۹ پاسخ

من حس میکنم حرفی که به خالش گفته رو یه جوری از یه جایی شنیده به نظرم جمله عجیبیه نمیشه پذیرفت که بچه خودش گفته، (یه نفر دیگه درباره شخص دیگه ای جز شما گفته بچه شما شنیده تقلید کرده)
اینکه میگی با باباش خوبه ، به نظرم خوبه وقتی باباش هست یکم به جسم و روحت استراحت بده

دیگه هممون بچه این سنی داریم میدونیم چقدر سخته

هرکسم چیزی گفت که چرا به باباش میچسبه و… با لبخند بگو از بس مامانش خوب تربیت کرده مستقله و عاشق باباشه(نقطه ضعف نشون نده)
البته که به تظرم عالیه با باباش هم ارتباط خوب بگیره

آخی درکت میکنم دختر من اونجوریه یه مدل دیگه دهات میریم بغلم نمیاد کوچکتر که بود فقط شیر خوردنی می‌آمد ولی تنها که میشدیم بغلم می‌کنه بوسم می‌کنه میگه مامان دوستت دارم
چند وقته دیگه بدون من جایی نمیره بره زود گریه می‌کنه
با باشم یکم خوبه

دخترا بابایین

پسر من به من وابسته اس ولی کاش نویانم بابایی بود من یکم استراحت میکردم

بچه‌ها این حرفا رو از یه جایی می‌شنون ه دخترم خیلی اذیتم می‌کرد بهش گفتم میرم مامان شاهان می‌شم د الان تا از دستم ناراحت میشه یه چیزی می‌خواد بهش نمی‌دم میگه نکن دیگه دخترت نیستم میرم مامان شاهان می‌شم

وای بهتر 😆استراحت کن ،عجب بایاین دخترا،دایان ننه ایه

این بخاطر سنشونه
سن جنسیتی دخترا روی پدر و پسرها روی مادر حساس میشن
حتی ب پدره میگن نو برو من شوهر مامان میشم یا برعکس دختر میگه من زن بابامم من خانمشم حساسیت نشون نده با همسرت صحبت کن که پیش بچه ها ی جوری رفتار کنه که شما اولویت دارین بر اونا یعنی اول همسر بعد فرزند کم کم مه بزرگ بشن متوجه میشن

دعواش نكردي،باهاش بازي ميكني بيشتر از بقيه؟ دخترمن حالا چون من بيشتر از بقيه براش وقت ميزارم سازشو ميزنم بازي ميكنم برعكسه ب همه ميگه برين مامانم بياد،يكم بيشتر باهاش بازي كن

پسر منم کاملا برعکسه تو همه چی فقط منو میخواد ، منم میگم کاش کمتر وابسته من باشه

سوال های مرتبط

مامان مبینا مامان مبینا ۲ سالگی
بیاید این داستانو بخونید بغضتون بگیره🥺😭🙂💔
سلام دوستان بیاید باهم حرف بزنیم 🙂🙂
امروز شوهرم رفت باماشین باباش که بستنی پخش کنه چون باباش رفته مسافرت بعد پلیس شوهرمو گرفت چون بانیسانه وگواهینامشو هنوز نرسیده ماشینو برد پارکینگ
با شوهرم هی چیزی میشه خلاصه امروز خیلی عصبانی شده تازه از سرکار اومد من داشتم شام میزارم شوهرم رفت تو حیات دخترم هم رفت حیات باماشینش داشت بازی میکرد من یهو باخودم گفتم الان شوهرم با دخترم یکاری میکنه دیدم یهو بچم گریه کرد وشوهرم غور میزنه وصداش رفت بالا رفتم بیرون دیدم ماشین دخترمو پرت کرده وشکوند دیدم دخترمو گرفته از دستش بالا سرش داد میزنه نمیدونم زدش یانه چون دخترم دره خون رو دید بازه خواست بره بیرون بعد در خونه رو محکم بست دخترمو ازش بردم اومدیم شام بخوریم من هیچی نگفتم چون میدونم اعصابش خیلی خرابه گفتم بذار ساکت بمونم منو نکشه😂😩بعد داشتیم شام میخوردیم دخترم رفت پیش باباش
باباشو بوسش کرده وبغل کرده بم میگه مامان بابام خوشکله ودستو گذاشت روی موی باباش میگه موی بابام قشنگه ومیخنده هی باباشو بوس میکرد وبغلش میکرد من بغضم گرفت یهو خواستم. گریه کنم گفتم بچه ها چقد معصومن خدایا🥺🥺🥺❤️❤️❤️❤️❤️
فرزند پروری پوشاک مایبیبی سنوگرافی انومالی شیرخشک بچه گریه