۴ پاسخ

امیدوارم خدا برات بهترین هارو رقم بزنه
واقعا‌ نمیدونم چی بگم 💔

عزیزم چه بد نکنه سرش جایی دیگه گرمه

واقعا سگ روی این مردای نامرد ایرانی برینه

غصه نخور انشالله همه چی درست میشه بسپار دست خدا میدونم سخته ها ولی اون بالایی حواسش به هممون هس

سوال های مرتبط

مامان آرکان مامان آرکان ۱۶ ماهگی
می‌خوام درد و دل کنم...لطفا کمک کنین یا راهکار بدین
از بعد بدنیا اومدن بچم اخلاقم عوض شده کلا اعصابم ضعیف شده حوصله هیچی رو هیچکس رو ندارم هرکی در مورد بچم یه چیزی میگه یا نظر میده حتی اگه جواب هم ندم به هم میریزم در مورد مسائل دیگه هم همینطور انگار ظرفیت دیگه ندارم برا مشکلات .. نمی‌دونم چیکار کنم کوچکترین چیزا داغونم می‌کنه می‌خوام بشینم زار زار گریه کنم
حتی با مامان و خواهر خودمم در مورد ارتباطات به مشکل خوردم به روی خودم نمیارم ولی حرفاشون رفتارشون اذیتم می‌کنه ...
فقط وقتی حالم خوبه که بچم حالش خوب باشه😭😭😭😭
غذا نمیخوره حالم بدم شیر نمیخوره حالم بده بد خواب میشه حالم بده گریه می‌کنه دیوانه میشم یه جاییش درد می‌کنه دنیا رو سرم خراب میشه ...
حال درونم اصلا خوب نیست حتی می‌دونم برا بچمم وقت کافی نمیزارم که بازی کنم فقط به نیازهای اساسیش میرسم کلا احساس مادر ناکافی رو دارم با اینکه بخاطر این سرکار نرفتم درآمدم صفر شده و ......
راهکار بدین لطفا نگین افسردگیه بعد زایمان گرفتی برو مشاور که امکان مشاور ندارم
مامان ایلماه🩷🫀 مامان ایلماه🩷🫀 ۹ ماهگی
پارت ۳۲
اولش فکر کردم یکی از دوستاشه اما وقتی از حموم اومد بیرون حسابی به خودش رسید و گفت: تا شب نمیام ، با دوستام قرار دارم ...
وقتی رفت بیرون به دلم افتاد که تعقیبش کنم
سریع لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون چون قرار بود با دوستاش بره ماشینو نبرده بود
من هم با ماشین از فاصله دور تعقیبش کردم تا یکی دو ساعت اول پیش همون دوستای دخترش بود یکم دلم آروم گرفته بود که کم کم سر و کله پسرا پیدا شد
هر کدومشون دست یکی از دوستای الهه رو گرفتن خدا خدا می‌کردم که الهه به خونه برگرده اما وقتی یه پسر خوشتیپ پولداری که معلوم بود بالا شهری هم هست دست تو دست الهه دیدم انقدر به هم ریختم که همونجا زدم زیر گریه اما نمی‌دونم چه قدرتی پیدا کرده بودم که تونستم با اون‌حالم به تعقیبم ادامه دادم
انگار می‌خواستم مطمئن بشم الهه خیلی وقته برای من تموم شده تو تمام لحظاتی که تا شب الهه با اون پسر سر کرد من شاهد بودم
اینکه رفتن رستوران و چند ساعت نزدیک به هم گفتن و خندیدن و قلیون کشیدن هر کدوم قلب منو تیکه‌تیکه‌ می‌کرد اما آخرین تی.ری که به قلبم رسید وقتی بود که همشون با هم رفتن تو باغ