۴۳ پاسخ

«عزیزدلم، مامان یارا جان...
قلبم... اگر همین الان نزدیکت بودم، فقط بغلت می‌کردم و تا می‌تونستم محکم نگهت می‌داشتم.
می‌دونم دوری از همسر و فرزندت چقدر سخته، می‌دونم روزهای سختی رو می‌گذرونی، اما یادت باشه تو تنها نیستی؛ نه تنها دعای ما، بلکه تمام انرژی‌های مثبت دنیا الان همراه توئه.

قبل از اینکه تاپیکت رو بخونم، دلم می‌خواست بهت بگم و بعد دیدم خودت هم چقدر زیبا نوشتی؛ دقیقاً همون‌طور که گفتی: **نه تسلیم شو، نه امیدت رو بفروش و نه اجازه بده هیچ حرف یا شرایطی اراده‌ات رو بشکنه.**

تو یک مادر قوی هستی. تا نفس داری، اول به خاطر خودت، بعد به خاطر دخترت، دخترت، دخترت و بعد عزیزانت، با تمام قدرت بجنگ. تو اون‌قدر قوی هستی که می‌تونی از پس این روزهای سخت بربیای. من ندیده، از تهِ تهِ قلبم عاشقتم و برات آرزو می‌کنم که خیلی زود دست‌های گرمت توی دست‌های همسر و فرزندت گره بخوره و دوباره گرمای وجودت کنارشون باشه عزیزدلم، به حق همین شب‌های عزیز و به حق جگرگوشه‌های امام حسین (ع)، از خدا می‌خوام اون‌قدر سلامتی و توان بهت بده که دوباره با لبخند کنار عزیزانت باشی. تنِت سالم می‌شه گلم، فقط محکم بمون و به معجزه ایمان داشته باش. دوستت دارم و هر لحظه به یادت هستم.»

دلت نگیره رفیق خوب میشی چند نفر دیدم سرطان روده داشتن الان خوب خوبن خوب میشی خوب میشی بهت قول میدم قول میدم

عزیزم همسایه ما سرطان روده گرفت بعد عملش کردن ۱۵ سانت از روده را برداشتن بعد شروع کرد به شیمی درمانی پلاکت هاش افتاده کلیه هاش هرکدوم ۱۵ درصد کارایی داشت شیمی درمانی را قطع کرد خداروشکر الان ۴ ساله عالیه .خوب خوب شده.به نظر من شیمی درمانی خوب نیس .هر روز میام تایپیک هات را میخونم به عشق اینکه مرخص شده باشی .امیدوارم هرچه زودتر بهبود پیدا کنی

خدارو قسم بحق شش ماهه کربلا انشالله بزودی خوب میشی و برمیگردی پیش خونوادت عزیزم
قوی باش و امیدتو از دست نده خدات خیلی بزرگه🥺❤️

سلام الهه جان خوبی عزیز دلم

عزیزم الهی بحق قرانش قصم بحق یاسینش قصم خودش شفابرات بفرسته عزیزدلم علم پیشرفت کرده دختردایی منم همین مشکلو داشت پارسال عمل کردالانم خداروشکرحالش بهتره فقط روحیت باید خوب باشه بزودی خوب میشی مطمئن باش خدادردمیده درمانشم میده امیدت به خودش باشه😘

عزیزم امیدوارم هر چه زودتر سلامتیت رو به دست بیاری

از ته قلبم برات دعا میکنم عزیز دلم انشالله حالت خوب خوب بشه و دوباره برگردی پیش دختر کوچولوت، انشالله🙏🫂

عزیزدلمممم دوست عزیزم برات آرزوی سلامتی و حال خوب میکنم همیشه 🤲🤲🤲🫂🫂🫂
انشالله ب حرمت این ماه عزیز ک خدا سلامتی بده بهت هرچی زودتر خوب و عالی برگردی کنار خانواده و گل دختر قشنگت🥰🥰🥰🙏🙏🙏

سلام الهه خوبی عزیز دلم 😘

الهه دارم دیوونه میشم هر لحظه جلو چشامی
فردا میخوام نمک نذر کنم برات که زود خوب شی بیای پیش یارا قشنگت🥰

انشاالله بزودی با خبر های خوش میای پیشمون 🤲
شفاتو از امام حسین میخام 🤲🤲🤲🤲🙏🙏

عزیزم درک میکنم چقدر دلتنگی سخته
من پارسال بخاطر عمل صفرا ۲ شب بیمارستان بودم بعد عفونت کرده و ۵ شب دیگه بیمارستان بستری شدم دخترم ۲ و نیم سالش بود
فقط عکس ها و فیلم هاش رو نگاه میکردم و گریه میکردم جوری که صدای هم اتاقی ها و پرستارا رو در اومد
یه روز که خانواده اومده بودن ملاقات تو بغل بابام زار میزدم از دلتنگی برای دخترم
همسرم با دخترم تو ماشین بودن انقدر التماس پرستارا رو کردن تا اجازه دادن ده دقیقه فقط ببینمش
اومد تو اتاق مثل مرده ای بودم که زنده شد . دوست داشتم انقدر بغلش کنم و فشارش بدم که تو خودم حل بشه
باز امسال بخاطر دوقلوها ۱۷ روز بیمارستان بودم بازم هم دلتنگی شدید برای دخترم
الان کنارم خوابه.آرزو میکنم این روزای سخت رو بگذرونی و دوباره کنارت بخوابه و صدای نفساش رو بشنوی.
آرزو میکنم سالم و سر زنده کنار یارا جان روزات رو بگذرونی و از بزرگ شدنش لذت ببری.
خدا مطمئنن صدای همه مارو میشنوه که برات دعا میکنیم
انشالله بزودی برمیگردی خونه با تنی سالم و برای همیشه

مامان یارا توروخدا انقد غصه نخور گریه نکن روحیه تو نباز دختر الان مهمترین چیز روحیه ته

عزیزم مامان یارای زیبا همون خدایی که مارو از یه قطره ناچیز آفریده هنوز هم هست مطمئنم به زودی زود خوب میشی میری خونتون ویارا کوچولو با شیطنتهاش حسابی کلافت میکنه خوب استراحت کن واسه روزهای پیش روت انرژی ذخیره کن عشقم خدا همیشه معجزه هاشو واسه بنده هاش کناری میزاره خانوم پرستار زیبا یهویی دلم خواست بهتون بگم دوست دارم

عزیزم 🥰

کاش تاپیکتو نمی‌دیدم
خیلی خیلی ناراحت شدم 😭😭😭
نمیدونم چرا ولی انگار نفسم داره میگیره 😭😭😭
قشنگمممم امیدت خدااااا باشه
انشالله بزودی با خبرهای خوش میای پیشمون
شفاتو از امام حسین میخام🙏🙏🙏😭😭

حالا اینو بگم پسرخالم فوت کرده بود موقع دفنش یه پسره همش میرفت نگا میکرد اخر سر خورد افتاد تو قبر کشیدنش بیرون دوباره رفت نگا کنه افتاد تو قبر کشیدنش بیرون دفع سوم بخدا میخاست بیفته داداشم گرفت پرتش کرد اونور گفت داداش میزاری ببینیم چه غلطی میکنیم من و برادرزادم شالمونو کلا انداختیم رو صورتمون غش کرده بودیم🤣🤣🤣

الان علم پیشرفت کرده زود خوب میشی عزیزم فقط قوی باش این روزا هم میگذره

من اولین بار پیام تون رو میبینم خیلی ناراحت شدم قلبم به درد اومد برات عزیزم ولی دلم روشنه که حالت خوب میشه یارا جون پیش مادرشوهرته؟

عزیزم خوب میشی بزودی و‌ دختر نازت رو بغل میگیری.
خیلی برات دعا میکنم

الهیییی قربون دلت برم عزیزدلممم
تووو قوی تراز ایناااایی گلم
ایشالله همه چی درست‌میشه
ایشالله عروسی یارا جون رو ببینی و واسش ازاین روزای سختی که گذروندی تعریف کنی😍😍😍😍😍😍

عصری شبکه قرآن زنده عربستان از کعبه هستش بهش گفتم مامان یارا خیلی بهت نیاز داره دخترش بهش نیاز داره شفاش بده چون بزرگ شدن دخترش ببینه

توکلت بخدا باشه عزیزم قوی قوی باش

ای خدا تورو قسمت میدم به این ماه عزیزت همه مریضارو شفابدی مریض ماروهم شفا بدی
الهه قشنگم اصلا ناامیدنشو خواهشا خدا همراهته فقط صبور باش یه روز میبینی کنار دختر کوچولوت هستی و اون روزای سخت و طاقت فرسا میگذره.

عزیزم امیدوارم زودتر سالم و سلامت برگردی پیش دختر کوچولوت .
اولین بار تاپیک شمارو دیدم
الان دیگه اشکم بند نمیاد.
هیچوقت نا امید نشو عزیزم 🥹♥️

ان شاالله این روزا هم میگذره عزیزم توکل بر خدا کن

انشالله ک تو میتونی بخاطر یارا این مریضیو شکست میدی🥹

مامان‌ یارا ب این فکر کن بری خونه علاوه بر یارا شوهر جانم فکر کنم از سر. دلتنگی چسبیده ولت ن‌کنه😂😂

عزیزم من همین الان تاپیک هات رو خوندم. خیلی متاسفم بابت درد و رنجی که میکشی. واقعا کاش ما آدم ها توانایی این رو داشتیم که دردی از همدیگه کم کنیم. اما حداقل میتونیم با امید دادن و نوید روزای خوش، به حال خوب هم کمک کنیم. این حرفا رو از ته قلبم گفتم، کاش میتونستم کاری بکنم برات . این دلتنگی واقعا زجر آوره. ولی من مطمئنم که نتیجه خوبی از درمانت میگیری. بخاطر دختر نازت ت
قوی باش و برو جلو💪🏻💪🏻🩷🩷
هر روز سر میزنم بهت که ببینم کی روی ماه دخترتو میبینی🥹😍
وقتی دیدیش حسابی بغلش کن، بوسش کن، بوی تنش رو بده تو ریه هات🥲🩷
کاش میتونستم کمکت کنم💔

از اینکه فکر اینکه بخوام ب زبون بیارم هم قلبم درد میگیره

😭😭😭😭

مامان یارا درگیر چ سرطانی هستید
میشه بپرسم علایم اولیتون چی بود
البته شرمنده بابت پرسش

سلام عزیزم امیدوارم حالت روز ب روز بهتر بشه ...روند درمانت در چ حاله .انشاله هر چ زودتر شیمی درمانی شروع بشه و دوره اش تمام بشه و برگردی بالا سر دختر نازت

از کجای بدنتون مریض شدید که؟

یکم حرف بزنیم کمتر فکر خیال کنی عزیزم
تعریف کن عزیزم چندتا خواهر برادر داری؟

من فقط دوتا داداش دارم ک از من کوچکترن

به روزی فکر کن که دست یارا رو میگیری و برای اولین بار میبریش مدرسه با اون کوله پشتی که از خودش بزرگتره تو خیلی قوی هستی ♥️

الهی دورت بگردم مهربونم بخدا ک خیلی زود حالت خوب میشه برمیگردی پیش یارا حتما🫂🫂🫂

خدا ب وسعت همین دلتنگی هااا بهت سلامتی بده بتونی کنار دخترت از زندگی لذت ببری

جیگرم سوخت برای تو یارا خدایا حکمتت چیه نمیدونم ولی ازت میخوام این مادرو به بچش ببخش بذار کنار هم سالم و شاد زندگی کنن تو رو به معصومیت دخترش قسم😭🙏🏻🙏🏻🙏🏻

ای قربونت برم 🔆🌱
درکت میکنم بی وقفه 🥹✨
از چی حرف بزنی خوشحال میشی؟
یه خاطره بامزه از بچگیات بگو
هرکی یه خاطره بانمک هرچی جالبه براش بنویسه ،یکم بخونیم حالو هوامون عوض شه ،الهه هم همینطور 🫂😍

مگه کجایی ؟شیفت شبی؟

خدا خیلی مهربونه عزیزم خدایی که در اوج نازایی من که همه جوابم کرده بودن معجزشو نشونم داد توکل کن انشالله این روزام میگذره باز برمی‌گردی پیش یارا جون

انشاله که زود‌زود برمیگردی پیش یاراجون

بمیرم برات 🥺

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤
مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۷ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
سلام از روز هجدهم بیمارستان...

هجده روز گذشته، هجده روز دوری از یارا، هجده روز پر از درد، اشک، بی‌خوابی و انتظار...

راستش دیگه خسته‌ام. خسته از این همه خبرهای ضد و نقیض، از این همه آزمایش، از این همه نگرانی که لحظه‌ای رهام نمی‌کنه. خسته از اینکه هر روز چشم باز می‌کنم و به جای بغل کردن دختر کوچولوم، سقف سرد بیمارستان رو می‌بینم.

دلم برای یارا تنگ شده... برای خنده‌هاش، برای بوی تنش، برای لحظه‌هایی که سرش رو روی سینه‌ام می‌ذاشت و آروم می‌شد. هیچ‌کس نمی‌فهمه مادر بودن و دور موندن از بچه یعنی چی. انگار یه تکه از وجودم رو ازم جدا کردن و بردن.

این روزها بیشتر از درد جسم، درد دلم آزارم می‌ده. دلتنگی‌ای که تمومی نداره. بغضی که هر شب مهمون چشمامه. ترسی که نمی‌ذاره حتی چند دقیقه آروم باشم.

گاهی با خودم می‌گم مگه من از زندگی چی خواسته بودم؟ فقط می‌خواستم کنار دخترم باشم، بزرگ شدنش رو ببینم، مادر بودنم رو زندگی کنم... اما انگار سرنوشت برای من مسیر دیگه‌ای نوشته.

این هجده روز برای من اندازه چند سال گذشته. روزهایی که هر ثانیه‌ش با نگرانی و اشک و انتظار گذشت. روزهایی که دلم هزار بار شکست و باز مجبور شدم لبخند بزنم.

فقط امیدوارم یه روزی این روزهای تلخ تموم بشه. چون دیگه توان جنگیدن با این همه درد و دلتنگی رو ندارم...

دلم برای یارا تنگ شده...
خیلی بیشتر از چیزی که بشه با کلمات توضیحش داد...
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
یارای مادر... 💔🥺

این چند روزی که ندیدمت، انگار یه تیکه از قلبم رو ازم گرفتن. هیچ‌کس نمی‌دونه دوری تو چقدر برای مادرت سخته. 😭

دخترم، تو فقط هفت ماهه‌ای، اما توی همین چند ماه کوتاه، تمام دنیای من شدی. هر خنده‌ات، هر نگاهت، هر صدات برای من قشنگ‌ترین اتفاق زندگی بود. 🤍

دلم می‌خواست ماهگردهات رو با عشق جشن بگیرم، دلم می‌خواست برای همه اولین‌هات کنار خودت باشم، دلم می‌خواست هیچ لحظه‌ای از بزرگ شدنت رو از دست ندم... اما حالا روی تخت بیمارستان نشستم و با حسرت به عکس‌هات نگاه می‌کنم. 💔

هر شب قبل از خواب بهت فکر می‌کنم؛ به دست‌های کوچولوت، به خنده‌های شیرینت، به بغل کردنت... و اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم می‌ریزن. 😭

از این بیماری گله دارم...
از این فاصله گله دارم...
از روزهایی که منو از آغوش تو دور کردن گله دارم...

درد بیماری هرچقدر هم سخت باشه، باز هم به اندازه دلتنگی تو نیست. دلم برای بوسیدنت، بغل کردنت و بوی موهات بی‌تابه. 🥺💔

یارای من...
تو تمام دنیای مادری...
تمام امید و دلیل جنگیدن منی...

و این روزها، هیچ غمی برای من بزرگ‌تر از دوری تو نیست. 😭🕊️❤️
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
تو بیمارستان الهه صبر صدام می‌کنن…
و هر بار که این جمله رو می‌شنوم، انگار تمام دردهایی که از سر گذروندم دوباره توی دلم زنده می‌شه…
اما همزمان، یک تصویر کوچیک هم توی ذهنم روشن می‌شه؛ یارا…
الهه صبر…
دختری که شب‌های بیمارستان رو با درد گذروند،
با چشم‌هایی خسته که خیلی وقت‌ها دلتنگ یک آغوش کوچیک بود…
دختری که از پشت درهای بیمارستان، صدای زندگی رو آرزو می‌کرد.
گاهی دلم می‌لرزه…
نه فقط از درد،
از دوریِ یارا… از اینکه کمتر می‌بینمش، کمتر بغلش می‌کنم…
و این دوری، از هر دردی سخت‌تره.
اما بعد…
یک چیزی ته دلم روشن می‌شه…
تصویر دست‌های کوچیکش… نگاه بی‌خبر و پاکش…
و من می‌فهمم هنوز باید ادامه بدم.
الهه صبر یعنی کسی که درد می‌کشه،
اما برای یک دلیل خیلی بزرگ‌تر نفس می‌کشه…
برای یارا… برای اون لبخند کوچیکی که ارزش همه‌ی این سختی‌ها رو داره.
من شاید خسته باشم…
شاید بارها کم بیارم…
اما هنوز هستم…
برای یارا… برای زندگی… برای فردا.
الهه صبر…
اسمم نیست فقط…
داستان مادریه که حتی وسط درد هم، عشق رو فراموش نکرده.»
بابا بعد از رفتنت هر لحظه آرزوی مرگ میکنم شرمندم ک نتونستم روز آخر ببینمت
بابا خودت گفتی جشن سلامتیت برات میگیرم ولی کو تو کجایی نیستی 😭
تا حالا تجربه داشتین از بچه‌تون دور باشین؟
از اون دلتنگی‌هایی که هر لحظه‌ش سنگین‌تر از قبلیه… وقتی فقط می‌تونی صدای خنده‌ش رو از پشت تلفن بشنوی، ولی نمی‌تونی بغلش کنی… وقتی عکس‌ها تنها چیزی می‌شن که شب‌ها آرومت می‌کنه… وقتی دلت می‌خواد فقط یک لحظه کنارت باشه، ولی فاصله‌ها اجازه نمی‌دن…
اون‌جاست که می‌فهمی بعضی دلتنگی‌ها درمان ندارن… فقط باید با اشک و صبر باهاشون کنار اومد…💔
مامان مهوا🧸 مامان مهوا🧸 ۷ ماهگی
برای تو مینویسم ماه من...

این روزا هر بار نگات می‌کنم، یه بغض آروم میاد سراغم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و از شدت ذوق، اشک می‌ریختم. همون روزایی که ساعت‌ها فقط نگات می‌کردم و باورم نمی‌شد این فرشته کوچولو دختر منه.
اون موقع همیشه آرزو می‌کردم زودتر بزرگ شی؛ زودتر بخندی، زودتر بشینی، زودتر دنیا رو کشف کنی... اما هیچ‌کس بهم نگفته بود که بزرگ شدن تو، اینقدر می‌تونه دل آدمو بلرزونه.
حالا هر روز از بزرگ شدنت ذوق می‌کنم، اما همزمان دلم برای دیروزت تنگ میشه. برای روزایی که روی سینه‌م خوابت می‌برد، برای دستای کوچیکی که انگشتمو محکم می‌گرفتن، برای وقتایی که تمام دنیات آغوش من بود.
میگن بچه‌ها یهو بزرگ میشن و حالا می‌فهمم یعنی چی... چون من نفهمیدم آخرین بار کی اونقدر کوچیک بودی که کامل توی بغلم جا می‌شدی. نفهمیدم آخرین بار کی لباس نوزادیت رو پوشیدی. خیلی از آخرین بارها بی‌صدا رد میشن و وقتی می‌فهمیشون که مدت‌ها گذشته...
و شاید سخت‌ترین قسمت مادر شدن همین باشه؛ اینکه هر روز از بزرگ شدنت خوشحال باشی و همزمان برای کوچیک موندنت دلتنگ... 🥲
پ.ن:مهوای۲۰ روزه❤️
مامان سام مامان سام ۱۵ ماهگی
سامِ من...
الان خوابی، و من دوباره نشستم کنار تختت، زل زدم به صورت آرومت و دارم با خودم فکر می‌کنم...
چطور این‌همه زود گذشت؟
هفت ماه... فقط هفت ماه، ولی برام به اندازه‌ی یه عمر خاطره و عشق گذشته.

یادمه اون روزای اول، هر صدای کوچیکی ازت منو می‌ترسوند،
ولی حالا، صدای خنده‌ت شده قشنگ‌ترین موسیقی دنیا برای من.
یادمه اون دستای کوچولوت به سختی می‌تونستن انگشتامو بگیرن،
ولی حالا با همون دستا دنیا رو کشف می‌کنی، و من فقط نگاهت می‌کنم و بغضمو قورت می‌دم.

دارم یاد می‌گیرم که "بزرگ شدنِ تو" یعنی "گذشتنِ من از لحظه‌هایی که دلم نمی‌خواست تموم شن"...
هر روز یه‌کم از نوزادی‌ت دور می‌شی و من هر روز یه‌کم بیشتر عاشق اون پسربچه‌ای می‌شم که داری می‌شی 💫

سامِ من، تو خوابیدی، ولی دلم با دیدن هر نفسِ آرومت پر از حرف می‌شه...
می‌خوام بدونی، حتی وقتی بزرگ شدی، حتی وقتی رفتی دنبال دنیای خودت،
یه گوشه‌ی دلِ من همیشه همون مامانی می‌مونه که نصف شب بشینه کنارت، موهات رو نوازش کنه و زیر لب بگه:
«بخواب پسرم... فقط بخواب، که تا همیشه دوستت دارم» 🤍


●ساعت۰۱:۴۰
●وقتی که خواب بودی تو بغلم
مامان هاکان👼🏻🩵 مامان هاکان👼🏻🩵 ۱ سالگی
هاکانِ مامان…
۸ ماهه شدی. ۸ ماهه که دنیای منو زیر و رو کردی، قلبمو گرفتی و گذاشتی کف دستت.
از روزی که صدای نفس‌هات رو شنیدم، دیگه هیچ چیزی توی دنیا برام مثل قبل نشد.
من با تو یاد گرفتم مادر بودن یعنی چی. یاد گرفتم چجوری بی‌خوابی بکشم، اما با یه لبخند کوچولوت همه خستگیامو فراموش کنم.

هاکانم…
وقتی دستای کوچولوتو دور انگشتم حلقه می‌کنی، وقتی سرتو می‌ذاری روی سینه‌م و آروم می‌گیری، دلم می‌لرزه از این همه عشق.
گاهی که خوابی، فقط نگاهت می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم. از ترس روزایی که شاید نتونم همیشه محافظتت کنم… از عشق زیادی که قلبم جا نداره براش…

پسر نازنینم…
اگه بدونی مامان چقدر برات آرزو داره…
آرزوی سالم بودن، قوی بودن، خوشبخت بودن…
آرزوی اینکه یه مرد مهربون، باوقار و عزیز بشی…
که دلت هیچ‌وقت نشکنه، که هیچ‌وقت احساس تنهایی نکنی.

هاکانم، تو دلیل زنده‌بودن منی.
اگه هزار بار دیگه هم به دنیا می‌اومدم، بازم آرزو می‌کردم مامان تو باشم.
با همه سختیا، با همه گریه‌ها، با همه شب‌بیداریا…
بازم می‌گم: “خدایا شکرت که هاکانو بهم دادی.”

دوستت دارم بیشتر از نفس کشیدن، بیشتر از هر چیزی توی دنیا.
مامانِ دیوونه‌ت، همیشه پناهت می‌مونه… تا آخر دنیا.
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤