«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»

تصویر
۶۸ پاسخ

ای خدا عزیز دلم🩷🌷🥹💖الهی شکر دبگه هیچوقت از دخترت دور نشی

چقد اشک ریختم با تاپیکات
امیدوارم هرچه زودتر خوب شی و برگردی ❤️

بمیرم براتون❤

ای خداااا قربونتون برم انشالله هیچوقت از یارا جون دور نشی

ای جانم انشالله هیچ وقت از یارای عزیزم دور نباشی و معجزه بشه واست از این بیماری لعنتی دور باشی گلم

ای خداااا😭😭😭

وای گلم چقد بفکرت بوذم و خوشحالللم خداروشکر 😍😍😍😍😍😍

بحق امام حسین سال دیگه همین موقعه سالم و سلامت برا امام حسین عذاداری کنی جگرم خون شد

کاش دیگ هیچ مادر و فرزندی از هم دور نشن میفهمتتت خیلی سخته ادم تا مادر نشع نمیفهمه

امیدوارم زودتر خوب بشی عزیزممم🥲❤️

قدر با تایپیکت گریه کردم من از امام حسین معجزه ها دیدم من نه ماه محرم بلکه همیشه با امام حسین جور خاصی ام امروز تو و یاراجون رو قسمش دادم به ۶ماهش به دختر آواره سه سالش که همیشه کنار هم باشید انگار امروز بیشتر اشکام از شوقم بود که تو یارا رو دیدی بوییدی بغلش کردی انشاالله همیشه کنار هم باشید 💕💕💕یارای خوشگلم چقدر دلتنگ مامان بودی خدا تو رو برا مامانی و مامانی رو برا تو نگه داره❤️

چقد زیبا مینویسی خانم گل
دستت بی بلا
انشاالله ب حق امام حسین شهیدشفاتو ازش بگیری
ب حق علی اصغر شش ماهه
هیچ موقع غم دوری از یارای زیبا دل بی ریاتو غمگین نکنه عزیزدلم 💕

الحمدلله
خداروشکر، خیلی خوشحالمون کردی،
قربون یاراجانم بشم که امروز خوشحالترینه❤😘
خدا حفظت کنه الهه عزیزم،
امروز غروب موقع اذان کلی دعاتون کردم، هر روز به فکرتون هستم،
عاقبت بخیر باشید انشاءالله

الهی هیچ وقت حتی برای لحظه ای از دختر کوچولوت دور نباشی

خداروشکر عزیزدلم ان شالله تا ابد کنار هم و در اغوش هم بمونید قشنگم❤

عزیزم الان بازداره به جاهای دیگه بدن هم میره یامتوقف شده؟

حالت خودت چطوره عزیزم

😍ای خدا..... چقدر حالم خوب شد با این خبر خوبت، واسه مشکلات خودم نذر غذا کرده بودم گفتم به نیت شفای شما هم باشه
الهی که همیشه ی همیشه کنار هم خوب و خوش و سلامت باشین
از طرف یارا هم میگم ازت ممنونم مامان که اینقدر قوی بودی❤️

خداروشکر عزیزم به امیدی دیگه از فرشته کوچولو ات دور نشوی خلی دلم روشن شود

من تازه تاپیکهات رو خوندم وباهات آشنا شدم خدادوشکر پیش دخترتی انشاا... که این بیماری رو شکست میدی

الهی شکررر 🙏🩷

اشکمو درآوردی دختر انشالله غم نبینی.

خدایا شکرت چقدر منتظر این لحظه بودم خدایا هزاران بار شکرت الهی هیج مادری از بچه اش جدا نشه عزیزم برات خیلی خوشحالم که برگشتی پیش فرشته کوچلوت ❤❤❤❤

الهی شکر عزیزم 😘

فقط می‌تونم بگم خدایاااااااااااااااااااااااااا شکرت

ای خدا جون

خدارو شکر عزیزم ایشالا هیچوقت ازش دور نشی🫀🤲

دوروزه میرم استقبال محرم هر باربا بلند کردن نخل امام حسین ع پشت سر آقایون یا حسین گفتم و شفا بیماران مد نظرم از جمله شما فریاد زدم

از ته قلبم خوشحال شدم برا عزیزممم.. چقدر خوب که بلاخره تونسی بری پیش دخترکوچولوت 😍

درکنارهم بمونین همیشه
مادرو‌دخترفهرمان♥️

سلام مامان یارا جان بااین خبرت انگار تموم دنیارو بهم دادن عزیزم خیلی واست خوشحالم خداروهزاران مرتبه شکر😭😭😭
از وقتی پیامتو خونده بودم دلم خون بود وقتی به دخترم نگاه میکردم می اومدی جلوی چشام همجا بیادت بودم حتی سرنمازم خیلی خوشحالم برات عزیزدللللم
الهی همیشه درکنارهم باشین فداتبشم
بهترین خبری بود که شنیدم ممنونم که از حالت باخبرمون کردی❤

وای دلموخون میکنی بااین تاپیکات😭😭😭😭

الهی شکر الهه جان امیدوارم هیچوقت دیگه از یارای قشنگت دور نشی🙏🏻🌸به امید خبرهای خوب دیگه

وای خدا رو شکر خیلی خوشحال شدم واقعا دوری از جگر گوشه آدم سخته خدا رو شکر که دوباره تونستی یارا جون رو بغل کنی گلم

خدارا هزار مرتبه شکر هیچ جا امن تر برا یه دختر از آغوش مادرش نیست 🤩🥹 انشاالله که همیشه کناره هم باشید

چقد منتظر تاپیکت بودم دلم روشن بود امروز حتما دخترتو میبینی..دیشب مراسم امام حسین همش به یادت بودم به امام حسین گفتم من امشبو به نیابت از مامان یارا کوچولو اومدم 🙏🏻امیدوارم و امیددارررم زود خوب میشی💚

آخیییییییسششش🥰😥خدارو شکر عزیزم... الهی که به آبروی دختر سه ساله امام حسین دیگ هیییچوقت از همدیگه دور نشین و همیشه کنار هم باشین😥😥😥😘😘😘😘🫂🫂🫂🫂🫂

خداروشکر که کنار دخترتی😭انشالله حالت خوبه خوب بشه دیگه از هم دور نشید😭❤️

اشکم دراومد چقدر خوشحالم برات دختر

میتونی جواب بدی عزیزم
روند بیماریت چطوره
دکترها چی میگن؟

وای خدا نمیدونی چقدر خوشحالم که برگشتی خونه تو رو خدا تو رو خوب شو دیگه نزار دختر کوچولوت تنها بمونه من مادرم می‌دونم دوری از جگر گوشه چقدر سخت
یادت نره حتما جمعه ببرش شیرخوارگان اونجا خدا رو به علی اصغرش قسم بده که شفات و بده تا دختر کوچولوت دیگه تنها نمونه
بخدا احساس میکنم خودم به بچم رسیدم اگه بدونی چقدر خوشحال شدم🥹🥹🥹

الهی که همیشه تنت سالم وسلامت
بحق حصرت رقیه هیچوقت دور نشی از کوچولوت😭😭😭

خوشحال شدم براتون
خدا سلامتی کامل بده
خداروشکر 🥰باور کن هر وقت تایپک هاتو میخونم گریه میکنم
عزیزدلم خدای، شما هم بزرگه ایشالله براتون بهتریناشو بخواد

خداروشکر عزیزم

خداروشکر عزیزممم چقدر خوشحال شدم🥹🥹
انشاالله ک هیچوقت ازهم دیگه دور نشین 🥰❤️

خداروهزاران بار شکر.خیلی خوشحال شدم

چقدر با متنت گریه کردم
من با ۳ تا بچه تنهام الان به صورتشون نگاه کردم حرف های قشنگت را خوندم اشک ریختم الهی به حق پهلوی شکسته حضرت فاطمه زهرا (س) مادر اربابمون به حق این شب ها خدا سلامتی و عافیت و دل خوش بهت بده خواهر عزیزم خدا یارای قشنگت را حفظ کنه و تا دنیا دنیاست در آغوش هم آرام باشید

خدا رو شکررررر😍😍💕💕
ان شاالله سلامتی کاملت رو بدست بیاری ودیگه هیچوقت از هم جدا نشید وهمیشه کنار هم خوش وخرم وشادبا یه عالمه خاطره شیرین زندگی کنید 🥰😘

اخیششششش الهی شکر که مرخص شدییی خوشحال شدم عزیزمممم ب امید روزی که بنویسی شکستش دادیییی
یارا جان رو حسابیییی بغل بگیر و بو بکش 😍😍😍😍😍

الهی شکرررررر🥰😃

عزیزم، الحمدالله
آرزو میکنم هیچوقت مجبور نشی ازش دور شی❤️

عزیزم خیلی خوشحال شدم خداسلامتی بده بهت ودیگه دوری دخترتو نبینی❤

طبیعیه من دارم پست سرهم اشک شوق میریزم😭😭😭😭خداروشکر خداروشکر
ان شاالله سلامتی کامل بحق بزرگی خدا ونام زیبای امام حسین

الهـــــــــی شکـــــــر گلم

وااای میدونم چقد بهت سخت گذشته عزیزم حتی تصورشم برای من سختهههه😥😥😥

واییییی چ خوشحال شدم همیشه خوش خبر باشی دخترجوووون🥹😍❤️

خداروشکر🥹😍سلامت باشی انشالله

چقد خوشحال شدم و چقد تو لحظه هام بهت فک‌میکنم و دعا میکنم برات خداوندا همیشه کنار دخترت باشی و عروس شدنشو ببینی همیشه سلامت تن درس باشید🙏🙏😍😍

خداروشکرعزیزم

ای جونم ان شاالله دیگه هیچ وقت از هم دور نشین😭😭

خدایا شکرت عزیز دلم انشالله دیگه از همدیگه جدا شید😘🥹💖

چقد خوشحالم برات

عزیزم خدا سلامتی بده بهت دیگه هیچ وقت از جگر گوشت دور نمونی که واقعا تصورشم خیلی سخته

الههیییییی شششکر

عزیزممم
ایشالا همیشه کنار همدیگه باشین
خدا برای همدیگه حفظتون کنه 🩷🌹🌺

الحمدلله 😍😍😍

خییییلییی خوشحاااالم براتون
اخیییش
بجا منم یارا و خودتو ببوس عزیزم😘😘

عزیزمممم 🥺 ما ترکا میگیم آلله بیری بیریزه چوخ گورمسین... یعنی خدا واسه هم زیاد ندونتتون 😁 الهی که هیچوقت هیچ چیزی باعث نشه از هم دور بشید...

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
گاهی زندگی آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که آدم فقط نگاه می‌کند و بغض می‌کند…
انگار روزگار هر چه داشت، یکجا روی شانه‌های خسته‌ام گذاشت…
درد بیماری، شب‌های طولانی، ترس‌ها، اشک‌های پنهانی و دلتنگی‌هایی که هیچ‌کس اندازه یک مادر نمی‌فهمد…

سخت‌ترین درد دنیا برای من، دور ماندن از تو بود، یارای عزیزم…
همان دختر کوچولویی که با هر گریه‌ات قلبم می‌لرزد و با هر لبخندت دوباره نفس می‌کشم…
چه شب‌هایی که با چشم‌های خیس خوابیدم و تنها آرزویم این بود که کنار تو باشم، موهایت را ببوسم و آرام در آغوشم بگیری…

خسته‌ام…
از این همه بدبیاری، از این همه درد، از جنگیدن‌های بی‌پایان…
اما هنوز با تمام زخم‌هایم، برای تو نفس می‌کشم دخترم…
چون تو دلیل ادامه دادن منی…

و خدا می‌داند پشت این لبخندهای اجباری،
چند بغض شکسته،
چند اشک پنهان
و چند «خدایا دیگر توان ندارم…» جا مانده است… 💔🥀

اما با تمام این دردها، خوشحالم که الان پیشتم، یارا جانم…
خوشحالم که دوباره بوی نفس‌هایت را حس می‌کنم و گرمای آغوشت آرامم می‌کند…🤍

مامان منو ببخش که باز مجبورم چند روز دیگه تنهات بزارم…
باور کن هیچ چیز برای من سخت‌تر از دوری از تو نیست…
من فقط دارم تلاش می‌کنم، فقط برای تو…
برای روزهایی که سالم‌تر کنارت باشم، برای خنده‌هایت، برای آینده‌ات…
اگر گاهی نیستم، اگر اشک می‌ریزم، اگر خسته‌ام…
همه‌اش از عشق بی‌انتهایی است که به تو دارم…
تو تمام دلیل جنگیدن منی، دخترم…
و مامان تا آخرین نفس، برای تو می‌جنگد… 💔🫂
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
از کدام روزم بگویم؟

از روزی که فهمیدم کبدم دیگر مثل قبل همراهی‌ام نمی‌کند؟
از روزی که نفس کشیدن، ساده‌ترین کار دنیا، برایم به سخت‌ترین نبرد تبدیل شد؟
از روزی که گفتند شاید باید دیالیز شوم؟
یا از روزی که شنیدم درمان‌ها دیگر آن‌طور که باید جواب نمی‌دهند؟

از کدام درد بگویم که از دیگری سنگین‌تر نباشد؟

از شب‌هایی که با درد بیدار ماندم؟
از اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم نشست؟
از ترسی که هر بار با شنیدن جواب آزمایش‌ها به جانم افتاد؟
یا از دلتنگی برای فرزندم که هر لحظه قلبم را می‌فشارد؟

آخ... از روزی بگویم که فهمیدم زندگی دیگر مثل قبل نیست.
از روزی که پزشک‌ها با نگاه‌هایشان حرف‌هایی را گفتند که هیچ بیماری دوست ندارد بشنود.
از روزی که فهمیدم گاهی آدم فقط برای زنده ماندن می‌جنگد، نه برای زندگی کردن.

امروز من به اجبار نفس می‌کشم...
نفس‌هایی که پشت هر کدامشان درد، رنج، ترس و خستگی پنهان شده است.
اما هنوز نفس می‌کشم؛ شاید فقط به امید روزی که دوباره بتوانم فرزندم را در آغوش بگیرم و تمام این روزهای تلخ را پشت سر بگذارم.
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
تمام شب انگشت کوچکش را در دستم گرفته بودم...
او با درد خودش می‌جنگید و من با بغضی که راه نفس کشیدنم را بسته بود.

کنار تختش نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که روزی من هم پرستار بودم...
برای بچه‌ها دل می‌سوزاندم، برای مادرها دلداری می‌دادم، شب‌ها بیدار می‌ماندم تا حال کوچولویی بهتر شود.

اما حالا...
خودم میان این همه درد و دارو و بیمارستان گم شده‌ام.

تمام شب مراقب کودکی بودم که درد می‌کشید،
و تمام شب دلم برای کودکم سوخت...
برای آغوشی که از من دور مانده،
برای روزهایی که قرار بود کنار دخترم باشم و نیستم،
برای حسرت‌هایی که یکی یکی روی دلم تلنبار شده‌اند.

گاهی به دست کوچک آن کودک نگاه می‌کنم و یادم می‌آید زندگی چقدر بی‌رحم است...
منی که قرار بود مادر باشم، کنار دخترم بخندم، برای آینده‌اش رویا ببافم،
حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان نشسته‌ام و فقط حسرت می‌شمارم.

بعضی دردها را هیچ آمپول و سرمی آرام نمی‌کند...
مثل دردِ دلتنگی،
مثل دردِ نرسیدن،
مثل دردِ مادری که هر شب با چشم‌های خیس می‌خوابد و آرزو می‌کند فردا کمی کمتر بشکند...
عکس فیک از بچه ها نمی‌ذارم شاید خانوادشون دوست نداشته باشه🙏
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
یارای مادر... 💔🥺

این چند روزی که ندیدمت، انگار یه تیکه از قلبم رو ازم گرفتن. هیچ‌کس نمی‌دونه دوری تو چقدر برای مادرت سخته. 😭

دخترم، تو فقط هفت ماهه‌ای، اما توی همین چند ماه کوتاه، تمام دنیای من شدی. هر خنده‌ات، هر نگاهت، هر صدات برای من قشنگ‌ترین اتفاق زندگی بود. 🤍

دلم می‌خواست ماهگردهات رو با عشق جشن بگیرم، دلم می‌خواست برای همه اولین‌هات کنار خودت باشم، دلم می‌خواست هیچ لحظه‌ای از بزرگ شدنت رو از دست ندم... اما حالا روی تخت بیمارستان نشستم و با حسرت به عکس‌هات نگاه می‌کنم. 💔

هر شب قبل از خواب بهت فکر می‌کنم؛ به دست‌های کوچولوت، به خنده‌های شیرینت، به بغل کردنت... و اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم می‌ریزن. 😭

از این بیماری گله دارم...
از این فاصله گله دارم...
از روزهایی که منو از آغوش تو دور کردن گله دارم...

درد بیماری هرچقدر هم سخت باشه، باز هم به اندازه دلتنگی تو نیست. دلم برای بوسیدنت، بغل کردنت و بوی موهات بی‌تابه. 🥺💔

یارای من...
تو تمام دنیای مادری...
تمام امید و دلیل جنگیدن منی...

و این روزها، هیچ غمی برای من بزرگ‌تر از دوری تو نیست. 😭🕊️❤️
مامان حلما مامان حلما ۹ ماهگی
گاهی که خانه‌ی کوچک‌مان در سکوتِ بعد از خوابِ او آرام می‌گیرد، می‌نشینم و به نقطه‌ای خیره می‌مانم. در آن لحظات، دلم برای «منِ» قبل از بارداری تنگ می‌شود.
دلم برای آن روزهایی لک زده که صبح‌ها را نه با صدای گریه‌ی نوزاد، که با کش‌وقوسِ آرامِ بدنم و سکوتِ صبحگاهی آغاز می‌کردم. برای آن‌وقتهایی که می‌توانستم بدون اینکه نگرانِ وقتِ شیردهی یا بیداری کسی باشم، ساعت‌ها کتاب بخوانم، به پیاده‌روی بروم یا حتی درِ خانه را پشت سرم ببندم و بی‌دغدغه، ساعتی برای خودم باشم. آن روزها، دنیایم محدود به رویاهای خودم بود و هیچ‌چیز، هیچ‌چیزِ دیگر، سنگینیِ مسئولیتِ جانِ کوچکی را روی شانه‌هایم نمی‌گذاشت.

اما هنوز در همان فکر و خیال‌ها، صدایِ نفس‌هایِ منظم و عمیقش از اتاقِ بغلی می‌آید. به سمتش می‌روم، کنارش می‌نشینم و انگشتانِ کوچکِ دستش را که در خواب مشت کرده، لمس می‌کنم. آنجاست که تمامِ آن دلتنگی‌هایِ خاکستری، در گرمایِ وجودِ او رنگ می‌بازد.

من بابتِ از دست دادنِ آن آزادی‌هایِ ساده، گاهی سوگوارم؛ بله، انکارش نمی‌کنم. اما وقتی چشمانش را باز می‌کند و با نگاهی که انگار تمامِ هستیِ مرا در خودش دارد به من می‌نگرد، حس می‌کنم قلبم در سینه برای گنجایشِ این‌همه عشق، خیلی کوچک است.

من، همان زنی هستم که دلش برای تنهایی‌هایش تنگ شده و همان زنی که حالا، با وجودِ این دخترک، به تمامِ معنا «کامل» است. این تضاد، این سنگینی و این شیرینیِ هم‌زمان، شاید عجیب‌ترین تجربه‌ی زیستن باشد؛ اینکه بدانی بخشی از خودت را در گذشته جا گذاشته‌ای، اما در عوض، دنیایی را به دست آورده‌ای که با هیچ‌چیزِ دیگری در این جهان عوضش نمی‌کنی.»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
سلام از سومین روز بیمارستان...💔

گاهی فکر می‌کنم چرا درست وقتی تازه طعم مادر بودن را چشیده بودم، باید میان این همه درد و نگرانی قرار بگیرم...

یارای عزیزم، هنوز هفت ماه بیشتر از آمدنت نگذشته و من هزار آرزو برای بزرگ شدنت داشتم. اما حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان، با قلبی پر از دلتنگی، فقط به عکس‌هایت نگاه می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم.

همه از درد بیماری می‌پرسند، اما درد واقعی من دوری از توست. خسته‌ام از شب‌هایی که با ترس خوابیدم و صبح‌هایی که با هزار فکر بیدار شدم، اما باز هم برای ماندن کنار تو می‌جنگم.

می‌ترسم... نه از درد و بیمارستان، بلکه از حسرت لحظه‌هایی که آرزو داشتم کنارت باشم؛ شنیدن صدای «مامان»، دیدن قدم‌های کوچکت و بزرگ شدنت...

و اگر روزی اشک‌هایم بیشتر از توانم شد، بدان که مادرت تا آخرین نفس برای ماندن کنار تو جنگید؛ چون تمام زندگی، امید و دلیل نفس کشیدنش، تو بودی... 🤍
دوباره به دلیل افت شدید هموگلوبین، پایین بودن پلاکت و افت اکسیژن خون بستری شدم. طی دو روز گذشته تقریباً به‌صورت مداوم اکسیژن وصل بود و با هر بار قطع شدن، اکسیژن خونم دوباره افت می‌کرد. فعلاً تحت درمانم، دارو دریافت می‌کنم و خون و پلاکت تزریق می‌شود تا ببینیم روند درمان چگونه پیش می‌رود. ممنون از محبت و دعاهاتون💜
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«دلم برای بند بند وجودت تنگه، جانِ مادر...

برای خنده‌هات... برای بوی موهات... برای دست‌های کوچیکت... برای چشم‌هایی که هر بار نگاهم می‌کردن، خستگی از تنم می‌رفت...

تو هر روز بزرگ‌تر می‌شی و من از دور حسرت می‌خورم... حسرت روزهایی که هیچ‌وقت برنمی‌گردن... حسرت لحظه‌هایی که باید کنارت می‌بودم و نبودم...

امشب دلم خیلی گرفته... آنقدر که بغض راه نفسم رو بسته.

همه می‌گن درد بیماری سخته... اما هیچ دردی برای من سخت‌تر از دوری تو نیست.

درد واقعی اینه که روزهای شیرین نوزادیت داره می‌گذره و من فقط از دور تماشاگرم... نه می‌تونم هر وقت دلم خواست بغلت کنم... نه موهات رو ببوسم... نه سرت رو روی سینه‌م بذارم و آروم بگیرم...

هر شب با عکس‌هات می‌خوابم و با دلتنگی بیدار می‌شم... و با خودم فکر می‌کنم چقدر از روزهای قشنگت رو از دست دادم...

اگر این روزها زیاد گریه می‌کنم، برای دردهای تنم نیست... برای دلتنگی توست... برای آغوشی که ازش دورم... برای قلب کوچیکی که تمام دنیای منه...

خیلی دلم برات تنگ شده، جانِ مادر... 🖤🥀»