۶ پاسخ

من با سن 18سال بچه داری میکنم درد میکشم عذاب دارم میکشم کتک و گریه و دعوای هرشب مثلا عاشقم بود مثلا عاشقش بودم

هیییی چقد حرف دل همه اس

امروز یه خانمی با یه پسر ۲۱ ساله و دختر ده ماهه دقیقا همسن دختر من اومده بود مغازه ابجیم
سه تا پسر داشت یدونه دختر
من بش گفتم وای خیلی سخته گفت نه ببین ازین کلیپای کودکان بزار براش گفتم من اصلا نمیزارم تلویزیون ببینه که....
خب صد در صد برای اون خیلی راحت گذشته تا من
هرکدوم از پسرا یه ساعتم اینو نگه دارن خدا بده برکت

آره همه کلافه و درمانده از بچه داری ،خدا کمک همه امون کنه ،امشب توی گهواره خیلیا بی خواب و دست تنها بودن متوجه شدم همه مث همیم در نهایت آخرش خودمونیم و حوضمون 😅

و منی که با دوقلو تک و تنهام و روانی شدم و کسیم درکم نمیکنه ..

اخ گفتي😔

سوال های مرتبط

مامان آراد🤍😍 مامان آراد🤍😍 ۱۰ ماهگی
سلام صبح تون بخیر



من همیشه خداروشکر میکنم واسه آراد قشنگم واسع نعمتی که خدا بهم داده منو لایق مادر شدن کرده
ولی واقعااااا یه چند روزیه میگم برم پیش خدا لپشو ببوسم بهش بگم مرسی که یه پسر دسته گل بهم دادی مرسی که هوام داشتی
مرسی که بارداری پرخطری نداشتم همه چی‌ همون جوری عالیی پیش رفت مرسی که بچممم هیچ مشکلی نداشت
مرسی بابت خوشگل بودن پسرممم 🤭😁مرسی از اینکه منو بنده لایق دونستی یکم تو سختی قرارم دادی میدونم اونم حتما حکمتیه
مرسی که بهو این شانسو دادی که دست تنها تو شهر غریب تونستم از پس بچم بربیام همیشه با خودم میگفتم وای من نمیتونم از مامانم جدا شممم وای بقیه چجوری میرن وای چجوری بچه بزرگ‌ میکنن ولی سرنوشت یع جوری رقم خورد و خدا کاری‌کرد که من به خودم افتخار کنم شاید به نظر شما بگید که خب مگه چیه ؟ دیگ یه بچس بزرگ کردی خیلیا همینن ولی نهههه خواهرر دست تنها بودن از صبح تا شب با یه بچه سخته خیلی وقتا کم میارم ها ولی هیچوقت ناشکری نکردمم و ناشکری نمیکنممم من باید سجده شکر بخاطر سالم بودن .خندیدن . خوابیدن و..... بچم بع جا بیارممم

خدایا شکرتتتتت بخاطر نعمت قشنگت 🥹🥹♥️
مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 مامان 🩵رادمهر و پریمهر 🩷 ۱۰ ماهگی
قدیما خونه ها ویلایی بود صدا تو خونه همسایه صدای اونا تو خونه ی شما ، بچه گریه میکرد میومد میگفت چشه بچه ... من خودم از ده سالگی بچه های همسایه هامونو بزرگ کردم ، چهارتا بچه بزرگ کردم 😬 یکیشون الان عروس شده واقعا انگار دخترمه 🥲 هرروز تاتی تاتی میکرد میومد در میزد ... از خونه ها ام بچه میجوشید ... کوچه ها پر از بچه که حتی ظهرا دعواشون میکردن برین خونه هاتون بذارین استراحت کنیم ... اما الان ، طبقه بالای ما جاریمه یا نیست اگرم هست اصن‌نمیگه خرت به چند؟! 😅 پریمهر سیااااه میشه تا یه غذا درست میکنم ... با این وجود از بقیه ی همسایه ها ام که دیگه نمیشه انتظار داشت 😂 بعد میگن چرا قدیما بچه زیاد میاوردن ، همه باهم بزرگ میکردن راهم که میرفت میوفتاد تو کوچه دیگه مثه بچه های الان بودن که حبسن تو خونه نه همبازی ای چیزی ... نهاااایت بتونم هفته ای یبار ببرمشون پارک ... اصن تو کوچمونم بچه نیست 😂 همش از پنجره بیرونو نگا میکنم ببینم بچه همسن رادمهر بود بگم بیان تو پیلوت بازی کنن😂




شیرخشک پوشک رفااکس کولیک دل درد آلرژی فرزندپروری بازی همبازی بارداری سزارین طبیعی شیر ببلاک
مامان هیراد مامان هیراد ۱۵ ماهگی
دلنوشته یک مادر : گاهی دلم میخاد ساعت ها بشینم و براید خود قبلی ام ساعت ها سوگواری کنم
دختری رها و ازاد
دختری که تنها دغدغه ان گذاشتن وعده های غذایی بود
دختری که در یک روز میتوانست نصف یک کتاب یا گاهی تمام ان را بخواند
دختری که موقع بیرون رفتن با خیال اسوده ارایش میکرد
دختری که شب ها راحت سرش را روی بالشت میگذاشت و تاصبح بدون بیدار شدن میخوابید
دختری که با دوستانش به تفریح میرفت بدون اینکه نگران کسی باشد که الان جاش خوبه؟!الان شیرشو خورده؟الان جاشو عوض کردن؟الان تونستن بخوابونشش؟؟
و...
من یک مادرم و زندگی من هیچوقت مثل قبل از بچه دار شدن نمیشه و این تصمیم بزرگ و سختی بود که خوم گرفتم
و الان تمام زندگی من پر از استرس اینده و بار سنگین و مسئولیت بزرگ کردن درست یه بچه معصومه که با خاسته ما به این دنیا اومده
خیلی سخته حتی گاهی اوغات از شدت خستکی گریه میکنم ولی باید ادامه بدیم...
ما از پسش برمیایم و میدونم همه ما یک روز میایم از موفقیت بچه هامون تعریف میکنیم ...
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
قصه امشب نی نی ها👼🌛
یه پنگوئن کوچولو بود به اسم “برفی” 🐧❄️. برفی توی یه سرزمین پر از برف و یخ زندگی می‌کرد 🌨️🧊. اون عاشق این بود که با دوستاش روی سرسره‌های یخی لیز بخوره 滑️.
یه روز که داشتن بازی می‌کردن، یه ماهی کوچولو دیدن که توی یه حفره یخ گیر کرده بود 🐠🧊. ماهی کوچولو داشت تقلا می‌کرد تا خودشو نجات بده، ولی نمی‌تونست! 😥
برفی با دیدن ماهی کوچولو، دلش سوخت. 🥺 اون با دوستاش مشورت کرد و گفت: “بچه‌ها، باید به این ماهی کوچولو کمک کنیم!” 🤝
همه با هم یه برنامه ریختن! 💡 اول، چند تا از پنگوئن‌های قوی‌تر شروع کردن به کندن یخ با منقارهای تیزشون ⛏️. بقیه هم با بال‌هاشون باد می‌زدن تا یخ زودتر آب بشه 🌬️.
بالاخره، بعد از کلی تلاش، تونستن یه راه باز کنن و ماهی کوچولو آزاد شد! 🥳 ماهی کوچولو با خوشحالی چند بار دور خودش چرخید و بعد با یه “فیـــــــش!” 👋 رفت توی آب. 🌊
برفی و دوستاش خیلی خوشحال بودن که تونستن به یه موجود دیگه کمک کنن. 🥰 اون روز فهمیدن که با کار تیمی و مهربونی می‌شه کارهای بزرگ انجام داد! 💪🌟