خانما یه سوال من چند وقت قرص اعصاب اسنترا میخوردم و پروپرانول میخوردم حتی تو بارداری دکترم نذاشت بزارم کنار
تا وقتی اخرا زایمانم بود حالم بد شد بردنم اکو قلب گفت یکی از دریچه ها قلبت خون و خوب پمپاژ نمیکنه دیگه پرپرانول نخور زایمان کردی سریع برو دکتر من علائم خیلی بدی داشتم مثلا خوب بودم یا وایساده بودم حالا درحال انجام هرکاری حالم بد میشد قلبم تند تند می زد بدنم از حال می‌رفت حالت تهوع میگرفتم چشام سیاهی میرفت اصلا بدنم دیگه حس نداشت انگار یه چند دقیقه وسط زمین و اسمون بودم مفزم انگار فشار میومد بهش جمع میشد خیلی حالت بدی بود
گذشت تا زایمان کردم کم کم خودمو با پسرم سرگرم کردم هم اسنترا هم پرپرانول گذاشتم کنار و خوب شدم یه چند ماه دیگه این حالت نداشتم الان چند روزه باز اینجوری شدم خیلی حس بدی و حال بدیه بنظرتون دوباره شروع کنم 🥲 علائمو زدم تو گوگل نوشته ام اس من دو ماهم هست پریود نشدم باردارم نیستم شیش هفت بار تست دادم منفی بود چکار کنم میترسم برم دکتر بگه اتفاقی برات افتاده 😭

۵ پاسخ

اولا حتما برو پیش یه متخصص خوب.
هرمشکلیم باشه زودتر بفهمی بهتره که!
دوما تاجایی که من میدونم این مدل حملات فقط با کنترل اعصاب خوب میشه.
باید خودتو تو حال خوب نگه داری، اصلا استرس و اضطراب نداشته باشی

منم مغزم جمع میشه بین زمین و آسمونم خیلی وضعیت افتضاحی هست...امروز و دیروز بیشترین حملات رو داشتم ولی سعی میکنم خودمو آروم کنم

عزیزم برو دکتر بلاخره چاره ک داره هرچیم باشه دکتر دلروی جدید بهت میده بهتر از اینه ک اذیت بشی

منم برای پنیکم اینارو نوشت من از تو شرایطم بدتر بود و‌نیم کره مغزم خون رسانی نداشت
همینارو برام نوشت پروپرانول نخوردم اسنترا خوردم خیلی باهاش چاق شدم الان همه رو گذاشتم کنار
با پیاده روی و... سعی میکنم حالمو خوب کنم و‌خوابم خوب باشه
خدا نکنه ولی اینا علائم ام‌اس نیست اما به هرحال دکتر‌برو

حملات پنیک نداری؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان زردآلو مامان زردآلو ۷ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲