۴ پاسخ

اره کلا وصله به من یه لحظه جدا نمیشه ولی تا یکی میاد دیگه سراغ من نمیاد

صبور باش خواهر جان اینکه خوبه اون دوران کی برای کولیک یا دلدرد گریه میکردن هیجوره آروم نمیشدن بدتر بود به خدا یه روز دلت برای بغل کردنش تنگ میشه اینقد زود بزرگ میشن که آدم حسرتش داره بعدا

دخترمن همش میگه بریم تاب تاب عباسی بریم سرسره بازی وقتی هم میبرمش پارک دیگه دلش نمیخادبیادباگریه میاد

اره همینن

سوال های مرتبط

مامان هیما💕 مامان هیما💕 ۱ سالگی
رفته بودم باغ کتاب هیما رو بردم خانه بازی
همزمان با ما یه پسر بچه اومد ۲ سالش بود تقریبا هم سن هیما
از وقتی اومدم قشنگ نشست یه جا شروع کرد به بازی کردن با اسباب بازی‌ها از جاشم تکون نمی‌خورد مامانشم که یه دور رفت پیشش نشست به مامانش گفت برو می‌گفت نیا پیش من
حالا هیما دائماً دست منو گرفته بود و به من می‌گفت بیا با همدیگه باید بازی کنیم و اصلاً تنهایی بازی نمی‌کرد!
به مامانش گفتم چیکار کردی انقدر راحت با خودش بازی می‌کنه گفت هیچ کار خاصی نکردم ولی از بچگی کلاً خیلی مستقله و خودش بازی می‌کنه به منم میگه دخالت نکن ی می‌گفت من خودم برای اینکه احساس کنه که من پیششم هی میرم پیشش می‌شینم ولی پسرم دائما خودش دوست داره با خودش بازی کنه منم کلی می‌تونم آشپزی‌های رنگی و جالب انجام بدم!!!
یعنی عمیقاً بهش حسودیم شد و اونجا بود که فکر کردم یعنی فقط هیما اینجوریه؟! الان مثلاً نمی‌ذاره من روی مبل بشینم میگه باید روی زمین بشینی کنار من تا من یکم بازی کنم تازه اینکه خیلی خوبه معمولاً همش میگه بغلم کن یا بیا باهام بازی کن🥲