💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤

تصویر
۴۴ پاسخ

و جرف و دلنوشته های شما زخم میزنه بر دل ما😪😪

چقدر سخت😔😔
مطمئن باشین خدا به فرشته ی کوچیکتون رحم میکنه و زودتر این سختی ها تموم میشن
از ته قلبم خدارو به پاکی دخترتون قسم میدم که هرچه زودتر سلامت بشین و دخترتون رو در اغوش بگیرین 🌷🥹

خدا تورو ببخشه به دخترت . انشاالله زودتر سلامتیتو بدست بیاری برگردی پیش دخترت عزیزم 😭

😭😭😭😭😭😭

دردت انقدر سخته که هربار میخونمشون یه دور میمیرممم برات امااا صبور باش قربونت بشمممم میگذره

هربار که میام گهواره اولین کاری که میکنم چک میکنم ببینم چیز جدیدی گذاشتی یانه وبه عشق این میام بیای بگی تموم شد داریم بایارا میریم سفر که خستگی درکنیم من امیدوارم به اون روز که چیزی نمونده بهش برسی پس لطفا لطفا یه کم دیگه تحمل کن الهه مهربون

خداوند شفای عاجل وکامل نصیبت کنع خاهر
ان شاءالله که خوب میشی
خداوند درلحظه آخرمعجزه میکنه
مطمئن باش عزیزم 🥺

الهه توروخدا از این تاپیک ها نزار😭😭😭😭😭😭😭داغون میشم به خداااا




خدایا فقط به داد دل الهه مامان یارا برس خدایا کمکش کن خدا جونم تو خیلی مهربونی چ جوری میتونی سکوت کنی وقتی بندت بهت نیاز داره دخترش به مادر

یارا قشنگم😭😭😭😭

یه دنیا دلم گرفت بمیرم برات 😭😭😭😔😞

با هردلنوشتت کلی اشک میریزم😔😔😭

آخخخخ عزیزدلم
خدایا خودت به این مادر و دختر رحم کن😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

شب حضرت علی اصغر بود اگه اشتباه نکنم
از ته دلم از خدا برات سلامتی خواستم
به خاطر یارا جان🥲❤

فدای دلت بشم قشنگم 🥹🥲

الهی به حق فاطمه زهرا سالمو سلامت برگردی پیش همسرت و‌دخترت ..منم دلم روشنه برات ..خبرشو میدی به زودی

خواهر جون فدات بیشم من مطمئنم خوب میشی قوی باشه هر وقت تاپیک هات میبینم جیگرم میسوزه الهی که زودتر به یارا برسی

سرطان کشنده نیس ترس ازسرطان کشنده هس
توروخدا ب خودت روحیه بده خودتونبازبخاطریارا.ماهممون اینجادعاگوت هستیم برمیگردی سرهمون زندگی ساده ت کوچولوتوبغل میکنی اینجابراما ازخوشحالیات تاپیک میذاری 😍🥰🤲🏻

الهه جون خواهرصبورم قوی باش..🌹🫂 سعی کن به دلتنگی پر و بال ندی، کمترفکر بکنی، هرچی بیشتر فکرکنی ب یارا کوچولو دلتنگ تر میشی و کم صبر تر.. و بیشتر اذیت میشی قشنگم... مطمئن باش ک یارا جاش خوبه و ب زودی تو برمیگردی سر زندگی خودت و با خانواده کوچیکت بهترین روزارو میگذرونی عزیزم..🌹 . قطعا توی این زمان و صبری ک خدا ازت میخاد حکمتی هست ک ازش بی‌خبری گلم...
مگه میشه خدا دعای این همه آدم غریبه رو برای تو نشنوهههههه... مطمئن باش ک صدای ینفر قطعا بهش میرسه و تو برمیگردی پیش یاراکوچولو 🫀

الهه جونم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

خدایا خودت بیا این متنو بخون ببین طاقت میاری؟؟😭😭😭😭

سلام الهه جانم بمیرم برای دردی که میکشی عزیزدلم همیشه جلوچشمامی وفقط صورت قشنگتو تصورمیکنم..شوهرم نانواست امروزازشوهرم خواستم به نیت شفای تودوست خوبم نون نذری بین مردم پخش کنه انشالله که خدابهت سلامتی بده برگردی پیش دخترنازت♥

من الان توی مراسم روضه امام حسین هستم انشاله ب حق اسمش شفا میگیری

عزیزدلم 🥹🥹🫂

عزیزممممم😭🥺💔
غصه نخور فداتشم ایشالله به زودی زود خوب میشی میای کناره یارای قشنگ💕

بابای الهه میشه شما ک ب خدا نزدیکتری از اون بالا برا الهه ی نازت دعا کنی بزودی زود خوب بشه و برگرده پیش دخترش🥺

من بمیرم برات الهه جان، برای اون قلب پر از درت، برای یارا که ازت دوره، میفهمم از این دوری،چه عذابی میکشی،
من همچنان برات دعا میکنم،😔 تنها کاری که از دستم بر میاد، خدا حفظت کنه انشالله عزیزم، الهی که زودتر برسی به یاراجان،❤😔

هروقت تایپیکاتو میبینم جیگرم میسوزه 💔 خدا بهت سلامتی بده ان شاالله

😔😔😔😔😔😔😔

این دوری به خوشی به پایان برسه الهه قشنگم♥️

عزیزدلم بمیرم برای دل شکستت
با این پیامت بغضم گرفت
قوی باش بخاطر دخترکوچولوت اون بهت نیاز داره امام حسین شفات بده عزیرم خدا بهت سلامتی بده

عزییییزم 🥲😭
انشالله زودی بهتر بشی
بری پیش کوچولوت🥲💋

الهی خیلی زود خوب بشی🥺🥺🥺🥺

خدا بهت صبر و آرامش بده🌹
اجرت با خدا

الهه جوونم بمیرم واسه دردات😭😭😭😭

😭😭😭😭

اللهم اشفع کل مریض🤲🌱
از ته قلبم برات انرژی مثبت میفرستم و از خدا میخوام صحیح و سالم برگردی کنار دخترت عزیزم💌💌

عزیزم،😭😭😭😭😭

الهی قلبم
من مطمینم خوب میشی
ببین دوست قشنگم فقط نباید خودتو ببازی
روحیه خیلی خیلی مهمه
خیلی روحیه ات قوی باشه
خیلی به خودت برس
زود تموم میشه
این دوره سرطان چیزی نیست که ازش بترسی قشنگم

دیشب رفته بودم روضه سفره حضرت رقیه بود اونجا خیلی برات دعاکردم عزیزم میدونم به این زودیا میای از خوب شدنت تایپیک میزاری🫂❤

😔😔😔😔😔😔😔😭😭😭😭🥺🥺

بزودی برمیگردی پیش دختر قشنگت قوی بمون الهه قشنگ

مامان یارا تو خیلی قوی نترس همه ی این روزا ی امتحان که سربلند ازش میای بیرون عزیزم ❤️

چی شده عزیزم بچت کنارت نیس چرا ؟؟

با آرزوی سلامتی ❤

‌الهه جونم😭😭😭😭😭😭💔💔💔

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
سلام از روز هجدهم بیمارستان...

هجده روز گذشته، هجده روز دوری از یارا، هجده روز پر از درد، اشک، بی‌خوابی و انتظار...

راستش دیگه خسته‌ام. خسته از این همه خبرهای ضد و نقیض، از این همه آزمایش، از این همه نگرانی که لحظه‌ای رهام نمی‌کنه. خسته از اینکه هر روز چشم باز می‌کنم و به جای بغل کردن دختر کوچولوم، سقف سرد بیمارستان رو می‌بینم.

دلم برای یارا تنگ شده... برای خنده‌هاش، برای بوی تنش، برای لحظه‌هایی که سرش رو روی سینه‌ام می‌ذاشت و آروم می‌شد. هیچ‌کس نمی‌فهمه مادر بودن و دور موندن از بچه یعنی چی. انگار یه تکه از وجودم رو ازم جدا کردن و بردن.

این روزها بیشتر از درد جسم، درد دلم آزارم می‌ده. دلتنگی‌ای که تمومی نداره. بغضی که هر شب مهمون چشمامه. ترسی که نمی‌ذاره حتی چند دقیقه آروم باشم.

گاهی با خودم می‌گم مگه من از زندگی چی خواسته بودم؟ فقط می‌خواستم کنار دخترم باشم، بزرگ شدنش رو ببینم، مادر بودنم رو زندگی کنم... اما انگار سرنوشت برای من مسیر دیگه‌ای نوشته.

این هجده روز برای من اندازه چند سال گذشته. روزهایی که هر ثانیه‌ش با نگرانی و اشک و انتظار گذشت. روزهایی که دلم هزار بار شکست و باز مجبور شدم لبخند بزنم.

فقط امیدوارم یه روزی این روزهای تلخ تموم بشه. چون دیگه توان جنگیدن با این همه درد و دلتنگی رو ندارم...

دلم برای یارا تنگ شده...
خیلی بیشتر از چیزی که بشه با کلمات توضیحش داد...
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
یارای مادر... 💔🥺

این چند روزی که ندیدمت، انگار یه تیکه از قلبم رو ازم گرفتن. هیچ‌کس نمی‌دونه دوری تو چقدر برای مادرت سخته. 😭

دخترم، تو فقط هفت ماهه‌ای، اما توی همین چند ماه کوتاه، تمام دنیای من شدی. هر خنده‌ات، هر نگاهت، هر صدات برای من قشنگ‌ترین اتفاق زندگی بود. 🤍

دلم می‌خواست ماهگردهات رو با عشق جشن بگیرم، دلم می‌خواست برای همه اولین‌هات کنار خودت باشم، دلم می‌خواست هیچ لحظه‌ای از بزرگ شدنت رو از دست ندم... اما حالا روی تخت بیمارستان نشستم و با حسرت به عکس‌هات نگاه می‌کنم. 💔

هر شب قبل از خواب بهت فکر می‌کنم؛ به دست‌های کوچولوت، به خنده‌های شیرینت، به بغل کردنت... و اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم می‌ریزن. 😭

از این بیماری گله دارم...
از این فاصله گله دارم...
از روزهایی که منو از آغوش تو دور کردن گله دارم...

درد بیماری هرچقدر هم سخت باشه، باز هم به اندازه دلتنگی تو نیست. دلم برای بوسیدنت، بغل کردنت و بوی موهات بی‌تابه. 🥺💔

یارای من...
تو تمام دنیای مادری...
تمام امید و دلیل جنگیدن منی...

و این روزها، هیچ غمی برای من بزرگ‌تر از دوری تو نیست. 😭🕊️❤️
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
تو بیمارستان الهه صبر صدام می‌کنن…
و هر بار که این جمله رو می‌شنوم، انگار تمام دردهایی که از سر گذروندم دوباره توی دلم زنده می‌شه…
اما همزمان، یک تصویر کوچیک هم توی ذهنم روشن می‌شه؛ یارا…
الهه صبر…
دختری که شب‌های بیمارستان رو با درد گذروند،
با چشم‌هایی خسته که خیلی وقت‌ها دلتنگ یک آغوش کوچیک بود…
دختری که از پشت درهای بیمارستان، صدای زندگی رو آرزو می‌کرد.
گاهی دلم می‌لرزه…
نه فقط از درد،
از دوریِ یارا… از اینکه کمتر می‌بینمش، کمتر بغلش می‌کنم…
و این دوری، از هر دردی سخت‌تره.
اما بعد…
یک چیزی ته دلم روشن می‌شه…
تصویر دست‌های کوچیکش… نگاه بی‌خبر و پاکش…
و من می‌فهمم هنوز باید ادامه بدم.
الهه صبر یعنی کسی که درد می‌کشه،
اما برای یک دلیل خیلی بزرگ‌تر نفس می‌کشه…
برای یارا… برای اون لبخند کوچیکی که ارزش همه‌ی این سختی‌ها رو داره.
من شاید خسته باشم…
شاید بارها کم بیارم…
اما هنوز هستم…
برای یارا… برای زندگی… برای فردا.
الهه صبر…
اسمم نیست فقط…
داستان مادریه که حتی وسط درد هم، عشق رو فراموش نکرده.»
بابا بعد از رفتنت هر لحظه آرزوی مرگ میکنم شرمندم ک نتونستم روز آخر ببینمت
بابا خودت گفتی جشن سلامتیت برات میگیرم ولی کو تو کجایی نیستی 😭
تا حالا تجربه داشتین از بچه‌تون دور باشین؟
از اون دلتنگی‌هایی که هر لحظه‌ش سنگین‌تر از قبلیه… وقتی فقط می‌تونی صدای خنده‌ش رو از پشت تلفن بشنوی، ولی نمی‌تونی بغلش کنی… وقتی عکس‌ها تنها چیزی می‌شن که شب‌ها آرومت می‌کنه… وقتی دلت می‌خواد فقط یک لحظه کنارت باشه، ولی فاصله‌ها اجازه نمی‌دن…
اون‌جاست که می‌فهمی بعضی دلتنگی‌ها درمان ندارن… فقط باید با اشک و صبر باهاشون کنار اومد…💔
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
گاهی زندگی آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که آدم فقط نگاه می‌کند و بغض می‌کند…
انگار روزگار هر چه داشت، یکجا روی شانه‌های خسته‌ام گذاشت…
درد بیماری، شب‌های طولانی، ترس‌ها، اشک‌های پنهانی و دلتنگی‌هایی که هیچ‌کس اندازه یک مادر نمی‌فهمد…

سخت‌ترین درد دنیا برای من، دور ماندن از تو بود، یارای عزیزم…
همان دختر کوچولویی که با هر گریه‌ات قلبم می‌لرزد و با هر لبخندت دوباره نفس می‌کشم…
چه شب‌هایی که با چشم‌های خیس خوابیدم و تنها آرزویم این بود که کنار تو باشم، موهایت را ببوسم و آرام در آغوشم بگیری…

خسته‌ام…
از این همه بدبیاری، از این همه درد، از جنگیدن‌های بی‌پایان…
اما هنوز با تمام زخم‌هایم، برای تو نفس می‌کشم دخترم…
چون تو دلیل ادامه دادن منی…

و خدا می‌داند پشت این لبخندهای اجباری،
چند بغض شکسته،
چند اشک پنهان
و چند «خدایا دیگر توان ندارم…» جا مانده است… 💔🥀

اما با تمام این دردها، خوشحالم که الان پیشتم، یارا جانم…
خوشحالم که دوباره بوی نفس‌هایت را حس می‌کنم و گرمای آغوشت آرامم می‌کند…🤍

مامان منو ببخش که باز مجبورم چند روز دیگه تنهات بزارم…
باور کن هیچ چیز برای من سخت‌تر از دوری از تو نیست…
من فقط دارم تلاش می‌کنم، فقط برای تو…
برای روزهایی که سالم‌تر کنارت باشم، برای خنده‌هایت، برای آینده‌ات…
اگر گاهی نیستم، اگر اشک می‌ریزم، اگر خسته‌ام…
همه‌اش از عشق بی‌انتهایی است که به تو دارم…
تو تمام دلیل جنگیدن منی، دخترم…
و مامان تا آخرین نفس، برای تو می‌جنگد… 💔🫂
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
سلام از سومین روز بیمارستان...💔

گاهی فکر می‌کنم چرا درست وقتی تازه طعم مادر بودن را چشیده بودم، باید میان این همه درد و نگرانی قرار بگیرم...

یارای عزیزم، هنوز هفت ماه بیشتر از آمدنت نگذشته و من هزار آرزو برای بزرگ شدنت داشتم. اما حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان، با قلبی پر از دلتنگی، فقط به عکس‌هایت نگاه می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم.

همه از درد بیماری می‌پرسند، اما درد واقعی من دوری از توست. خسته‌ام از شب‌هایی که با ترس خوابیدم و صبح‌هایی که با هزار فکر بیدار شدم، اما باز هم برای ماندن کنار تو می‌جنگم.

می‌ترسم... نه از درد و بیمارستان، بلکه از حسرت لحظه‌هایی که آرزو داشتم کنارت باشم؛ شنیدن صدای «مامان»، دیدن قدم‌های کوچکت و بزرگ شدنت...

و اگر روزی اشک‌هایم بیشتر از توانم شد، بدان که مادرت تا آخرین نفس برای ماندن کنار تو جنگید؛ چون تمام زندگی، امید و دلیل نفس کشیدنش، تو بودی... 🤍
دوباره به دلیل افت شدید هموگلوبین، پایین بودن پلاکت و افت اکسیژن خون بستری شدم. طی دو روز گذشته تقریباً به‌صورت مداوم اکسیژن وصل بود و با هر بار قطع شدن، اکسیژن خونم دوباره افت می‌کرد. فعلاً تحت درمانم، دارو دریافت می‌کنم و خون و پلاکت تزریق می‌شود تا ببینیم روند درمان چگونه پیش می‌رود. ممنون از محبت و دعاهاتون💜
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
بالاخره بعد از ۱۴ روز برگشتم خونه...

راستش توی این ۱۴ روز، هر شب فقط یه آرزو داشتم؛ اینکه دوباره برگردم خونه و همون زندگی ساده‌ای که شاید خیلی وقت‌ها حواسمون به ارزشش نیست رو از نو زندگی کنم.

روزهای سختی بود... پر از درد، نگرانی، اشک و امید. ولی یه لحظه بود که انگار همه اون سختی‌ها رو از دلم شست و برد...

همین که رسیدم و چشمم به اون ذوق قشنگ و اون نگاه پر از عشق افتاد، فهمیدم هیچ جای دنیا امن‌تر از خونه نیست، هیچ حسّی قشنگ‌تر از این نیست که عزیزترین آدم زندگیت رو دوباره بغل کنی. بعضی آغوش‌ها معجزه‌ان؛ خستگی رو از تنت می‌گیرن، دلت رو آروم می‌کنن و دوباره بهت یادآوری می‌کنن که برای چی باید ادامه بدی.

خدایا شکرت... برای نفس کشیدن، برای برگشتن، برای آغوشی که بعد از این همه دلتنگی دوباره نصیبم شد.

و اما تا رسیدم خونه، جیگرِ مامان رو بردم حموم، حسابی تمیز و خوشگلش کردم، موهاشو بستم، براش یه غذای خوشمزه درست کردم و فقط نگاهش کردم و کیف کردم... انگار خودم دوباره جون گرفتم.

از فردا هم بعد از یه مدت طولانی، دوباره با کلی انرژی برمی‌گردم پیشتون و براتون طرز تهیه غذاهای خوشمزه می‌ذارم. ممنونم که توی این روزهای سخت با پیام‌ها و دعاهاتون کنارم بودین. امیدوارم از این به بعد سهم همه‌مون فقط سلامتی، آرامش و روزهای قشنگ باشه. 🤍
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
خدایا... خستم...
خستممممم...
دلم می‌خواد این‌قدر داد بزنم که شاید صدامو بشنوی...

خدایا، من از مردن می‌ترسم... خیلی می‌ترسم.
اگه قرار به رفتنه، فقط نذار این‌قدر درد بکشم...
درد، کنار فکر مرگ، واقعاً سخته... 😭🤍

امروز یکی از سخت‌ترین روزهای زندگیم بود.

بعد از اون همه خونریزی، دکتر کولونوسکوپی انجام داد تا رگی که باعث خونریزی شده بود رو بسوزونه. نمی‌دونم چقدر درد کشیدم... فقط می‌دونم هر دقیقه‌اش برام اندازه یه عمر گذشت.

خدا رو شکر خونریزی فعلاً قطع شده، اما هموگلوبینم تا ۶.۵ پایین اومد و مجبور شدم خون تزریق کنم. فردا دوباره باید آزمایش بدم و اگر جواب خوب باشه، شیمی‌درمانی رو شروع می‌کنم.

این چند روز اون‌قدر سخت گذشته که حس می‌کنم سال‌ها پیرتر شدم. از درد، از ترس، از انتظار... از اینکه هر روز با نگرانی از خواب بیدار می‌شم و نمی‌دونم تا شب قراره چه اتفاقی بیفته.

سخت‌ترین قسمت ماجرا تنهاییه... شب‌های بیمارستان، سکوتش، فکرهایی که لحظه‌ای رهات نمی‌کنن و اشک‌هایی که بی‌صدا می‌ریزن.

بعضی روزها واقعاً خسته می‌شم... فقط از خدا می‌خوام بعد از این همه درد و اشک، یه ذره آرامش و یه معجزه نصیبم کنه... 🤍
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
🍒 هفت ماهگیت مبارک دختر شیرینم، یارای من 🍒

هفت ماهه که اومدی و شدی تمام دنیای مامان...
هفت ماهه که هر تپش قلبم با اسم تو گره خورده...
و هفت ماهه که هر جا باشم، هر کاری بکنم، فکر و ذکرم تویی.

دخترم، شاید این روزها بیشتر از چیزی که حق توست ازت دور باشم، شاید نتونم هر لحظه کنارت باشم و شاید دلم هزار بار بیشتر از تو برای آغوشت تنگ بشه، اما میخوام بدونی حتی وقتی کنارم نیستی، تمام فکر و قلب مامان پیش توئه. ❤️

مامان هر شب به عکس‌هات نگاه می‌کنه، به خنده‌هات فکر می‌کنه و لحظه‌شماری می‌کنه برای وقتی که دوباره بغلت کنه. هیچ‌کس نمی‌دونه این دوری چقدر سخته؛ وقتی دلم فقط یه بغل کوچولو می‌خواد که اسمش یاراست...

یارای عزیزم، تو دلیل جنگیدن منی. وقتی خسته میشم، وقتی درد می‌کشم، وقتی اشکام بی‌صدا می‌ریزن، فقط به تو فکر می‌کنم و به روزی که سالم و قوی کنارت باشم و تمام این روزهای سخت فقط یک خاطره دور بشن.

هفت ماهه شدی عشق کوچولوی مامان...
و مامان هنوز هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشه.

هفت ماهگیت مبارک دخترک دوست‌داشتنی من 🍒
دوستت دارم بیشتر از تمام روزهای سختی که گذشت و بیشتر از تمام روزهای قشنگی که قراره با هم بسازیم. ❤️
مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۷ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان سوژین مامان سوژین ۱ سالگی
✨ برای تو، مامانی که قلبت با تپش‌های کوچولوی نارسش می‌زنه یا شیر خودتو نمیدی…✨

روزی که دخترم بدنیا اومد با وزن ۱۵۰۰همه‌چی شبیه یه رؤیای تلخ بود… من خودم با وضعیت جسمی بد، درد بخیه، و پاهایی که از درد نمی‌تونستن درست راه برن، باید می‌رفتم بیمارستان… در حالی که خودم هم هنوز احتیاج به مراقبت داشتم.

می‌نشستم کنارش و با چشم‌هایی پر از اشک و قلبی پر از نگرانی، فقط نگاهش می‌کردم. نوزادی کوچولو، لاغر و ظریف… و این سوال توی سرم می‌چرخید:
“آیا می‌مونه؟ آیا این همه دستگاه و سیم بهش وصله …

به خاطر داروهایی که می‌خوردم، مجبور شدم از شیر خودمو دادن بگذرم و این شد آغاز یه حس گناه کشنده که مثل سایه دنبالم بود.
اما نمی‌دونم چطور، با همون اندک توانم، با اشک و دعا و شب‌بیداری، براش جنگیدم…
برای هر گرم وزن گرفتنش، برای هر بار بغل کردن بدون دستگاه، برای هر صدایی که از گلوی کوچولوش درمیومد…

تحقیق می‌کردم، هر کاری می‌کردم که عقب نمونه، که بتونه مثل بچه‌های ترم، حتی بیشتر، بدرخشه…

و حالا… حالا که خنده‌هاش توی خونه می‌پیچه، حالا که صدا در میاره و نگاهم می‌کنه،حالا که سینه خیز تند تند میاد سمتم …
فقط می‌تونم بگم: خدایا شکرت…

این رو می‌نویسم برای تویی که شاید همین حالا با چشم‌های نگران بالای تخت یه نوزاد نارس نشستی…
برای تویی که نتونستی شیر خودتو بدی و هنوز خودتو سرزنش می‌کنی…

بدون که عشق تو، مراقبت تو، بیداری‌هات، نوازش‌هات، از هر شیری قوی‌تره…
و بدون که یه روز، صدای خنده‌های بچه‌ات، همه‌ی این روزهای سخت رو برات شیرین می‌کنه…

به خودت افتخار کن، قهرمان. 🌱🕊️
(به بهانه سینه خیز رفتناش دوست داشتم یک یادگاری بنویسم)😍
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
نامه ای مادرانه به فرزندانمان👩‍🍼👩‍🍼👩‍🍼
عزیزترینم، نور چشمم… نمی‌دونی چقدر قلبم از داشتنت لبریزه. 🥺 وقتی برای اولین بار بغلت کردم، انگار تمام دنیا رو تو دستام جا داده بودن. 🥰 روزها میگذرن و تو هر روز بزرگتر میشی، هر روز یه چیز جدید یاد میگیری و من با هر قدمت، با هر نگاهت، با هر لبخندت، هزار بار زندگی می‌کنم. 😊💖
شاید ندونی، اما شب‌هایی که از خستگی چشمام سیاهی میره و باز بیدارم تا تو راحت بخوابی، با خودم میگم این خستگی‌ها فدای یه تار موت. 😥🤱🏻 وقتی مریض میشی، انگار جون از تنم میره و حاضرم همه دردهای دنیا رو به جون بخرم تا تو فقط خوب باشی. 😔
تو فقط یه بچه نیستی، تو تمام زندگی منی، تو دلیل نفس کشیدنی، تو امید منی برای فردا. ✨👶🏻 می‌دونم یه روز بزرگ میشی، از من دور میشی، اما قلب من همیشه و همیشه برای تو خواهد تپید.💖🌟
خدا تو رو برام حفظ کنه فرشته کوچولوی من. 😇🙏 کاش می‌تونستم همه‌ی خوشبختی‌های دنیا رو توی دستام بگیرم و تقدیمت کنم. 😘 دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی تو این دنیا… 😭💖🫂