۲ پاسخ

مال من و بی حسی زدن از کمر همه چی اتاق عمل هم یادمه کپسول اکسیژن هم گذاشتن برام

امپول نزدن یه ماسک گذاشتن رو دهنم بیهوش شدم

سوال های مرتبط

مامان Ava-Nava مامان Ava-Nava ۱ ماهگی
زایمان(سزارین)پارت۲

سوالاشونو پرسیدن و راهی اتاق عمل شدیم
با کمک یکی از پرستارا رفتم رو تخت(خیلی کوچیکه)قد و وزنمو پرسیدن و اینکه سابقه بیحسی داشتم و...
یه آقایی اومد(متخصص بیهوشی بود)و سوالای مخصوص خودش رو پرسید ،ازم خواست تا دستامو رو زانوهام بزارم و کمرمو رو به جلو خم کنم
با بتادین پشتمو شست و سوزن رو وارد نخاع کرد ماده بیحسی رو تزریق کرد و با کمک دوتا پرستار دراز کشیدم
چون تو زایمان قبلیم با یکبار بیحس نشدم اینبارم قسمشون دادم که توروخدا تا بیحس نشدم شروع نکنید...
که یه خانومی(اونم متخصص بیهوشی بود خیرسرش) با یه سوزن اومد تست کنه بی‌حسیم رو،چون پاهام هنوز گرم نشده بود
یکی زد به شونم و یکی دیگه به پهلوم
بهم میگفت سوزششون یکیه و تیزی جفتشون به یک اندازه‌س؟ که خب یکی بود و حرفش رو تایید کردم
پرده رو کشیدن و من به خیال اینک الان قراره شروع کنن به هول و ولا افتادم و دستامو تکون میدادم(جفت دستامو بستن)
حالت تهوع داشتم ضربان قلبم رفت بالا خیلی حال بدی داشتم
اینا متوجه نشدن که بدنم به بیحسی مقاومه و شروع کردن
تیغو رو شکمم گذاشتن و من جییییغ🥲
دیگه یک آن گفتم من قلبم وایستاد سریع ماسک بیهوشی گذاشتن رو صورتم و بعد بیست سی ثانیه که سوالای چرت و پرت میپرسیدن ازم بیهوش شدم
نمیدونم چقدر گذشته بود که حس کردم یه صداهایی میشنوم ،نمیتونستم چشمامو باز کنم ،انگار که خسته باشم باز خوابم برد...
مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...