از کدام روزم بگویم؟

از روزی که فهمیدم کبدم دیگر مثل قبل همراهی‌ام نمی‌کند؟
از روزی که نفس کشیدن، ساده‌ترین کار دنیا، برایم به سخت‌ترین نبرد تبدیل شد؟
از روزی که گفتند شاید باید دیالیز شوم؟
یا از روزی که شنیدم درمان‌ها دیگر آن‌طور که باید جواب نمی‌دهند؟

از کدام درد بگویم که از دیگری سنگین‌تر نباشد؟

از شب‌هایی که با درد بیدار ماندم؟
از اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم نشست؟
از ترسی که هر بار با شنیدن جواب آزمایش‌ها به جانم افتاد؟
یا از دلتنگی برای فرزندم که هر لحظه قلبم را می‌فشارد؟

آخ... از روزی بگویم که فهمیدم زندگی دیگر مثل قبل نیست.
از روزی که پزشک‌ها با نگاه‌هایشان حرف‌هایی را گفتند که هیچ بیماری دوست ندارد بشنود.
از روزی که فهمیدم گاهی آدم فقط برای زنده ماندن می‌جنگد، نه برای زندگی کردن.

امروز من به اجبار نفس می‌کشم...
نفس‌هایی که پشت هر کدامشان درد، رنج، ترس و خستگی پنهان شده است.
اما هنوز نفس می‌کشم؛ شاید فقط به امید روزی که دوباره بتوانم فرزندم را در آغوش بگیرم و تمام این روزهای تلخ را پشت سر بگذارم.

تصویر
۵۵ پاسخ

خدا ایشالله یه معجزه تو زندگیت رغم بزنه

مامان یارا
خودتو نباز گلم مگه دکترا استغفرالله خدان
خدا باید بخواد
تو از خدا بخواه
تو با خدا ببند
از خدا برات اون معجزه ای رو میخوام
ک همه عالم ادم حیرت بمونن
برات نذر کردم
هرشب برای سلامتیت ذکر میگم
میدونم ک خیلی قوی هستی
به خدا توکل کن
انشاالله خدا بخاطر فرشته کوچولوتم که شده کمکت کنه
حالت خوب میشه مطمعن باش ♥♥

خدایا تو رو ب بزرگیت قسم یخودی نشون بده ی نگاهی ب این بندت بکن الهه چقدر باید تحمل کنه نمیبینی صبوریاشو
جواب این صبوریاشو‌سختیاشو با بدست آوردن سلامتیش بده

بمیرم برات الهه الهه 🥺
آخه تو فکرم مگه میشه کسیو ک ندیدم و نمی‌شناسم انقد تو فکرم باشه؟🥺انقد برای سلامتیش دعا کنم؟🥺
خدای من بخاطر یارا🥺
من مطمئنم تو خوب میشی🥺تو مامان قوی هستی بخاطر یارا 🥺

بمیرم‌برات الهه ی ناز معتقدم معجزه اتفاق میوفته

الهی خدا تورو به یارا ببخشه عزیزم. امیدتو از دست نده،خدا پناهت باشه،آمین

عزیززززرم اگ باورررر داشنه باشی حتمااا خوب میشی
زیاد ذگر بگو
امن یجیب خیبی بخون
یا من اسمه دوا و ذکره شفا

بگردم الهی🥲

توروخدا خودتو نباز مامان یارا جان 😞😞 زبونم قفله بخدا قلبم درد میکنه وقتی حرفاتو میخونم

توخوب میشی می‌دونم 😥😥😥

ای خدای مهربون دلت به رحم بیاد معجزه کن ❤❤❤🤲🏼

روزی نیست به یادت نباشم عزیزم
از ته قلبم واست آرزوی سلامتی میکنم ❤️

ب امید روزی ک بیای و خاطرات تلخ این روزا و بشوره ببره برامون از دستور غذاهای خوشمزه بکی بر کوچولوهامون و برگردی پیش یارا جان

من مطمعنم خوب میشی و خدا معجزشو نشون میده به خاطر یارا کوچولو میدونم خیلی خسته ای ولی قوی باش انشالله روزای خوب میاد

قربونت برم 🥹🥹🥹😘😘😘خذا کمکت کنه 😘

امید و ایمان قلبی داشته باش ک خدا معجزشو نشونت میده لطفا نور امید تو قلبت خاموش نکن الهه❤️

بمیرم برات عزیزدلم 😭😭😭😭

یامن اسمه دوا و ذکره شفا 😭😢😔😞😞😔

عزیزم عکس دخترتو نمیفرستی ببینیمش🥹❤

انشالله ک خدا معجزه میکنه من مطمئنم تو خوب میشی🥺

از خدا میخوام خیلی زود خوب شی مامان یارا ❤️

خدايا حكمتتو شكر .............اين همه آدمه فاسد ، ظالم ، زورگو .. به درد نخور ..... راست راست راه ميرن اونوقت .....اي خدااااا الهه رو ببخش به بچه ي معصومش

انشاالله به زودی خوب میشی عزیزم به حق امام رضا

عزیزم تروخداااا روحیه تو بالا ببر میدونم سخته هیچکس نمیتونه قضاوتت کنه روزای سختی داری اما نا امید نشو از وقتی پدرتو از دست دادی خیلی نا امیدی ولی با حرف دکترااا خودتو نباز یکی از اشناهامون دکتر گفته بود کبدت کلا از کار افتاده و باید پیوند بشی و اینا به یک ماه نکشید رفت دکتر گفته بود معجزه شده کبدت خیلی خوب شده..کلا کبد تنها عضو بدنه ک خودش میتونه خودشو بازسازی کنه نگران نباش فقططط ازت میخام قوی بمونی تنها چیزی که میتونه مریضی شکست بده روحیه داشتن و قوی بودنه سفره حضرت ابوالفضل نذر کن بگو ایشالله خوب شدم اومدم خونه سفره میندازم خیییلی جواب میده به چشم دیدم عزیزم♥️

الهی دورت بگردم مننن
برات 70 تا حمد خوندم خوشگلم
ایشالا خوبه خوب میشییییی

مطمئن باش خوب میشی با اطمینان بهت میگم فقط قوی باش

قلبم به درداومد باحرفات عزیزدلم امروز رفتم روضه فقط تو دعاهام یادتوبودم خداکمکت میکنه به مومیرسه پاره نمیشه🫂

ما منتظر معجزه و خبر خوش می مونیم عزیزم❤️

امیدتو از دست نده عزیزم قوی باش بخاطر یارا. کوچولو 🥲🥲❤️

الهه دختر نمیگی من نگرانت میشم

الهی بمیرم

خدا الرحمن و الرحیم.......خوب میشی حتما♥️

عزیزم ایشالا به حق شهید این ماه سلامتیت رو از خدا میگیری

از ناامیدی بَسی امید است

همه ما بنده خدایم

انشالله زودی بهتر میشی عزیزم 💚
امیدتو از دست نده
تو شکست میدی این لعنتی رو💪

سلام عزیزم امروز تو فکرت بودم انشالله که خیلی زود خوب میشی

چ علایمی داشتی عزیزم نذرکن عزیزم

آخ بمیرم برای قلبت خواهری با حرفات کلی گریه کردم و سقاخونه برات دعا کردم انشا الله خدا خودش رحم کنه بحال بچت خوب بشی زود زود 💖💕💖💕💖💕💖💕💕

عزیز دلم دعای شب و روزم از خدا فقط شده سلامتیت نه تنها من بلکه همه مامانای عزیزی که اینجا حضور دارن مطمئنم انقد آدم خوبی هستی که ندیده برامون از خواهر عزیزتر شدی گلم تو رو خدا بخاطر یارا جون هم شده غصه نخور خیلی سخته ولی میگذره گلم 😔😔

اللهم اشف کل مریض

آخ بمیرم برات الهه جان
واقعا سخت و دردناک هست این روزها
😭😭😭

انشاالله همیشه حال دلت خوب باشه و سلامتی نصیب قلب مهربونت بشه😇

انشاالله که امام رضا خودش شفا بده و زود سلامتیت به دست بیاری عزیزم ❤️

الهی به حق پاکی فرزندتون ، خداوند صبر و سلامتی و توان بهتون بده ، الهی به حق اسمش ، خدا یاری بهتون برسونه 🌷🌷🌷

عزیزم انشالله خداکمکت کنه بزودی سلامتیتو بدست بیاری
تومامان قوی هستی بخاطر یارا خداکمکت‌میکنه و زودی خوب میشی

الهی بمیرم برات ولی باور‌کن دلم روشنه تو خوب میشی

انشالله خدا کمکت کنه بزودی سلامتیت بدست بیاری❤️‍🩹

عزیزدلم الهی بمیرم برات

عزیزدلم، دخترقوی بجنگ تو میتونی من ایمان دارم

وای خدا روشکر اومدی یه خبری دادی بخدا خیلی نگران بودم
انشالله معجزه خدا رو میبینی
حالت چطوره خوبی؟؟؟
چی گفتن آخر حرفشون چیه

عزیزم اُمیدت به خدا باشه خدا برات معجزه میکنه ❤️
من به یادت هستم وهمیشه برات دعا میکنم

وچقدر قلبم مچاله شد برای تک تک حرفات

عزیزدلم 😔🙏

فدات،انشالله خدامعجزه میکنه،تایپیک هاتو خوندم،گریه کردم،دلم کباب شد😭😭😭

عزیزم خدا کمکت میکنه زودی خوب میشی

انشالله شفا میگیری عزیزم خدا بزرگه

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
گاهی زندگی آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که آدم فقط نگاه می‌کند و بغض می‌کند…
انگار روزگار هر چه داشت، یکجا روی شانه‌های خسته‌ام گذاشت…
درد بیماری، شب‌های طولانی، ترس‌ها، اشک‌های پنهانی و دلتنگی‌هایی که هیچ‌کس اندازه یک مادر نمی‌فهمد…

سخت‌ترین درد دنیا برای من، دور ماندن از تو بود، یارای عزیزم…
همان دختر کوچولویی که با هر گریه‌ات قلبم می‌لرزد و با هر لبخندت دوباره نفس می‌کشم…
چه شب‌هایی که با چشم‌های خیس خوابیدم و تنها آرزویم این بود که کنار تو باشم، موهایت را ببوسم و آرام در آغوشم بگیری…

خسته‌ام…
از این همه بدبیاری، از این همه درد، از جنگیدن‌های بی‌پایان…
اما هنوز با تمام زخم‌هایم، برای تو نفس می‌کشم دخترم…
چون تو دلیل ادامه دادن منی…

و خدا می‌داند پشت این لبخندهای اجباری،
چند بغض شکسته،
چند اشک پنهان
و چند «خدایا دیگر توان ندارم…» جا مانده است… 💔🥀

اما با تمام این دردها، خوشحالم که الان پیشتم، یارا جانم…
خوشحالم که دوباره بوی نفس‌هایت را حس می‌کنم و گرمای آغوشت آرامم می‌کند…🤍

مامان منو ببخش که باز مجبورم چند روز دیگه تنهات بزارم…
باور کن هیچ چیز برای من سخت‌تر از دوری از تو نیست…
من فقط دارم تلاش می‌کنم، فقط برای تو…
برای روزهایی که سالم‌تر کنارت باشم، برای خنده‌هایت، برای آینده‌ات…
اگر گاهی نیستم، اگر اشک می‌ریزم، اگر خسته‌ام…
همه‌اش از عشق بی‌انتهایی است که به تو دارم…
تو تمام دلیل جنگیدن منی، دخترم…
و مامان تا آخرین نفس، برای تو می‌جنگد… 💔🫂
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
سلام از سومین روز بیمارستان...💔

گاهی فکر می‌کنم چرا درست وقتی تازه طعم مادر بودن را چشیده بودم، باید میان این همه درد و نگرانی قرار بگیرم...

یارای عزیزم، هنوز هفت ماه بیشتر از آمدنت نگذشته و من هزار آرزو برای بزرگ شدنت داشتم. اما حالا میان دیوارهای سرد بیمارستان، با قلبی پر از دلتنگی، فقط به عکس‌هایت نگاه می‌کنم و بی‌صدا اشک می‌ریزم.

همه از درد بیماری می‌پرسند، اما درد واقعی من دوری از توست. خسته‌ام از شب‌هایی که با ترس خوابیدم و صبح‌هایی که با هزار فکر بیدار شدم، اما باز هم برای ماندن کنار تو می‌جنگم.

می‌ترسم... نه از درد و بیمارستان، بلکه از حسرت لحظه‌هایی که آرزو داشتم کنارت باشم؛ شنیدن صدای «مامان»، دیدن قدم‌های کوچکت و بزرگ شدنت...

و اگر روزی اشک‌هایم بیشتر از توانم شد، بدان که مادرت تا آخرین نفس برای ماندن کنار تو جنگید؛ چون تمام زندگی، امید و دلیل نفس کشیدنش، تو بودی... 🤍
دوباره به دلیل افت شدید هموگلوبین، پایین بودن پلاکت و افت اکسیژن خون بستری شدم. طی دو روز گذشته تقریباً به‌صورت مداوم اکسیژن وصل بود و با هر بار قطع شدن، اکسیژن خونم دوباره افت می‌کرد. فعلاً تحت درمانم، دارو دریافت می‌کنم و خون و پلاکت تزریق می‌شود تا ببینیم روند درمان چگونه پیش می‌رود. ممنون از محبت و دعاهاتون💜
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
🍒 هفت ماهگیت مبارک دختر شیرینم، یارای من 🍒

هفت ماهه که اومدی و شدی تمام دنیای مامان...
هفت ماهه که هر تپش قلبم با اسم تو گره خورده...
و هفت ماهه که هر جا باشم، هر کاری بکنم، فکر و ذکرم تویی.

دخترم، شاید این روزها بیشتر از چیزی که حق توست ازت دور باشم، شاید نتونم هر لحظه کنارت باشم و شاید دلم هزار بار بیشتر از تو برای آغوشت تنگ بشه، اما میخوام بدونی حتی وقتی کنارم نیستی، تمام فکر و قلب مامان پیش توئه. ❤️

مامان هر شب به عکس‌هات نگاه می‌کنه، به خنده‌هات فکر می‌کنه و لحظه‌شماری می‌کنه برای وقتی که دوباره بغلت کنه. هیچ‌کس نمی‌دونه این دوری چقدر سخته؛ وقتی دلم فقط یه بغل کوچولو می‌خواد که اسمش یاراست...

یارای عزیزم، تو دلیل جنگیدن منی. وقتی خسته میشم، وقتی درد می‌کشم، وقتی اشکام بی‌صدا می‌ریزن، فقط به تو فکر می‌کنم و به روزی که سالم و قوی کنارت باشم و تمام این روزهای سخت فقط یک خاطره دور بشن.

هفت ماهه شدی عشق کوچولوی مامان...
و مامان هنوز هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشه.

هفت ماهگیت مبارک دخترک دوست‌داشتنی من 🍒
دوستت دارم بیشتر از تمام روزهای سختی که گذشت و بیشتر از تمام روزهای قشنگی که قراره با هم بسازیم. ❤️
مامان آنیا مامان آنیا ۱۵ ماهگی
چه بگویم از دلم ..
دلی ک با کوچک ترین سخن میشکند
و با کوچک ترین سخن شاد .
چه بگویم از خودم از منی ک با خودم هم رو راست نیستم نمیدانم حالم خوب است یا نه
کمی که مینگرم پی میبرم که خوشبتم.
پاره ی تنی دارم ک دلیل ادامه ی زندگی من است، همسری دارم ک از خودم به من نزدیک تر است .
بخواهم حقیقت را بگویم همین همسر است که دلم را بیشتر میشکند
با کوچک ترین سخن و بی توجهی از سمت او قلب من لطمه می‌بینید.
دوستش دارم آری اوست که به من میفهماند عشق چیست آدم مغروری که گاه مهربان است و گاه سرد تر از یخ می‌شود .
گاه دستانش را ک میگیرم گرمایش همه درونم را می‌سوزاند و گاه سرمایش به اعماق وجودم نفوذ میکند و این منم که مییمرم!!
عشق چنین است مگر ؟
گاهی با من بد تا میکند مگر میشود با عشق خود چنین بد تا کرد !؟
گاهی برایش مهم نیستم و به چشمان زیبایش نمیایم انگار ک وجود ندارم .
گاهی ...
ولی من با وجود تمام بدی و خوبی هایش دوسش دارم انقدر که نمیتوان وصفش کنم و بگذار این چنین عشق مارا بسوزاند ...



پایان.
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤
مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
«کیانِ قشنگم،

امروز که تقویم را نگاه می‌کنم و می‌بینم هشت ماه از آمدنت به زندگی ما گذشته، باورم نمی‌شود چقدر زود این روزها گذشت. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار نگاهت در نگاهم گره خورد و دنیایم رنگ تازه‌ای گرفت.

در این هشت ماه، با تو دوباره زندگی را یاد گرفتم؛ با هر لبخندت جان گرفتم و با هر پیشرفت کوچکت، دلم از غرور و عشق پر شد. هنوز یادم هست چهار ماهه بودی که برای اولین بار غلت زدی و ما با ذوق، انگار بزرگ‌ترین اتفاق دنیا را جشن گرفتیم. سه ماه و بیست روزه که شدی، اولین «دد» را گفتی و دل ما را بردی… و پنج ماهه که شدی، با گفتن «بابا» خانه را پر از شادی کردی.

هفت ماه و چهار روزه، اولین دندون کوچولویت جوانه زد؛ همان لبخندِ بی‌دندانی‌ات هم برایمان دنیا بود، چه برسد به آن مروارید کوچولو. هفت ماه و بیست و پنج روزه چهار دست‌وپا راه افتادی و دیگر هیچ گوشه‌ای از خانه از کنجکاوی‌هایت در امان نبود. و فقط دو روز بعد، هفت ماه و بیست و هفت روزه، با دست‌های کوچکت از وسایل گرفتی و ایستادی… همان لحظه‌ای که فهمیدم پسرم دارد قدم‌به‌قدم بزرگ می‌شود.

کیانِ عزیزم، این هشت ماه فقط گذر زمان نبود؛ تماشای رشد معجزه‌وار تو بود. هشت ماهی که هر ثانیه‌اش برای من خاطره شد، هر خنده‌اش آرامش، و هر صدایش موسیقیِ قلبم.

هشت ماهگی‌ات مبارک نورِ زندگیِ ما.
بزرگ شدنت را می‌بینم و به تو افتخار می‌کنم، اما در دلم همیشه همان نوزادِ کوچکِ اولین روزها می‌مانی. دوستت دارم بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند این عشق را توصیف کنند.» 💙🧿✨