۱۳ پاسخ

یکم به خودت فرصت بده پشیمون میشی زود بیاری

مهم دوست داشتن نیست
مهم داشتن توانایی جسمی مالی و روحی و برقراری توازن ارتباط بین دو فرزنده

کار درستیه که نزاری بچه ات تک بمونه اما بنظرم الان زوده بهت خیلی فشار میاد اگر خیلی قوی هستی هم روحی هم جسمی زود بیار

حالا اقدام کن فوری که نمیگیره. ولی کار خوبی میکنی دومی بیاری انشالله بارداری دوم راحت باشی

من تو فکرشم نظذیه هیچکسم برام مهم نیس

حالا هنوز بچت کوچیکه یه چند سال به خودت و بدنت استراحت بده مثلا ۳ یا ۴ سال دوباره بچه دار شو
بچه خیلی خوبه من خودمم از تک فرزندی بدم میاد
ما خودمون ۵ تاییم منظورم داداشمو خواهرامه واقعا بچگی شادی داشتیم

الانکه خیلی زوده بذار بعدا

بزار کمی بزرگ بشه بیار
سخت بوده ولی گذروندی منم واقعااصلا تک فرزندیو دوسندارم بچمون تو اینده واقعا گناه دارن

منم همینطور ولی شرایط مالی نداریم شوهرم چند ماه دیگه بیکار میشه😔😔😔هر موقع کاری درست حسابی که پول درست حسابی داشت بچه دوم‌میاریم اگرم ناخواسته شد با کمال میل قبول میکنم😢

بزار حداقل دوسه سال بگزره عزیزم اونم اگه مشکل اقتصادی نداشته باشی

منم خیلی دختر دوس دارم ولی منم حاملگی پر خطری داشتم و الان خیلی خستم ب شدت
پسرمم تا دو ماه وحشتناک اذیت کرد

خب بعدا بیار الان که خیلی زودا

دوسال دیکه بیار

سوال های مرتبط

مامان امیرمحمد مامان امیرمحمد ۱۳ ماهگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟