آخيش بلخره استراحت 🫠🫠
.
.
خدا شاهده از ساعت ۱۰ که بیدار شدم سر پا بودم تا الان ،انقد کار کردما دیگه کمرم داشت میشکست...
صبحونه آماده کردم اوردم خوردیم بعدش سریع رفتیم حموم با یزدان دوش گرفتیم همین که ابو بستم بیایم بیرون برق رفت خداروشکر زمان بندیم واسه برق رفتن خوب بود دیگه اومدیم بیرون یه کم گذشت و
ناهار ماکارانی گذاشتم دوباره آوردم شوهرمو یزدان خوردن و من باز جمعو جور کردم ...
و بعد از اون یه کم کارای خورده ریز انجام دادم ...
دیگه تازه الان یزدانو خوابوندم که یه کم استراحت کنم ، و یه چیزی بخورم ...
از دیروز هوس تخم مرغ و سیب زمینی آب‌پز کرده بودم که با سس خالی بخورم دیگه امروز درست کردم

خلاصه که این حس زیبای :
تنهایی و سکوت و آرامش، بچه ی خوابیده ، خونه ی تمیز ، خودتو بچتم تمیز ، و خوردنی مورد علاقه هزاران بار تقدیم تو باد 😂😂😂
.
.
خدایا شکرت که تنمه سالمه و میتونم خودم کارای خودمو انجام بدم هزاران بار شکرت 🙏🙏🙏
.
.
فرزند پروی شیرخشک نوزاد پوشک گهواره زایمان طبیعی واکسن ۱۲ماهگی کولیک

تصویر
۴ پاسخ

خداقوت منم خیلی بدو بدو داشتم امروز

من با این تفاوت از شما که شام و ناهار فردارم گذاشتم یه اخیش از ته دل ☺️💃💃

پمپ آب دارید خونتون؟؟

خسته نباشی خداقوت❤️

سوال های مرتبط

مامان یزدان 🫀 مامان یزدان 🫀 ۱۵ ماهگی
سلام مامان گلیا چطورین خوبین ؟
درچه حالین ؟؟
من که خونه تنهام پدروپسر باهم رفتن بیرون یه دوری بزنن برقمونم رفته یزدان تو خونه حوصلش سرمیرفت دیگه باهم رفتن یه چرخی بزنن بیان

خلاصه که منم با خیال راحت نشستم آیس لاته مو میخورم ...
تو فکره ناهارم که چی بزارم یزدانم بخوره
.
.
راستی دیروز بعد مدت ها با مامان جانم رفته بودیم بازار یه کم خورده ریز گرفتم من خیلی اهل این قرتی بازیا نیستم ولی دیدم خیلی خوشم اومد دیگه گرفتم که مجبور بشم استفاده کنم
انرژی زنانم زیره صفر 😂😂
خلاصه که از دیروز انقد ذوقشون دارم مثل بچه ها هی میرم، میام نگاشون میکنم یه کم ذوق میکنم میرم پی کارم

انقد دوست دارم زیور آلات بندازم دسته بقبه میبینم انقد خوشم میاد ولی خودم که ميندازم خفه میشم انگار دست‌وپام گرفته میشه نمیتونم راحت کار کنم
دیگه برای اولین بار به خریدن یه انگشتر و دستبند بسنده کردم گفتم امتحانی بندازم ببینم میتونم کناربیام باهاشون ،
لطفا بگید که تنها نیستم !

.
.
فرزند پروی شیرخشک نوزاد پوشک گهواره زایمان سزارین
مامان آوین🐣🌱 مامان آوین🐣🌱 ۱ سالگی
دیشب سروصدا اطرافمون خیلیییی بود بشدت میلرزیدیم که صبح فهمیدیم کجا تخریب شده.
بعد تو اون سرو صدا و لرزش دخترم که خواب بود هوشیار میشه یکم شوهرمم میره بیرون مثلا ببینه کجاس نزدیکه و ... (اخه تو شب چی دیده میشه؟) خلاصه دخترم هوشیار میشه با رفتن باباش باز تلاش میکنم بخوابونمش که باباش میاد میگه سریع لباس بپوشید بریم بیرون😐دیگه کلا خواب از چشمای آوین میپره خلاصه تا من کاپشن تن آوین کنم و خودم تنم کنم باز شوهرم میاد میگه تموم شد دیگه بیخیال😐بعد میگه خب بیا آماده شدی بریم خونه بابام اینا ده دیقه بشینیم 😐یه نگاه به ساعت کردم یه نگاه به خودش گفتم تو این چندروز من اصلا هیجانی با بچه رفتار نکردم که بترسه بااینکارت الان ترسیده از طرفیم بچه خواب بود کجا بریم بشینیم دیگه بعدش بیایم خونه نمیخوابه که خلاصه اومدیم خونه ازترسش با کاپشن یه ساعت خوابید ولی آوین مگه میخوابید🙄دیگه شوهرم بیدار کردم بره تو اتاق بخوابه اون رفت آوینم دنبالش رفت دیگه مجبورشدم رفتم.