سوال های مرتبط

مامان mehrsam🩵 مامان mehrsam🩵 ۵ ماهگی
«مادری» همین‌قدر لطیف و بی‌دفاعه. درد بچه هامون انگار مستقیم میاد می‌شینه وسط قلبمون…
چهار ماهه‌ی دلِ مامان 🤍
امروز چهار ماهه شدی، عشق کوچولوی من…
چهار ماه از روزی که با اولین گریه‌ات، دنیای من رنگ تازه گرفت.
چهار ماه از وقتی که قلبم بیرون از سینه‌م می‌تپه… توی آغوشم.
امروز رفتیم واکسن بزنی.
تو چیزی ازش نمی‌دونستی… با همون چشم‌های معصومت نگام می‌کردی.
وقتی سوزنش خورد و صورت کوچولوت جمع شد،
انگار دنیا روی سرم خراب شد.
گریه‌ات کوتاه بود…
اما برای دلِ من، طولانی‌ترین لحظه‌ی عمرم شد.می‌دونم این دردهای کوچیک،
پله‌های بزرگ شدنته…
می‌دونم باید قوی باشم،
ولی مامان که باشی،
دلت با یه اشک کوچیک، هزار تکه میشه.
امروز فهمیدم عشق یعنی چی؛
یعنی حاضری هزار بار جای بچه‌ات درد بکشی
فقط اشکش رو نبینی.
چهار ماهه شدی عزیزترینم…
با خنده‌هات زندگی می‌کنم
با نفس‌هات آروم می‌گیرم
و با گریه‌هات دلم می‌لرزه.
بزرگ شو…
اما همیشه بدون
یه قلب هست که برای تو می‌تپه
یه آغوش هست که پناهته
و یه مامان هست
که حتی از یه سوزن کوچیک هم بیشتر از تو می‌ترسه🤍
مامان ترمه جانم مامان ترمه جانم ۶ ماهگی
انگار آدم همزمان دو تا احساس کاملاً متفاوت رو تجربه می‌کنه:

* از یه طرف ذوق می‌کنی که «وای! دندونش داره درمیاد!»
* از یه طرف دلت می‌گیره که «پس اون نوزاد کوچولوی دیروزم داره بزرگ میشه…»

و حقیقتش اینه که هر مرحله همین شکلیه.
اولین بار که غلت بزنه، ذوق می‌کنی و بغض می‌کنی.
اولین بار که بشینه، ذوق می‌کنی و بغض می‌کنی.
اولین دندون، اولین قدم، اولین کلمه…
هر بار یه تیکه کوچولو از اون نوزاد ریزه‌میزه رو از دست میره و در عوض یه نسخه جدید و بزرگ‌تر از دخترم میاد. ❤️

میدونم که :
اون نی‌نی کوچولو مهربون و قوی من کاملاً از بین نمیره.
فقط شکلش عوض میشه.
دخمل بازیگوش‌من که الان داره پستونکشو رو با حرص می‌جوه،
چند ماه دیگه میاد با ذوق سمتم چهاردست‌وپا.
بعد یه روز میگه «مامان».
بعد یه روز میره مهد.
بعد یه روز مدرسه…
و قراره هربار فکر کنم: «کی اینقدر بزرگ شد؟»
سعی میکنم لذت ببرم؛
از همین بغل کردن‌ها.
از همین شیر خوردن‌های خواب‌آلود.
از همین دست‌های کوچولویی که دنبال صورتم میگردن.
🥹💕

و بین خودمون بمونه …
به محض اینکه اون دندون ریز سفید رو ببینم، احتمالاً اول ذوق میکنم، بعد یه عکس می‌گیرم، بعد چند دقیقه بعدش یه گوشه بغض می‌کنم. فک میکنم این جزو وظایف رسمی همه مامان‌هاست. 😭❤️🦷👶🏻
که البته این گریه از اون غم‌های قشنگه..
.
این بزرگ شدن‌ها یه جور یادآوریه که زمان داره می‌گذره. برای همین دل آدم می‌لرزه. ❤️

ولی یه چیزی رو بگم!
اگر الان میتونستی حرف بزنی فک میکنم میگفتی ؛
«مامان، نگران نباش. من هنوز همون نی‌نی توام. فقط دارم چیزای جدید یاد می‌گیرم.»

چون واقعاً هم همینه.. ❤️
:
«مامانت خیلی دوستت داره. اونقدر زیاد که حتی علائم دندون درآوردنت هم اشکش رو درآورده.» 😭❤️🎀