۶ پاسخ

منم راه دورم

منم راه دورم کاش مادرم کنارم بود 😔

من کاملا درک می‌کنم عزیزم ازدواج راه دور خیلی سخته هرکی هم که میگه عادت می‌کنی و طبیعی میشه برات اصلاً هم اینجوری نیست اینو من دارم میگم که ۷ ساله از خونوادم دورم به دلیل شغل همسرم و الان که درد دارم و استراحت مطلق هستم نبودشون ۱۰ برابر بیشتر اذیتم می‌کنه💔🥲

الهی آن شالله بسلامت نینی تو بغل میگیری😘عزیزم برای منم دعاکن دامن منم سبز بشه🥲🥲

عیب نداره تنهایی سخته حداقل اونجا هیتن دور برت

ای جونم عب نداره به روزایی فکر کن که کوچولوتون تو خونه خودت قدم برمیداره

سوال های مرتبط

مامان آقا آرنیک🫀😍 مامان آقا آرنیک🫀😍 هفته بیست‌وپنجم بارداری
مامان کوچولو مامان کوچولو هفته هجدهم بارداری
سلام خانوم های گل
بیاین نظرتون رو بگین در این مورد
جاری من قبل اینکه باردار باشم بهم گفت خانواده ی همسرم عاشق پسرن
بعد تعریف میکرد که وقتی فهمیدن بچه ی دومش هم دختر هست خیلی ناراحت شدن و باور نمیکردن که بازم دختر دار میشه
بعد اون یکی جاریم پسر داره میگفت که تا فهمیدن بچه پسره بهش گفتن به هیچ کس نگو چشم میزنن 😐🤦🏻‍♀️

بعد یه روز دیگه که با هم حرف میزدیم توی حرف هاش بهم گفت ان شاءالله خدا به تو هم دختر میده
برای من و همسرم اصلا فرقی نمیکنه جنسیت بچه چی باشه ولی یه جوری شدم حس کردم یکم از اینکه بچم پسر باشه ناراحت میشه چون ممکن بازم حرف بشنوه از خانواده ی همسرم 😔
حتی برای اسم گذاشتن هم دخالت میکنن 🤦🏻‍♀️
خدا رو شکر همسرم همیشه طرف من هست و میدونه که خانواده اش بیشتر وقتا دخالت میکنن
بهم میگه اونا هر چی گفتن جوابشون رو نده اونی که میره شناسنامه بگیره منم ، به حرفشون گوش نمیکنم
ولی چون بچه ی اولم هست نمیدونم از پس این برمیام که اجازه ندم تو بقیه موارد هم دخالت نکن یا نه ؟
این که بلد باشی جوابشون رو بدی ولی جلوی خودت رو بگیری بخاطر اینکه بزرگترن احترامشون واحب هست خیلی سخته
شما چطوری جلوی دخالت ها رو میگیرین ؟
مامان نی نی
🐣 مامان نی نی 🐣 هفته نوزدهم بارداری
اولین ضربه‌های پسر کوچولوی من 💙

امروز، در هفته‌ی هفدهم، یکی از شیرین‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام را تجربه کردم… 🥹💙
برای اولین بار، نه فقط تکون خوردنت را حس کردم، بلکه ضربه‌ی کوچولوی تو را از روی شکمم دیدم… 😍

پسر کوچولوی شیطون من، تو از قبل هم برای مامان دست و پا می‌زدی و من خیلی وقت‌ها حضور قشنگت را حس می‌کردم، اما این ضربه‌ها یک چیز دیگری بود… انگار امروز برای اولین بار با من حرف زدی و گفتی:
«مامان، من اینجام… دارم بزرگ می‌شم و بی‌صبرانه منتظرم ببینمت.» 🥹🤍

امروز قلب مامانت از خوشحالی هزار بار تپید؛ برای هر تکون کوچکت، برای هر ضربه‌ی شیرینت و برای اینکه بالاخره می‌توانم شیطنت‌های کوچولوی تو را با چشم‌هایم هم ببینم. 🥰

پسر عزیزم، این لحظه را تا همیشه در قلبم نگه می‌دارم…
اولین ضربه‌ات به شکم مامان، در ۱۷ هفتگی؛ روزی که فهمیدم عشق می‌تواند از پشت پوست هم دیده و حس شود. 💙🧿

منتظرم روزی برسد که این ضربه‌های کوچولو تبدیل شوند به بغل‌های بزرگت…
دوستت دارم، پسر شیطون مامان.
تو قشنگ‌ترین اتفاق زندگی مایی. 💙👶🏻✨

🌱۲۳ مرداد ۱۴۰۵🌱