواقع دلم شور خودمو آیندمو میزد ... استرس بند بند وجودمو گرفته بود ... حالت تهوع امونم نمیداد به طوری که به محض پیاده شدن از ماشین بالا اوردم ...کرمعلی با ترس دوید در خونه رو کوبید و حکیمه رو صدا زد از سرو صدای بوجود آمده خانوم جانم هم سریع خودشو رسوند دم در...
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۷۲
جهـــــان
ببین دختر جـــان... خانوم جانم با لحن گل.ایه آمیزی گفت این دختر اسمش جهان خانومه، شما معلومه خیلی فرم.الیته اومدید خواستگاری که حتی اسم دخترم رو هم به زبون نمیارید ...
صدیقه خانوم که یکم تو ذوق.ش خورده بود گفت نه خانوم چه فرمال.یته ای که اینهمه آدمو دنبال خودمون روونه کردیم ... ما به درخواست آقا داداشم آمدیم ...
اگر جهان خانوم شرایط‌مارو قبول کنه، ما هم مشکلی نداریم .. صدیقه خانوم هم فورا ادامه صحبتو دست گرفت و گفت :ببین جهان خانوم ما نیومدیم خدایی نکرده دع.وا کنیم... اتفاقا که اهل صل.حیم ،اما عروس حاج عبدالله باید سنگین رنگین باشه...تو خونه برای شوهرت هرطور خواستی خودتو بزک کن ،اما برای مرد نام.حرم نه...
از م.سئله اعت.قادی بگذریم مادر و آقای من دیگه سنی ازشون گذشته ...آقا داداش منم تک پسر خانواده است ،الحمدالله خانه پدری ما هم بزرگه پس لازمه عروس خانوم اونجا زندگی کنن تا کمک حال مادر هم باشند..
دوتا اتاق براشون خالی می کنیم تا جه.یزیه شونو بچینن...
خانوم جانم فقط گوش می کرد و سرشو تکون میداد .
از خونسردی و خودداریش لج.م گرفته بود اما چه کنم که خودمم دست کمی نداشتم و فقط گوش میدادم...
خانوم جان فقط گفت:دخترم قراره برای ادامه تحصیل بره پاریس ...گویا با علی آقا صحبت کردنو قرار مدارشو گذاشتن
یه.و رنگ از رخ.سار خانوم ها پرید ..
مادر علی عصب.انی گفت نخیر شکر خورده هرکسی همچین خی.ال خام.ی کرده ...
عمه خانوم هم بل.افاص.له گفت نه ما ازین قرارا نداشتیم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۴۶
جهــــــــــان
کمکم کردن و منو بردن داخل اتاق سر جام خوابوندن و خانوم جان کرمعلیو فرستاد دنبال طبیب خانوادگیمون...طبیب بعد از معاینه و پرسیدن سوالاتی از من یکسری دارو و جوشونده گیاهی بهم داد و سفارش کرد حتما استراحت کنم...سه چهار روزی تا مراسم خواستگاری وقت بود خانوم جان نگران از طبیب می پرسید که ایا تا اخر هفته حالم بهتر میشه یا مراسمو عقب بندازند ؟
طبیب نگاهی به چشمان غمگین من انداخت نمیدونم در چشمانم چی دید که فورا گفت این درد و مرضی که من میبینم به جون دختر افتاده چه بسا واگیردار باشه لازمه یکهفته استراحت کنه.
خانم جان گفت مطمئنه چشم و نظر منو گرفته اینقدر که این وص.لت تو چشم فامیله⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱
فردای انروز دوباره طبیب اومد بالاسرم
ازشانسم خانوم جان مهمان داشت و پیشم نبود .. با طبیب تنها بودم که پرسید خب دخترم بگو ببینم دردت چیه؟ چی انقدر بی.حالت کرده؟
_یکم بی حالم ..حالت ته.وع دارم سر درد دارم
+ازون لحاظ که می دانم دختر جان ..حالت خوبه کمی کسالت داشتی احتمالا بخاطر گرمازدگی بود همون دیروز رفع شد ... اما بخاطر غم نگاهت و ترسی که داشتی به خانوم جانت نگفتم رفع ک.سالت شده..حالا تو بگو ... اگر درست حدس زده باشم این ب.ساط و تیاتر احیانا بخاطر خواستگاری آخر هفته نیست؟؟
همونطور که سرم پایین بود به ارومی گفتم
مامان ارشیا و ارغوان مامان ارشیا و ارغوان ۱۱ ماهگی
#پارت116

دخترک دست هایش را در هم پیچ داد و به ارامی زمزمه کرد:

- دوست ندارم تو اون حال و روز ببینمش!

سر بالا گرفت و نگاهی به چشم‌های محمد انداخت و اهسته تر از قبل ادامه داد:

- موهاشم داره میریزه!

محمد با استیصال دستی به موهایش کشاند و همانطور که انها را عقب می‌فرستاد گفت:

- مینو روحیش قویه ولی اگه تو رو تو این حال و روز ببینه، حالش بد میشه ها!

راست میگفت!
مینوی عزیزش حتی از او هم قوی تر بود!

دخترکی خرد سال که با سن کمش با بیماری شدیدی که داشت مبارزه میکرد و دم نمیزد!

مینو قوی تر از اویی بود که با دیدن حال و روز خواهر کوچک ترش جان از بدنش رفته بود.

محمد به ارامی شانه‌ی دخترک را لمس کرد و تکانی کوتاه به شانه‌اش داد و گفت:

- بریم تو، ببینه تو هم اینجایی حالش بهتر میشه، بدو دختر خوب پاشو!

بی میل از روی صندلی پاشده و به همراه محمد وارد اتاق شد و چشمش مینو را شکار کرد.

روی تخت نشسته بود و عروسکش را محکم به تنش فشار میداد


صدای در را که شنید به سمت ان دو برگشت و با لبخندی ذوق زده رو به ملورین گفت:

- اومدی ابجی؟
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۵ سالگی
سلام‌مامانا خوب هستید ؟؟؟
من دوتا سوال دارم راحب دلوین تو دوتا تاپیک میزارم‌ چون اینجا هر دورو بزارم همه کامد جواب نمیدن برای همین جدا جدا میزارم
میگم که من بین دوقلوهام ماهاین فوق العاده دختر حرف گکش کنی هستش اصلا لجبازی نداره حرفمو گوش میده شاید گریه کنه یا مثلا بهش برخوره یا چی
ولی دلوبن به هیچ عنوان به حرفم‌گوش نمیده من واسا آیندش می ترسم می ترسم که یه دختر یاغی و سرکش بار بیاد فردا پس فردا از تو خیابونا جمعش کن‌
خدا ازم دور کنا البته بارها شوهرم گفته اگه از الان جلوش واینسی فردا بدتر میشه یه خورده اینکارشم از دختر خالش یاد گرفته من خیلی ناراحتم آخه دختر خواهرمم ۱۰ سالشه چه من چه مادرش حرفی بهش بزنیم برمی گرده پرخاشگری می کنه شدید به خصوص به مامانش خیلی بد حرف می زنه بعد از وقتی دلوینم اینو میبینا یاددگرفته من دلم نمی خواد رابطه ی خواهریمون به خاطر دخترامون به هم بخوره هفتا ای یه بار خونه ی مادرم هم دیگه رد میبینیم اینم میبینی الگوبرداری می کنه و دقیقا همون رفتارو با من می کنه خیلی پرخاشگری می کنه مثلا الان بهش گفتم وقته خوابه باید دیگه بخوابید ماهاین قشنگ رفت تو تختش ولی دلوین شروع کرد بد و بیراه گفتن و هوار کشیدن سر من آخه چرا بچه ی من نباید از من حرف شنوی داشته باشه الان که ۵ سالشه اینه وای به حال دوران بلوغش مثلا می خواستم شیاف بزارم واسه ماهلین بردمش تو اتاق که براش بزارم دلوینم بدو بدو دنبال ما اومده میگم‌تو کجا میگه می خوام بیام هرجی میگم زشته و بده حرف تو گوشس نمیره خداشاهده پشت در وایساد ابنقدر گریه کرد و جیغ زد که نگو من واقعا درمونده شدم چطور باهاش رفتار کنم بارها پدرش بهش تذکر داده با اینکه ازش حساب می بره ولی تو گوشش نمیره کسی می تونه منو راهنمایی کنه؟؟
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت65

حتی خودش هم جوابی برای حرفش نداشت، فقط امیدوار بود که حال مینوی دوست داشتنی‌اش بهتر شده باشد!

با شنیدن نام خانوادگی ازش سر بالا گرفت و چشمش به پرستاری که روبرویش ایستاده بود افتاد:

- عزیزم دکتر فخر گفتن بری داخل!

از روی صندلی بلند شد و متقابلا مینو هم پشت سرش راه افتاد.
لب گزید و اهسته به سمت مینو برگشت و گفت:

- مینو جانم میتونی اینجا بشینی تا من برگردم؟ قول میدم زودِ زود بیام باشه؟

مینو مظلومانه سر تکان داد و دوباره سر جای قبلی‌اش نشست و با نگاهی عمیق و مظلوم نظاره گر او شد.

سعی کرد لبخندی را که از صبح به زور روی لبش نشانده‌است را حفظ کند ولی نمیشد!

می‌ترسید!
از حرفایی که هنوز گفته نشده بود و چیز‌هایی که هنوز به گوشش نرسیده بود می‌ترسید.

می‌ترسید که حال مینوی عزیز تر از جانش نه تنها بهتر نشده باشد بلکه وخیم تر هم شده باشد.

با دست‌هایی لرزان درب اتاق دکتر فخر را باز کرد و اهسته وارد شد:

- سلام.

دکتر که مردی نسبتا مسن و بسیار هم محترم بود از روی صندلی به نشانه‌ی احترام بلند شد و گفت:

- سلام دخترم، خوش اومدی بیا بشین.

دسته‌های کیفش را محکم چنگ زد و روی صندلی که نزدیک به میز دکتر بود نشست.

دکتر هر دو دستش را روی میز درهم قلاب کرد و گفت:

- جواب ازمایش مینو رو اوردی؟
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۱۵۵
گلزار
گفتم : منو نبخش ولی بهم حق بده ...
به طرف پایین رفتم و با پشت دست اشکهامو پاک کردم‌...پایین پله ها که رسیدم ...زنعمو منتظرم بود ...مدام اینور و اونور میرفت ...کت و دامن تنش و روسری روی سرش ...اروم سلام‌کردم و با اخم روبروم ایستاد و گفت: از جون پسرم چی میخوای ؟
برو دست از سرش بردار ‌...اون روزی که اون نامه رو براش فرستادی و فرار کردی به امروزتم فکر کردی ؟حالا که شوهرتم طلاقت داده ،فکر کردی من میزارم پسرم باز خام تو بشه ...بخاطر مال و منال اومدی ...میدم بهت، خودم بهت مال میدم ،ولی نمیزارم کنار پسرم باشی ...من دیدم من حس کردم چطور زجه میزد ...
سرمو پایین انداختم و گفتم‌: هنوزم دوستش دارم‌...همون موقع هم دوستش داشتم ...
ابروشو بالا داد و گفت : دوستش داشتی پس چرا بچه داری ؟اونوقتا به فکر الانت نبودی ...جلو اومد زیر بازومو گرفت و با خشم گفت: اگه میتونستم هزار تیکه ات میکردم‌...
از پسرم فاصله بگیر ...
سرمو بلند کردم تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم :من پسرت و دوست دارم ...یبار از دست دادمش ...یبار محبور شدم دور باشم، ولی دیگه نه.....
دستشو بالا برد که زیر گوشم بزنه که ماهیه جیغ زد و زنعمو با حرص دندوناشو بهم فشرد و گفت : نمیشه دیگه سالار خامت نمیشه ...
از روبروم گذشت و من مثل کوه یه فرو ریختم ‌‌‌...دیگه مثل قدیم پر قدرت نبودم ...
اشکم میریخت و چقدر دلم اون لحظه گرفته بود ...صدای دردهامو هیچ کسی نمیشنید و هیچ کسی نمیدونست چی دارم میکشم ...
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت72

بهت زده گوشی را از کنار گوشش فاصله داد.
باور نمیکرد صدای آشنایی که در گوشش پیچیده شده، صدای ملورین باشد.

روی تخت نیم خیز شد و پتو را کمی پایین فرستاد و به ساعت نگاه کرد.

عقربه های ساعت عدد یازده را نشان میداد و این یعنی خستگی و مستیِ دشب به قدری زیاد بوده که نه ساعت یک سره بخوابد.

دستی میان موهایش کشید و سپس با لحنی شمرنده تر و خودمانی تر گفت:

- سلام، خوبی؟

اینبار نوبت ملورین بود که مکث کند و با استرس پوست ناخنش را بکند!

نگاهش به دختری که کنار دستش روی تخت دراز کشیده بود افتاد و اخم کرد.

- شما خوبین؟ من...من مزاحم که نشدم؟

پیش خود فکر کرد تمام این یک ماهی که گذشته را با یاد صاحبِ همین صدا سر کرده و حال او حرف از مزاحم بودن میزند؟
چه شوخی خنده داری!

از لبه‌ی تخت بلند شد و در اینه‌ی قدی که روبروی تختش بود، چشمش به پایین تنه‌ی پوشیده‌اش افتاد و این یعنی باز هم فکرِ ملورین کار خودش را کرده بود و حتی در اوج م*ستی هم اجازه نداده بود دست محمد به دخترِ دیگری بخورد.

ناخوداگاه لبخندی کنج لبش را پوشش داد و اهسته و با تن صدایی ضعیف گفت:

- نیستی!