مامان نبات مامان نبات ۳ سالگی
یه درددل که به هیچکی نگفتم تاحالا
سال اول ازدواج یبار دیدم شوهرم یه تماس مشکوک داشت منم قهر بودم باهاش یهو رفتم گوشیو برداشتم به آخرین شماره که سیو شده بود مهندس کریمی
زنگ زدم دیدم یه دخترست دیگه گفت اشتباه گرفتی قطع کرد شوهرمم گفت نه این خانومش جواب داده ولی دیگه انقد گریه کردم گفت آره دوس دختر سابقش بوده که فقط زنگ زده بود حالشو بپرسه و این چیزا
من انقد سر این قضیه گریه زاری افسردگی کلی بحث دعوا فقط واسه همین یدونه تماس زندگیم داشت نابود میشد گذشت و گذشت تا ۲ سال هم همینطور میگفتم یبار شوهرم گوشی خودشو پرت کرد شکوند گفت بسه تروخدا بخدا همون یه تماس بود
توی این ۷ سال سر وقت میره سر وقت میاد کار مشکوک نکرده همیشههه با خودمه تنها جایی نمیره حتی خونه مامانش
همیشه هوامو داره کمک میکنه تو بچه داری توی رابطه اول همیشه باید منو راضی کنه خودش اینجوری دوست داره
قربون صدقم میره تولد و روز زن یادش نمیره کادوی خوب میخره
الانم همه پس اندازشو با اینکه خیلی بهش احتیاج داشتیم داد به بابام چون تو شرایط خیلی بدی هستن اتفاق بدی افتاده واسه عموم
من بازم شک میکنم میگم نکنه کاری کنه
چرا باز من شک میکنم
حتی شوهرم از حقوق و پولش کامل خبر دارم کارتش اکثر دست خودمه
من باز میگم نکنه یه وقت ...
شماره اون دختر عوضی تو گوشیم سیوه الان انگار ازدواج کرده یه عکس با یه آقا گذاشته