۱۰ پاسخ

نه بایا فکر نکنم اینطور باشه چنین مواقعی چون مادر اسنرس داره بچه تو بغلش آروم نمیشه و حس مادرا میفهمه

درکت میکنم واقعا
من از صبح تا شب و از شب تا صبح درگیر بچه م ولی وقتی بغل باباش باشه هر چقد بخوام بغل من نمیاد ولی تا صدای باباشو میشنوه خودشو پرت میکنه بغل اون
خیلی دلم میگیره میگم لابد دوستم نداره

من وقتی شیرم نمیاد آنیسا بغل باباش اروم میشه... درکت میکنم😔 ادم حس بدی میگیره

عشقم شاید لباست سیاه و تیره بوده یا یوقت موهات بهم ریخته بوده.من درکت میکنم برام پیش آمده. ناراحت نباش فداتشم اولین نفر برای اون بچه تویییییییی تو

بخاطر رفلاکس هم میشه گفت چون بچتون علائم بچه منو داره

اونا به هیچکس جز مادر نیاز ندارن و فقطم پیش مادرن که احساس امنیت دارن ‌ گاهی وقتا که اینجور میشن ممکنه جاییشون درد بکنه یا گرمشون باشه یا دندون باشه

این فکرا چیه میکنی!!!!!
شاید اون لحظه بغل پدرش رو میخواسته، مردا خیلی بهتر میتونن بچه رو آروم کنن
بچه شما تمام پناهش مادر و پدرش هست
ازین فکرای بیخودی نکن

نه بابا این چه حرفیه بچه ها گاهی اوقات اینجوری میشن ‌‌ . . .بچه من گاهی تو بغل مامانم فقط اروم میشه یا مثلا تو بغل پدرشوهرم اروم میشه تو بغل خودم اروم نمیشه.. اینجوری پیش میاد این فکرارو نکن

برای منم ۴ ماهگی دقیقا این اتفاق افتاد،ولی فرداش خوب شد،نمیدونم دلیلش چی بود ولی منم جیگرم آتیش گرف

پسر منم اینجوری میشه گاهی فک میکنم به خاطر اینه که من بهش غذا میدم و اون بدش میاد

سوال های مرتبط

مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۸ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱