۵ پاسخ

😐😐😐😐😐😐😐😐کاش یکی بود دختر‌منو‌می‌گرفت من ی خرید میرفتم ۲ساله خرید نکردم عقده شد واسم

هزینه زیادی نمیخواد
افغانها با یه تومن تمام وقت از بچه مراقبت میکنن
ولی میتونی ریسکش رو بپذیری که یه افغان با یه ملیت و پرورش و اخلاق و رفتار و دیدگاه متفاوت بچت رو بزرگ کنه؟چون بچه مستقیم تحت تاثیرش قرار میگیره

(خود زنه)

شاید فامیلش بوده

من کسیم باشه نگهداره بچه هام نمیمونن رفته بودیم دکتر دختربزرگم سه سال و نیمشه مریض بود از بغل من بغل شوهرم نمیرفت یه دقیقه دادم به شوهرم چنان زجه میزد انگار دارم میرم بمیرم😬

سوال های مرتبط

مامان سارا جون مامان سارا جون ۲ سالگی
چند روز پیش سارارو بردم پارک یچیزایی دیدم و شنیدم که حقیقتا برگام ریخت....




رفته بودیم یه پارک تقریبا خلوت موقع ظهر
سارا داشت سرسره بازی میکرد

ی پسر بچه و مامانش هم اومدن که پسره از این ماشینا سوار شده بود مامانشم هل میداد

اومدن پسره رفت تاب بازی کنه

سارا ماشینو دید بدو بدو رفت پیش ماشین من چند باری گفتم سارا نرو برا تو نیست دست نزن

دیدم مامان پسر اومد به سارا با اخم نگا کرد گفت دست نزن بعد ماشینو با خودش برد
یکم بازی کردیم و برگشتیم خونه


فرداش دوباره رفتیم پارک بازم خلوت بود و بجز ما ی پسر بچه با مامانش و عمش اومده بودن

این پسره هم سه چرخه اورده بود با خودش من دیگه دیروز دیدم خانومه اونطوری اخم کرد اینبار دیگه سارارو نزاشتم بره سمت سه چرخه و گفتم برا مانیست مامان نباید دست بزنی

دیدم خانومه سه چرخه رو اورد گفت سارا جون بازی کنه
سارا با ذوق سوار شد و ی ذره بعد پیاده شد رفت پیش پسره که سرسره بازی کنن

موقع سرسره رفتن دیدم خانومه به پسرش گفت مامان جون خانوما مقدم ترن بزار سارا جون اول بره


واقعا چقدر از لحن حرف زدن اون خانوم خوشم اومد که از همون اول داشت به پسرش یاد میداد که با دخترا چطوری رفتار کنه
و ناخوداگاه مقایسه کردم با خانوم دیروزی که چقدر رفتار مادرا میتونه الگو باشه برای تربیت بچه ها و رفتارشون در اینده


به بچه هاتون محبت کردن به دخترارو یاد بدین تا در اینده بلد باشن چطور با دخترا رفتار کنن
به بچه هامون یاد بدیم چطور محبت کنن و عشق بورزن و با محبت رشد کنن⚘️🌱


بارداری فرزندپروری پوشک بچه شیرخشک پستونک مادر بچه سونو انومتلی پوسک شیرخشک جنین پوشک عرزندپروری
مامان Sunshine ☀️ مامان Sunshine ☀️ ۱ سالگی
امروز توخونه با دخترم تنها بودیم دیدم حوصله اش سر رفته گفتم سر شب ببرمش بیرون (که کاش نمی‌بردم) همینکه رفتیم دو قدم دستشو داد تو دستم به بعدش تند تند بدو بدو می‌کرد و از دستم فرار می‌کرد نزدیکش میشدم جیغ می‌کشید خدا میدونه چند نفر برگشتن منو نگاه کردن از بس این بچه جیغ میزد یه لحظه بغلش کردم از خیابون رد بشیم جنان بینی ام رو چنگ زد که بغلش خونی و زخمی شد
با بدبختی برگشتیم خونه وقتی رسیدیم جیغ میزد تو پله ها که دست منو نگیر خودم میخوام بیام بالا منم دو سه تا پله بالاتر ایستاده بودم هرچی میخواستم دستشو بگیرم جیغ میزد از آخر از چنتا پله افتاد و صدای گریه هاش تا قاره آفریقا میرفت نصفش هم بخاطر این بود ک من بغلش کردم!!!!
رسیدیم داخل خونه دو ساعت داشتم از فشار روانی که بهم وارد شده بود گریه میکردم و میلرزیدم اونم نان استاپ گریه میکرد ولی چون میدید منم گریه میکنم نزدیکم نمیومد
این بچه واقعا منو پیر کرد 💔
من واقعا بچه نمیخوام دیگه دخترمو دوست دارم ولی از حجم فشار روانی که هر روز و شب داره سرم میاره و منم کاملا دست تنهام و هیچکس محلم نمیده با اینکه خانوادم هم نیم ساعت باهام فاصله دارن ولی همشون انتظار دارن فقط من برم خونشون اگه بنا بر شرایطی من نتونم برم اوناهم اصلا نمیان حتی یه سر بهم بزنن خانواده شوهرمم همینطورن واقعا خسته شدم از زندگی امشب واقعا آرزوی مرگ کردم من زندگی نمیکنم عملا دارم فقط روزامو به زور شروع و تموم میکنم هر روز که بیدار میشم ماتم دارم که امروز رو چجوری با این بچه سر کنم 😭 مشکلات زندگیمم کم نیست این بچه ی شیطون هم باعث شده دچار فروپاشی بشم 😭