همیشه فکر میکردم مادری آسونه ...
فکر میکردم مادری همون خاله بازی های بچگیمونه .به همه کارامون میرسیدیم غذا درست میکردیم چای دم میکردیم به بچه میرسیدیم مهمون هم دعوت میکردیم 🙂
ولی الان بدن من خسته شده از ظرفای نشسته آخر شب آه از نهادم بلند میشه از لباسایی که که تو سبد رخت چرکا میمونه و یادم میره نشستم از لباسای تلنبار شده ایی که نیاز به اتو و تا کردن دارع از گردگیری خونه که امروز پاک میکنی فردا باز خاک میشینه از فکر به اینکع شام ناهار چی بپزی ...
از اینکه بعد از خوابیدن بچه تازع کارای من شروع میشع چشمام از زور خواب باز نمیشع و هی میگم اینا رو بشورم اتاق رو جم کنم پذیرایی رو مرتب کنم کارام تموم اما به خودم میام میبینم ساعت ۳ نیم صبح و دوباره باید ساعت ۶ بیدار بشم ساک سرکار شوهرمو ببندم و نخابم دوباره راه پله و حیاط و جلو در رو جارو بزنم تا همسایع حرف در نیارع

ولی همه .همه این خستگی ها با یه خندیدن دخترم از بین میرع با یه بوسیدن پیشونیم از شوهرم از بین میره 🙂♥️

کولیک رفلاکس نفخ پوشک واکسن

تصویر
۷ پاسخ

عزیزم
زندگی مشترک دونفره ست ها
بین همه این کارهایی که گفتی همسرت کجاست؟!!!

آخی😍😍😍

تنها نیستی منم شرایطم همینه🥲😭

و منی که یادم میره آب‌جوش گذاشتم و آنقدر روی گاز میمونه تا آب داخلش کامل میجوشه
از خونه بهم ریخته که اصلا نگم😮‍💨

منم دقیقا همینم
الانم سرما خوردم حال خودمم ندارم تازه خواهر شوهر پیام داده شب میخوایم بیایم اونجا.زهره ترکوندم زنگ زدم شوهرم ک اگه بت زنگ زدن بگو ک حالم خوب نیست و ۲ روز دیگه بیان

عزیزم اگر هر کاری رو سر تایم خودش انجام بشی کار روی هم جمع نمیشه که یکباره خسته بشی
ظرفو زود بشور
لباسو بریز لباسشویی

بخاطر همین زود ازدواج کردی؟

سوال های مرتبط

مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
مامانا من از وقتی غذا کمکی رو شروع کردم برای پسرم همه چییییییییی عوض شده ! دیگه خواب شبش همون ۲ ساعتم که بود شده نیم ساعت !!! مدام بیدار میشه و هی طولانی تر از قبل شیرررر میخوره، فاصله بین هر بیدار شدن تا خوابیدن دوباره حدودا یک ساعت میشه 🥺 دیشب دیگه از فرط خستگی گریه میکردم 😭 چون شوهرمم اصولا کمکی نمیده بهم از شب تا صبح، اگرم بخواد بده پسرم همینطوری توی خواب تا میفهمه یکی دیگه به غیر از من اومده سراغش جیغ میزنه و دیگه کامل بیدار میشه !!!
در طول روز هم تقریبا همینطوره ! مدااااااام بغل و شیر، بغل و شیر واقعن دیگه فلج شده دستم 😭

الان دو روزه پسر بزرگم رو فرستادم خونه مامانم اینا چون واقعن نه اعصاب دارم نه حوصله ! تازه غذا هم که اصلا نمیخوره ! اصلا دهن باز نمیکنه حتی یه قاشق بره توی دهنش، دکتر هم بهم‌ گفت به هیچ وجه به زور نخواه بهش غذا بدی 😢

پیشنهادی ندارید؟ البته دیروز تب خیلی زیادم داشت بخاطر واکسن، ولی کلا توی این یک هفته ای که غذا رو شروع کردم همه چی ریخته بهم ! حتی دیگه مثل قبل خوش اخلاق و خوش خنده نیس 🥺 همش گریه و بهونه و بغل 😭