مامان طلا🌸 مامان طلا🌸 ۴ سالگی
مامانا من ۵ سال پیش پانیک داشتم شکرخدا یسال دارو مصرف کردم و تحت نظر بودم خوب شدم الان تو روز خوبم گاهی دلشوره دارم اما حمله ن ولی چندوقتیه شبا یهو ساعت ۲ و ۳ نصفه شب از خاب میپرم دست و پاهام کرخته انقد میترسم تا یرب بیس دقیقه بعد کمکم بهتر میشم تا باز خابم ببره خیلی نگرانم شبا خاب خوب ندارم انگار😢کسی خدای نکرده تجربه داره؟و اینک کارام چندوقته خیلی زیاده شهر غریبم شوهرم ک ۱۲ ساعت سرکاره از مامانم خاستم ی چندروز بیاد پیشم گفتم هیچکار نکن فقط پسرم سرگرم کن من ب کارام برسم یکم فکرم اروم بشه گف من نمیام و بهونه اورد ک کمردررم البته کمردرد هس ولی نمیخاد بیاد چون دوماه قبلم انفولانزا شدید گرفتیم منو بچم ی هفته ب کسی نگفتم یروز انگار میخاس جون از بدنم بره زنگ زدم مادرم گریه افتادم برا اولین بار کمک خاستم گفتم منو بچم تا شب میمیریم انقد حالمون خرابه اومد دوروز موند بهانه مادربزرگم اورد ک اونم مریضه و رف شبش انقد حالم بد شد همسایمون در زدم شوهرم نبود امبولانس اومد خونمون منو برد همسایمون شوهرش مدام میگف براچی مادرت نموند ک تو و بچت انقد حالتون خرابه الانم ک مادربزرگم فوت شده بهانه اینک کمردرده نمیاد ۵ سال قبلم اوایل ازدواجم بود شاغل بودم انقد دلشوره داشتم ب کارام نمتونسم برسم تازه عروس بودم و مهمون میومد ازش کمک میخاسم اون زمان تو شهر خودمون بودم نمیومد میگف مگ ما جوون بودیم کی کارامون کرد درصورتی مادربزرگم خیلی کمک ب حالشون بود حالام از تنهایی و فشار فکری و کارام باز حالم خرابه شبا قبل خاب گریه میکنم تو خاب با حال کرختی بیدار میشم انگار فلج شدم