مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۳ سالگی
شوهرم ساعت ده اومد بالا.‌ گفتم چی شد؟ عصبانی بود گفت خدا لعنتش کنه، با آبروی پدرم بازی میکنه و اعصاب مادرمو میریزه بهم. گفتم چرا؟ گفت چون چ وصله به را. چه میدونم... بعدشم رفت خوابید!!!☹☹☹
مرد آنقدر حرف نزن!!!
خلاصه ویس دادم برادرشوهرم گفتم چی شد چرا داداشت آنقدر قاطیه؟ ده دقیقه پیش جواب داد. گفت هی آقام گفت اون شرط مسخره تو نگو، زشته ولی این گفت! پدرشوهرش هم راضی نشد. رفتن!
حالا شرطش چی بود؟ میگفت اینا اصفهانی هستن! اصفهانی ها رسم دارن از خونه ی پدری مهریه ی عروس میکنن! سه دونگ به نامم کنن برگردم! پدرشوهرم گفته بود زشته این حرف رو نزن! انگار به اموال شون چشم داری. ولی حالا که گفته.
پدرشوهرش گفته من همه زندگی مو دادم به پسرم ، خونه مو دادم به زنم.
بخدا که خیلی زرنگه خیلی زیاد!!!
من عمرا یه همچین فکری به ذهنم برسه!!!
مشکل هم اینه: یه خانمی رو معرفی کردن برای کار به شوهرش، برای نظافت دفترشون و خانه داری اونجا. خانمه مطلقه ست و یه بچه بیمار داره. این گفته شوهر من ساده ست و فلان نه! ولی شوهرش نه تنها خانم رو برای کار برده بلکه خیلی هم به خودش و بچه اش رسیدگی میکرده! مثلا اسباب بازی میخریده یا شهربازی می‌برده. اینم فهمیده!
مشکلشم با کلاسه به نظرم😂😂😂
من باید در ازای این اطلاعات فردا شب برای برادرشوهرم یه دیس الویه درست کنم🥲
راستی طلاهم آورده بودن انگار.