انگار آدم همزمان دو تا احساس کاملاً متفاوت رو تجربه می‌کنه:

* از یه طرف ذوق می‌کنی که «وای! دندونش داره درمیاد!»
* از یه طرف دلت می‌گیره که «پس اون نوزاد کوچولوی دیروزم داره بزرگ میشه…»

و حقیقتش اینه که هر مرحله همین شکلیه.
اولین بار که غلت بزنه، ذوق می‌کنی و بغض می‌کنی.
اولین بار که بشینه، ذوق می‌کنی و بغض می‌کنی.
اولین دندون، اولین قدم، اولین کلمه…
هر بار یه تیکه کوچولو از اون نوزاد ریزه‌میزه رو از دست میره و در عوض یه نسخه جدید و بزرگ‌تر از دخترم میاد. ❤️

میدونم که :
اون نی‌نی کوچولو مهربون و قوی من کاملاً از بین نمیره.
فقط شکلش عوض میشه.
دخمل بازیگوش‌من که الان داره پستونکشو رو با حرص می‌جوه،
چند ماه دیگه میاد با ذوق سمتم چهاردست‌وپا.
بعد یه روز میگه «مامان».
بعد یه روز میره مهد.
بعد یه روز مدرسه…
و قراره هربار فکر کنم: «کی اینقدر بزرگ شد؟»
سعی میکنم لذت ببرم؛
از همین بغل کردن‌ها.
از همین شیر خوردن‌های خواب‌آلود.
از همین دست‌های کوچولویی که دنبال صورتم میگردن.
🥹💕

و بین خودمون بمونه …
به محض اینکه اون دندون ریز سفید رو ببینم، احتمالاً اول ذوق میکنم، بعد یه عکس می‌گیرم، بعد چند دقیقه بعدش یه گوشه بغض می‌کنم. فک میکنم این جزو وظایف رسمی همه مامان‌هاست. 😭❤️🦷👶🏻
که البته این گریه از اون غم‌های قشنگه..
.
این بزرگ شدن‌ها یه جور یادآوریه که زمان داره می‌گذره. برای همین دل آدم می‌لرزه. ❤️

ولی یه چیزی رو بگم!
اگر الان میتونستی حرف بزنی فک میکنم میگفتی ؛
«مامان، نگران نباش. من هنوز همون نی‌نی توام. فقط دارم چیزای جدید یاد می‌گیرم.»

چون واقعاً هم همینه.. ❤️
:
«مامانت خیلی دوستت داره. اونقدر زیاد که حتی علائم دندون درآوردنت هم اشکش رو درآورده.» 😭❤️🎀

تصویر
۷ پاسخ

چقد زیبا نوشتین🥹🥹

عزیزم چه با احساس نوشتی🥲

چقدر زیبا ❤
واقعیت محض

وای نگو دیشب داشتم ب همینا فکر میکردم گریه‌م گرفت الانم متنتو خوندم بازم گریه کردمممم
چندروز پیش اینقد فشار بود بهم ک ی دفتر برداشتم فقط نوشتمممم

منم این متن رو زندگی کردم

گریم گرفت با خوندن متن🥹

نینیتون دقیقا چه علاعمی داره؟🥺

سوال های مرتبط

مامان اَهورا👶🏻🐣 مامان اَهورا👶🏻🐣 ۱۶ ماهگی
مامانای خسته ولی قوی…❤️🌾
می‌دونم که دیشب خیلیاتون خواب درست و حسابی نداشتید
و صبح هم چشم باز نکرده، صدای گریه‌ی کوچولوتون شما رو کشوند وسط روزی پر از کار.

یکی الان داره غذای کوچولوش رو هم می‌زنه🥘
یکی چشم‌به‌راهه که نی‌نی بعد چند روز بالاخره مدفوع کنه😵‍💫
یکی با دلهره داره واکنش بچه‌ش به غذای جدید رو نگاه می‌کنه🤗
یکی آرزو داره یه لیوان چای داغ رو کامل و بی‌عجله بخوره🥵
یکی دنبال راهیه که دل‌درد کوچولوش رو کم کنه🥺

یکی داره برای اولین غلت زدن، اولین قدم یا اولین لبخند کوچولوش ذوق می‌کنه😍
و یکی هم نی‌نیش خوابیده ولی هنوز نمی‌دونه بخوابه یا برای خودش یه ذره وقت بگذاره😴

مامان قشنگم…
تو داری هر روز، با همه خستگی‌هات، معجزه می‌کنی.
شاید موهات پریشونه، شاید چشمات خسته‌ست،
ولی قلبت پر از عشقه و همین عشقه که دنیا رو برای نی‌نیت امن و زیبا کرده.

یه نفس عمیق بکش، دستت رو بذار روی قلبت و به خودت بگو:
«من دارم بهترین خودم رو می‌دم… و همین کافیه.» 💛
یاد باشه امروز هم میگذره ، و تو باز هم از پسش برمیای ... چون تو مامانی :)😍

شما تو کدوم حالت هستید😅😝
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۲ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت سیزده:
بعد سه روز که اومدم خونه چون فاطمه از هر طرفی که فکر کنید اول بود همه فامیل اومدن دیدنی😅چشمتون روز بد نبینه بچم شده بود زردچوبه از طرفی مامانم درگیر مهمونا بود و نمیتونست تو شیر دادن بهم کمک کنه از طرفی من یه دنیا درد داشتم از طرف دیگه کل فامیل منتظر این نتیجه کوچولو بودن و هیچ کس نمیگفت بابا این زن تازه زاییده نیاز به ارامش داره اقا تازه فرداش بابام همه رو دعوت کرد خونه (من تا چهل روز خونه مامانم اینا بودم) و یه ناهار مفصل به کل فامیل داد از بس ذوق این نوه رو داشت وای دیگه عصر اون روز من حسابی اشک ریختم از یه طرف حالم افتضاح بد بود از طرفی فاطمه شیر نمیخورد و زردیش اومده بود رو دوازده خیلی بهم بد گذشت کاش یکم مراعات میکردن خلاصه فاطمه تا دوماه زردی داشت و اخرشم با شیر خشک خوب شد و همین باعث شد سینه رو پس بزنه و بشه بزرگترین حسرت من
در رابطه با بیمارستان مجیبیان.بخوام بگم من خیلی تجربه عالی داشتم و تنها عیبی که داشت این بود که آدم نمیتونست همراهی داشته باشه البته اونقدر رسیدگی بالایی دارن که آدم فقط نیاز به همدلی همراه داره نه خدمات و واقعا پیشنهادم واسه خانمای یزدی این بیمارستانه خلاصه کلام بخوام بگم زایمان برای من خیلی قشنگ بود با همه سختیاش نمیدونم برای بچهای بعدی هم همین حس ها رو تچربه میکنم یا تکراری میشه😅
مامانای چند فرزندی نظرتون چیه؟