یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱

تصویر
۱۵ پاسخ

وای چقدر اینو با تمام وجودم فهمیدم... 🥹
انگار هر بار که یه مهارت جدید یاد می‌گیرن، یه تیکه از اون نوزاد کوچولویی که می‌شناختیم هم ازمون دورتر می‌شه. قشنگه، ولی یه غم شیرین هم همراهشه. 🤍

مادر بودن ینی یه تیکه از وجودت بیرونه که همش نگرانشی🥹🥹❤️

خیلی قشنگ بود‌اشکم در اومد🥲

اشکم دراومد من مهوا رو پیش خودم نمیخوابونم میترسم لهش کنیم نکنه حسرتش به دلم بمونه🥹😢😢😢😢

🥹عزیزکم خداقوت مامان جان

هر شب مسیر بیمارستان تا خونه رو با گریه برمیگشتم، تمام اون ۴ ساعت باقی مونده تا برگشت به بیمارستان رو با گریه میخوابیدم و کابوس میدیدم و تو خواب حرف میزدم، هر روز صبح زود با چشمای پر از اشک از شدت دلتنگی میرفتم بیمارستان، وقتی صدام میکردن دخترت بیدار شده از دستگاه اوردیمش بیرون بیا یکم شیر بده بهش حس میکردم یه گوشه از بهشت نصیب من شده…..وقتی میذاشتنش تو دستگاه احساس میکردم قلبم هزار تیکه شده از دیدن اون صحنه،هزار بار دلم مچاله میشد برای مادرایی که جگرگوشه شون قرار نبود حالا حالاها صحیح و صالم برگردن خونه…. نبینیم غم و درد و مریضیشونو الهی 🩷💜🧡

ولی من هنوزم فیلم زمانی که پسرم توی دستگاه بود رو نگاه میکنم گریه میکنم🥲😔🫠

عزیزززممم🩷🩷🩷
چه جالب سختترین قسمت مادریو هم من چند دقیقه پیش نوشتم

وای منم دارم ازین عکسا چقدر سخت بود پسر من بااون چشم بند کنار نمیومد فک نمیکردم اون شبهااصلا صبح بشه
اما ب قول شما همینجوری بزرگ میشن و برا ماازین روزای نوزادی شون فیلم و عکساشونه بازم شکر

آخ آخ شبای زردی و دستگاه🥺🥴
چه گذشت بهمون.
ولی چه زود گذشت. چه زوووود
حق داری بخدا
تک تک احساساتت رو با پوست و گوشتم درک میکنم😍😍🥰🥰

بمیرم برای بچه‌ام که تا میگذاشتمش زیر نور جیغ و گریه سر میداد و از گریه‌هاش من و همسرم بیشتر گریه میکردیم

عزیزم اشک منو درآوردی این چه وضعشه نصفه شب😅😅😅
منم تا پیشم نباشه خوابم نمیبره اصلا

چه قشنگ واقعا درسته هر چی بزرگتر میشن ازمون دورتر میشن

عزیزم🥹😍

وای مادر بودن خیلی سختهههههه کلا یه دلشوره ی دائمی باهاته همیشه

سوال های مرتبط

مامان مهوا🧸 مامان مهوا🧸 ۹ ماهگی
برای تو مینویسم ماه من...

این روزا هر بار نگات می‌کنم، یه بغض آروم میاد سراغم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و از شدت ذوق، اشک می‌ریختم. همون روزایی که ساعت‌ها فقط نگات می‌کردم و باورم نمی‌شد این فرشته کوچولو دختر منه.
اون موقع همیشه آرزو می‌کردم زودتر بزرگ شی؛ زودتر بخندی، زودتر بشینی، زودتر دنیا رو کشف کنی... اما هیچ‌کس بهم نگفته بود که بزرگ شدن تو، اینقدر می‌تونه دل آدمو بلرزونه.
حالا هر روز از بزرگ شدنت ذوق می‌کنم، اما همزمان دلم برای دیروزت تنگ میشه. برای روزایی که روی سینه‌م خوابت می‌برد، برای دستای کوچیکی که انگشتمو محکم می‌گرفتن، برای وقتایی که تمام دنیات آغوش من بود.
میگن بچه‌ها یهو بزرگ میشن و حالا می‌فهمم یعنی چی... چون من نفهمیدم آخرین بار کی اونقدر کوچیک بودی که کامل توی بغلم جا می‌شدی. نفهمیدم آخرین بار کی لباس نوزادیت رو پوشیدی. خیلی از آخرین بارها بی‌صدا رد میشن و وقتی می‌فهمیشون که مدت‌ها گذشته...
و شاید سخت‌ترین قسمت مادر شدن همین باشه؛ اینکه هر روز از بزرگ شدنت خوشحال باشی و همزمان برای کوچیک موندنت دلتنگ... 🥲
پ.ن:مهوای۲۰ روزه❤️
مامان نلین مامان نلین ۶ ماهگی
اولین شب تولدیه که خوشحال نیستم، ذوق تولدم رو ندارم و نشستم دارم گریه می‌کنم…
درسته که توی این سال، شیرین‌ترین حس دنیا، یعنی مادر بودن و داشتن دخترم رو تجربه کردم، اما بین تمام ۲۷ سال زندگیم، امسال سخت‌ترین سالی بود که گذروندم.
گریه‌های بی‌وقفه‌ش برای من طاقت‌فرسا بود…
روزها و شب‌هایی که نمی‌دونستم چطور آرومش کنم، خستگی‌ای که تمومی نداشت و خودم که هر روز بیشتر از قبل خسته می‌شدم.
با تمام وجودم دوستش دارم و مادر شدنم یکی از شیرین‌ترین اتفاق‌های زندگی منه، اما حقیقت اینه که این سال خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم سخت بود.
امسال بیشتر از اینکه منتظر رسیدن روز تولدم باشم، خوشحال بودم که روزها دارن می‌گذرن…
امیدوارم سال جدید زندگیم مهربون‌تر باشه.
امیدوارم سهمم از روزهای آینده، آرامش بیشتری باشه، لبخندهای بیشتری باشه و شب‌هایی که به جای گریه، با دلِ آروم بخوابم.
امیدوارم دوباره برای زندگی و برای خودم ذوق داشته باشم.
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
نامه ای مادرانه به فرزندانمان👩‍🍼👩‍🍼👩‍🍼
عزیزترینم، نور چشمم… نمی‌دونی چقدر قلبم از داشتنت لبریزه. 🥺 وقتی برای اولین بار بغلت کردم، انگار تمام دنیا رو تو دستام جا داده بودن. 🥰 روزها میگذرن و تو هر روز بزرگتر میشی، هر روز یه چیز جدید یاد میگیری و من با هر قدمت، با هر نگاهت، با هر لبخندت، هزار بار زندگی می‌کنم. 😊💖
شاید ندونی، اما شب‌هایی که از خستگی چشمام سیاهی میره و باز بیدارم تا تو راحت بخوابی، با خودم میگم این خستگی‌ها فدای یه تار موت. 😥🤱🏻 وقتی مریض میشی، انگار جون از تنم میره و حاضرم همه دردهای دنیا رو به جون بخرم تا تو فقط خوب باشی. 😔
تو فقط یه بچه نیستی، تو تمام زندگی منی، تو دلیل نفس کشیدنی، تو امید منی برای فردا. ✨👶🏻 می‌دونم یه روز بزرگ میشی، از من دور میشی، اما قلب من همیشه و همیشه برای تو خواهد تپید.💖🌟
خدا تو رو برام حفظ کنه فرشته کوچولوی من. 😇🙏 کاش می‌تونستم همه‌ی خوشبختی‌های دنیا رو توی دستام بگیرم و تقدیمت کنم. 😘 دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی تو این دنیا… 😭💖🫂
مامان mehrsam🩵 مامان mehrsam🩵 ۷ ماهگی
«قربون اون دست‌های کوچولوت برم که وقتی شیر می‌خوری، با کلی کنجکاوی می‌آی ماسکِ مامان رو می‌کشی پایین تا ببینی پشت این سدِ پارچه‌ای، باز هم همون لبخند همیشگی هست یا نه.

نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواد این ماسک لعنتی رو پرت کنم اون‌طرف، صورتت رو بچسبونم به صورتم و محکم بغلت کنم؛ جوری که انگار نه انگار یه هفته‌ست خستگی مهمون‌داری تا مغز استخونم نفوذ کرده و سرماخوردگی هم از رو نرفته.

عزیزِ دلِ مادر، من این روزها برای اینکه تو رو «سلامت» نگه دارم، دارم با خودم می‌جنگم. منِ خسته، منِ سرماخورده، حاضرم صد تا ماسک دیگه هم بزنم تا فقط تو حتی یه عطسه هم نکنی. می‌دونم دلت می‌خواد صورتم رو بدون مانع ببینی، می‌دونم دلت آغوشِ بی‌دغدغه می‌خواد… ولی بدون که پشت همین ماسک، چشم‌های من با عشق دارن تو رو می‌بینن و قلبم داره برات می‌تپه.

زودتر خوب می‌شم… قول می‌دم. قول می‌دم این فاصله رو با کلی بوسه و بغلِ بدون ماسک جبران کنم. تو فعلاً فقط شیرت رو بخور و با همون نگاهِ فرشته‌گونه‌ت، بهم قدرت بده که زودتر سر پا بشم
این روزهای سخت هم می‌گذره و ما دوباره می‌مونیم و آغوش‌های گرم و بی‌دغدغه‌مون.»
مامان بهار مامان بهار ۷ ماهگی
از روزی که بهار به دنیا اومد تا همین امروز، انگار گریه‌هاش یه تکه جدانشدنی از زندگی من شده... 🥹
بعضی وقت‌ها به بچه‌های دیگه نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم: «چرا بچه‌های بقیه این‌قدر آرومن؟ چرا بهار این‌همه گریه می‌کنه؟»
دلم یه مسافرت ساده می‌خواد، چند ساعت بیرون بودن، یه جایی دور از خونه نفس کشیدن و حال و هوام عوض بشه... اما از همین حالا از گریه‌های بهار می‌ترسم. می‌ترسم راه بیفتیم و دوباره گریه‌هاش شروع بشه، جیغ بزنه، بی‌قرار بشه و من مجبور بشم همه‌چیز رو نیمه‌کاره رها کنم و برگردم.
حتی وقتی می‌رم بیرون، همیشه ته دلم اضطرابه؛ چون می‌دونم ممکنه چند دقیقه بعد صدای گریه‌اش بلند بشه و دوباره فقط یک فکر توی سرم بچرخه: «باید برگردم خونه.»
گاهی خسته می‌شم... خیلی خسته.
نه از خودِ بهار، از این همه نگرانی، از اینکه همیشه باید آماده‌ی گریه باشم، از اینکه حتی برای یک تفریح ساده هم نمی‌تونم با خیال راحت برنامه بریزم.
اما بعد نگاهش می‌کنم... همون صورت کوچولوی دوست‌داشتنی، همون دست‌های ظریف و همون چشم‌هایی که همه‌ی دنیای من توش جا شده.
و با خودم می‌گم شاید این روزها سخت باشن، اما قرار نیست برای همیشه همین‌طور بمونن.
خدایا شکرت برای بهارم... 🥹🤍
حتی اگر گریه‌هاش منو خسته کنه، حتی اگر گاهی دلم فقط چند ساعت آرامش بخواد، باز هم شکر می‌کنم که صدای گریه‌ی دخترم توی خونه‌ست.
شاید یک روز همین صداها بشن خاطراتی که دلم برایشان تنگ می‌شود... 🌱🤍
مامان سام مامان سام ۱۷ ماهگی
سامِ من...
الان خوابی، و من دوباره نشستم کنار تختت، زل زدم به صورت آرومت و دارم با خودم فکر می‌کنم...
چطور این‌همه زود گذشت؟
هفت ماه... فقط هفت ماه، ولی برام به اندازه‌ی یه عمر خاطره و عشق گذشته.

یادمه اون روزای اول، هر صدای کوچیکی ازت منو می‌ترسوند،
ولی حالا، صدای خنده‌ت شده قشنگ‌ترین موسیقی دنیا برای من.
یادمه اون دستای کوچولوت به سختی می‌تونستن انگشتامو بگیرن،
ولی حالا با همون دستا دنیا رو کشف می‌کنی، و من فقط نگاهت می‌کنم و بغضمو قورت می‌دم.

دارم یاد می‌گیرم که "بزرگ شدنِ تو" یعنی "گذشتنِ من از لحظه‌هایی که دلم نمی‌خواست تموم شن"...
هر روز یه‌کم از نوزادی‌ت دور می‌شی و من هر روز یه‌کم بیشتر عاشق اون پسربچه‌ای می‌شم که داری می‌شی 💫

سامِ من، تو خوابیدی، ولی دلم با دیدن هر نفسِ آرومت پر از حرف می‌شه...
می‌خوام بدونی، حتی وقتی بزرگ شدی، حتی وقتی رفتی دنبال دنیای خودت،
یه گوشه‌ی دلِ من همیشه همون مامانی می‌مونه که نصف شب بشینه کنارت، موهات رو نوازش کنه و زیر لب بگه:
«بخواب پسرم... فقط بخواب، که تا همیشه دوستت دارم» 🤍


●ساعت۰۱:۴۰
●وقتی که خواب بودی تو بغلم
مامان گریپ فروت 🍊 مامان گریپ فروت 🍊 ۸ ماهگی
شش ماه از اولین روزی که بعد هجده ساعت درد سرت رو گذاشتن روی قلبم و با لبخند گفتن تیکه وجودتو ببین میگذره...
هنوز یادم نرفته روی قلبم درازت کرده بودن و ب طرز عجیبی داشتی به ضربان قلبم گوش میدادی !!!

اون بوسه اول رو هیجوقت یادم نمیره عشق مادر ....
هنوز تمیزت هم نکرده بودن با اون بند ناف قطع نشده ولو شده بودی روی روح و جسمم♡

شش ماهی که با اولین لبخندت، اولین خنده‌هات، اولین غلت زدنت و حالا اولین اشنایی طعم ها، هر روزش یه خاطره شد.

میگن شش ماه زمان زیادی نیست...
ولی برای من، همین شش ماه کافی بود تا بفهمم تو فقط ب دنیا نیومدی، یه دنیا رو با خودت اوردی...

من دلم می‌خواد هر وقت به این عکس نگاه کردی، بدونی پشت این قاب عکست، یه مادر با یه عالمه عشق وایستاده؛ عشقی که با بزرگ شدنت نه کمتر میشه، نه قدیمی.
امروز فقط شش ماهته...
اما من شش ماهه ک یادگرفتم صبورتر و عاشق تر باشم

قشنگ‌ترین فصل زندگی ما، از روزی شروع شد که تو اومدی.

شش‌ماهگی‌ات مبارک قلب مادر...

تب کودک غذای کمکی واکسن شش ماهگی