۵ پاسخ

علائم اوتیسم و بیبی دیجیتال خیلی شبیه به هم هستن بیبی دیجیتال ها بچه هایی هستن که خیلی وابسته تبلت و گوشی و تی وی هستن و درمانش راحت تر از اوتیسم هست
انشاالله هیچ بچه ای گرفتار هر دو نوعش نشه

واییی تنم یطوری شد خیلی میترسم

از همون موقع ک واکسن زیاد شد🫠

وای خدای من چرا اینقدر زیاد شده.استرسش میکشه آدمو...من سالها بخاطر همین ترسا بچه نیاوردم
ولی آخرش دلمو زدم به دریا...خدا به هممون کمک کنه

ای بابا😑😑 واقعا این اوتیسم از چی میاد ؟!

سوال های مرتبط

مامان پارسا کوچولو💙 مامان پارسا کوچولو💙 ۷ ماهگی
خانما هستین حالم خیلی خیلی بدهههه امروز یه اتفاقی افتاد برام راستش



من امروز یه جایی قرار بود برم پسرمو بردم گذاشتم پیش مامانم بعد با شوهرم رفتیم اونجا که رفتیم کارمون تموم نشده بود ولی من به شوهرم گفتم بزیم به پسرم سر بزنیم برگردیم یهو دلم براش تنگ شد اونم کفت باشه رفتیم خونه مامانم دیدم نوه همسایه مامانم که متاسفانه مریض نمی‌دونم چه مشکلیع ولی تو راه رفتن و حرف زدن و شنوایی مشکل داره (پدرمادرش ازدواج فامیلی کردن بچه مریض دنیا اومده ) اون بچه کلا با مامان بزرگش میمونه پدرمادرش طلاق گرفتن …. از اونجایی هم که مامان من خیلی بهش محبت مرده این پسره همش میره میاد خونه مامانم ولی تعادل نداره کلا نمی‌دونه چیکار کنه میبنی به همه چی دست میزنه یا پرت میکنه حالا قبل ما مامانم برنج خیس کرده بود برداشته بود ریخته بود زمین حالا مامان بررگشم از سرش باز میکنه بچه رو دنبالشم نمیاد تم حسن که برنج رو ریخته بود زمین ما رسیدیم بعد پسرمم رو پای مامانم بود و داشت شیر میخنرد یهو رفت شیشه شیر پسرمو گرفت من ازش گرفت دادم دوباره به پسرم یه لحظه گفتم الان این بچمو بزنه چییییییی ب مامانم گفتم بچه رو بردار بغلت میزنتش گفت نه دست نمیزنه همون حین دو تا محکم محکم زد صورت بچم 😭😭😭😭 صورت بچم سرخ شد نفس رفت انقد جیغ زد گریه کرد 😭😭😭
مامان رضا🍼💙 مامان رضا🍼💙 ۹ ماهگی
دلم واقعا خیلی پره خیلی
.... به اندازه پنج سال ک بچه دار نمیشدم🥲💔اونموقعه که با ذوق تمام رفتم انتی دوقلوهام مرده بودن تو شکمم وقتی ک برگشتم مادرشوهرم میخندید و حتی به روی خودش نمی‌آورد ک حرفشون هم بزنه🥲بعدش ک با اون همه امید بچه دار شدم و دخترک سه ماهمو خدا ازم گرفت داغی ک روی دلم تا ابد ابد ابد سنگینی میکنه یادم نمیره وقتی که مرده بود اومدم خونه حس میکردم هزار تیکه شدم و هر تبکه ازم یه جایی افتاده بود اونا قهقهه میزدن میگفتن و میخندیدن وقتیم ک گفتم چرا میخندید بده شدم🥲بعد همه اینا اون یسالو نیمی ک اقدام بودم و دکتر میرفتم و نمیشد هیچوقت منت های شوهرم یادم نمیره یادم نمیره اون همه نفرینی ک این خانواده به بچهام کردن و با مردنشون شاد شدن هزار تا حرف برام در اوردن ک تو سرطان داری بچهات اینجوری شده انقدررر بهم طعنه میزدن تو که بچه نداری خونه خوب میخای چکار فلانی پسر داره و.... حالا بعده اینهمه بدبختی من خدا بهم نگاه کرد و بچه دار شدم یادمه رضا رو ک باردار بودم مادرشوهرم هرجا رفته بود گفته بود بچش عقب مونده س شکم نداره وزنش کمه فلانه بهمانه اون همه نفرینی ک میکردن که چیزیش بشه و با کمک خدا یه بچه سالم بهم داد الان اونا صاحبش شدن خنده دار نیست .... میگن تو بچه رو مریض کردی تو بهش دارو سروقت نمیدی تو میزنیش