مامان رستا گلی مامان رستا گلی ۱۶ ماهگی
#پارت ۲۱
فرداش شد دیدم مادرشوهرم اینا اومدن بازجاریمم حرف زدم اونم فهمید دوباره حالن بد شده دیگه همسایه مونم مثل خواهر ب من نزدیک بود همه احوالاتمو میدونست هم خودش هم شوهرش خیلی ادمای خوبی ان .گفتم ب گوش مادرشوهرم میرسه ک حالم بده یا اصلا میان میگن چی شده بچه چی شده .دخترمم ک حال منو دیده بود شده بود عصبی بچه ای ک جیکش در نمی اومد مدام بهونه میگرفت منم دوروز بود میلم ب غذا نمیرفت حوصله بچه رو هم نداشتم شیری هم نداشتم بهش بدم انتظار داشتم مادرشوهری ک ب سلامتی و با عزت و احترام راهیش کرده بودیم شهرستان وقتی میاد و من از همه جا بی خبرم روم تو روش باز نشده بیاد اونم اصلا نیومد تازه ناراحت شده بود ک چرا بالا نرفتم یا چرا بچه رو نبردم نشونش بدم منم گفتم خب دوست داشت میومد بچه رو میدید .شوهرمم زده بود ب سیم اخر میگفت از خونه بابام بلند میشم ماشینمو میفروشم بریم مستاجری .منم واقعا طاقت نداشتم یبارم دعوا انداخته بود مادرشوهرم .شوهرم گفته بود اگر بازم با زنم کار داشتته باشی میریم از اینجا .دیگه من وسایل خونه جم کردم همسایه و جاریامم ک خبر دار شدن ب پدرشوهرم اینا گفتن اونم ب همسایه مون سپرده بود ک نذارید ماشین بفروشه خونه برای اونه بشینه شوهرمم قبول نکرد و همسایه مونم همه چیزو فهمید و حقو ب ما داد هرکاری میکرد شوهرم نره میومد خونه مون بس میشست ک دیر بشه و نتونه ببره دلال بده