۱۱ پاسخ

پسر من دیشب 2 شب خوابید تا 11 صبح عصر هم 4 خوابید فک کنم تا پنج ونیم اینا خواب باشه

دختر من یازده بیدار میشه چهار میخوابه تا پنجونیم شیش شبم دوازده میخوابه

دختر من بین ده تا ۱۱, صبح بیدار میشه عصرهم بین سه تا پنج دیگه میخوابه، ولی اصلا به زور نمیخوابونمش همین من که بیام بخوابم اونم میاد میگه میگه بیام تو جیگرت ، میاد نیم ساعتی طول میکشه تا خوابش ببره
ولی میگم کاش روزا نمیخوابسد تا شبا زودتر میخوابید

من پسرم هشت بیدار میشه دو میخابه تا پنج شبم ده میخابه تا صب هشت بیدار بشه

من دخترم ده و نیم یازده بیدار میشه بعدازظهرام سه و نیم چهار میخابه شبام دوازده میخابه

بچه های من ظهرنمیخابن چون صبح ۱۰ بیدار میشن شبم ساعت ۱۱ میخوابن

دختر من ۹ یا ۱۰ صبح بیدار میشه ،۲ تا ۴ میخوابه ،شبها هم ۱۱ لامپارو خاموش میکنم ۱۱ نیم خوابش میبره

پسر من هر روز بین ۵-۶ بیدار میشه
دیگه خیلی خوشبخالم بایه تا ۶:۳۰
امروز ۶:۳۰ بیدار شد الان رو پامه بخوابه تا ۵:۳۰ اینا ایشالا

پسر منم همش مقاومت می‌کنه در مقابل خوابیدن
باز خوبه شما رو پا میذاری جواب میده
من هر کاری میکنم جواب نمیده
حتی از خواب زیاد غر میزنه منم اذیت می‌کنه ولی نمی‌خوابه
نمی‌ذاره منم بخوابم
پسر منم همون ۹ و۱۰ بیدار میشه تا پاسی از شب

خب ۱۰ بیدار شه که دیکه عصر نمیخوابه

دختر من از وقتی دو سالش شد بین نه تا ده صبح بیدار میشه و تقریبا تا ده و نیم شب میخوابه دیگه خواب بعد از ظهر نداره

سوال های مرتبط

مامان دخترم🌱 مامان دخترم🌱 ۲ سالگی
بچه چه موجود عجیبیه تو زندگی آدم
صبر میکنی صبر میکنی صبر میکنی هر بار صدات میزنه با جان جوابشو میدی بعد اون وسط مسطا خیلی بهش فشار میاد یهو از دستت در میره یه دادی میزنی همون یقتو میگیره و جوری حالتو بد میکنه ک انگار قتل کردی....
دیشب ساعت ۱۰.۳۰ بود گفت خوابم میاد بردمش دستشویی و همسرمم خوابیده بود و مام دراز کشیدیم گفت قصه بگو چند تا قصه براش گفتم گفت خوابم نمیاد گفتم مادر دیگه بابا خوابیده همه خوابیدن توهم بخواب چشماتو ببند من برات لالایی میخونم خوابت ببره و لالایی خوندم و نخوابید با گوشی لالایی گذاشتم قصه گذاشتم تا اینکه ساعت ۱۲.۳۰ بعداز دوساعت خوابش برد و منم خیلی بد خوابم تا خوابم برد ۲ شد
ساعت ۴ با جیغ و گریه بیدار شد بستنی میخوام خواب دیده بود آرومش کردم گفت جیش بردمش و دوباره دراز کشید گفت منو بخوابون کنارش نشستم و پیش پیشش کردم هی غلت زد و تا ۶ نخوابید یهو ساعت ۶ دیدم دستام بی حس شده ناخودآگاه زدم زیر گریه اصلا دست خودم نبود یهو اشکام ریخت باهمون اشک و گریه داد زدم نیکی بگیر بخواب دیگه جون ندارم کشتی منو بمیرم راحت بشم از دستت واقعا خون ب مغزم نمیرسید بعد همسرم پاشد داد و بیداد کرد سرش کلیییی بچه رو دعوا کرد و گفت اسباب بازیاتو میبرم همه رو میبرم پس میدم نیکی هم داد میزد نههه نههه هی میگفت مامان منو بخوابون دیگه قدرت نداشتم گفتم مادر فک کنم خوابت نمیاد برات برنامه کودک بذارم؟گفت بذار و نشسته داره نگاه میکنه همسرمم رفت سرکار منم نشستم رو مبل و عذاب وجدان داره خفم میکنه ک چرا بچمو دعوا کردم چرا همسرم اونجوری دعواش کرد شما بگین راه درست چیه راهنماییم کنین