۱۲ پاسخ

باز خوبه که حواسش هست ، مادر شوهر من فقط خودش و تمام

مثل مادر شوهر من به ماه حساب میکنه چون ماه رمضون دنیا اومده هر سال
میگه .میگم ربطی نداره به برج حساب کن باز فایده نداره

خخخخخخخ 😃😃😃😃😃

مادرشوهر منم ۲روز قبل از ماهگردا زنگ میزد می‌گفت ۱۷ماهگردشه مبارکه مثلا میخاست بگه من یادمه😒 روز تولدش روز قبل زنگ زده میگه می‌دونی فردا تولد نیکیه برنامتون چیه نه من نمی‌دونم🥴 الانم زنگ زده بادکنک گرفتیم برای نیکی تولدبازی حالا تولد دخترم کی هست مرداد😮‍💨گفتم نکنید لطفا ذوق تولد ش از بین می‌ره🫠

عین مادرشوهر من فضوووووول حتما باید برعکست حرف بزنه

خواهر منم خیلی روی پایین تر سن گفتن حساس مثلا میگم امیر علی ۲ سالش میشه میگه نه میره توی ۳ سال میگم نه دو سال میشه

دقیقا مادرشوهرم منه😆

اینکه خوبه من خونه پدر شوهرم بودم مادر شوهرم گفت الینا چند ماهشه گفتم یکسال و هفت ماه میشه 19 ماه برادر شوهرم گفت نه مبشه 17 ماه اومدم خونه هرجور حساب کردم دیدم نه خودم درست کفتم

همه شون همینن ای کاش برگردیم ب همین دغدغه ها

دنن نینک سن دیین😂

🤣🤣🤣

خوش بحالش چه دغدغه ایم داره

سوال های مرتبط

مامان دنیز🥰 مامان دنیز🥰 ۲ سالگی
شوهرم قهره باهام.چرا؟
چون دیشب خیلییی خستم بود ساعت ۱۲ ونیم رفتم بخابم خودشو دخترم بیدار بودن ۱۰ دیقه بعد من اومدن بخابن ب شوهرم گفتم امشب بچرو تو بخوابون خسته هس راحت میخابه منم میخام بخابم بعد از ساعت ۱۲ ونیم تا ۱و نیم من سه بارررر ترسیده از خواب پریدم ب خاطر جیغا و ایرادای دخترم هی میگفتم بلند شو تابش بده یا بزارش رو پات تا بخابه گوش نمیداد هی بهش میگفت بیا ماساژت بدم اونم چن دیقه دراز میکشید بعد بلند میشد ساعتای ۱و ۴۵ دیقه بود دخترم یه جیغ وحشتناکی زد با عصبانیت پاشدم بالشت و تشکشو گذاشتم رو پام خودشم خوابوندم دو دیقه تکونش دادم خوابید گذاشتمش رو تختش ب شوهرم گفتم ینی انقد سخت بود بخابونیش یه امشبی میخاستم زود بخابما
بعدم آروم گفتم بی عرضه بهش😐😐😐😐 حالا برا اینکه بهش گفتم بی عرضه باهام قهره 😐💔 یهو گفت خدا منو زده ک تو ب من میگی بی عرضه😐😐😐
اون موقع هیچی ب ذهنم نرسید ک بگم ن من ک با تو نبودم انکارش کنم صبحی یادم اومد گفتم کاش میگفتم عامو داشتم تو دل خودم میگفتم زن بی عرضه نبودم🤣🤣🤣🤣🤣🥲 حالا من با این بشر چطور آشتی کنم؟؟💔😐
مامان جوجه و🤰🏻 مامان جوجه و🤰🏻 ۱ سالگی
مادر شوهر و پدر شوهرم به شوهرم خیلی وابسته اند شوهرمم خیلی وابسته شونه ... یعنی هرروز برا شوهرم زنگ میزنن تقریبا هروز میره خونشون . اگه یه روز نره بشه دو روز زنگ میزنن میگن چرا نمایی ؟
خوب من میگم شوهرم اینجوری اشکال نداره ولی حالا همسرم اگه موقع دوباره حامله شدم هر وقت میره با خودش میبره پسرمم وابسته شده من نمیخوام وابسته شه مثل شوهرم 🥺
با خانواده خودم هم رفت امد میکنیم ولی اینجوری نیست هر روز بریم ...
به غیر شوهر دو تا پسر دیگه و دوتا دختر دارن اوناهم بچع دارن ) ولی این وابستگی فقط برای شوهر منه
مادر شوهر و پدر شوهرم ادمای خوبینااااا فقط من دوست ندارم پسرم وابسته شه که هر دقیقع زنگ بزنن بگن بیار خونمون ....
و طبق تاپیک قبل خیلی برا ی گربه تو خونه شونه و اصلا رعایت نمی کنن برا پسرم نگرانم ...
چه طور به شوهرم بگم نمیخوام پسرم وابسته بشه مثل تو چژور بگم کمتر ببر ...امروز هی گفتم نه تو برو بیاااا ما خونه میمونیم .... چند بار گفتم ولی گفت پسرم بریم خونه عزیز جون و ماشین سواری پسرم دنبالش گریه میکرد بازم رفتن .. دیروز اونجا بودیم😬😬😬😬
من نمیدونم زیاد حساس شدم یا حس میکنم پسرم داره ازم دور میشه .. 😭
شاید خیلی خود خواهم که میخوام وابسته خودم باشه ...

شاید مادر شوهر چیزی نگه ولی از این که پسرم همش اونجاست میترسم یه وقت خواهر شوهرام چیزی بگن نمیدونم دیگه چه کنم )