سوال های مرتبط

مامان گنجیشکم 🐣 مامان گنجیشکم 🐣 ۷ ماهگی
امروز فهمیدم که هرکس از عینک و دیدگاه خودش به بقیه آدما و موضوعات نگاه میکنه یعنی چی،و این تجربه رو به شما هم میگم تا کمتر از نظرات و حرفای دیگران دلخور بشین...
امروز هاکان تو خونه مادرشوهرم یه لحظه شدیدا گریه کرد،منم نمیدونستم چی میخواد همینجوری با حوصله داشتم بررسی میکردم،شیر دادم نخورد،پستونک قبول نکرد،خوابوندم گریه کرد...از اون طرف مادرشوهرم با یه عصبانیت خاصی اومد تو اتاق بچه رو گرفت برد بهش شیشه شیر داد اونم بازم گریه میکرد،بعد همینجور با حرص و عصبانیت حرف میزد،آخه چی شد یهو،تو رو چی نیش زد و فلان....بعد من هیچی نگفتم بچه رو هم آرومش کردم خوابید و گذشت تا همین عصری که شوهرم هم بود،یهو همونجوری شدید گریه کرد،همسرم گفت گرمشه ببرم تو حیاط،مادرشوهرم گفت اینجوری گریه میکرد من فکر کردم سما نیشگونش گرفته یا چیکارش کرده که بچه اونطور گریه میکنه 🤯🤯🤯اصلا به شخصیت من فکر نمیکنه،به تحصیلات من فکر نمیکنه،به طرز رفتارم با بچه خودم یا با بچه های دیگه فکر نمیکنه...اون حرفش نشون میده که انقد در اطرافش اونجوری دیده که اونطور فکر میکنه..منم به دلم نمیگیرم با همین طرز فکرم..🙂🌱
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.