سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
امروز دخترم ۸ ماهه شد...
می‌گویند زمان زود می‌گذرد... اما برای مادری که پشت درهای بیمارستان جا مانده، زمان نمی‌گذرد... فقط هر روز تکه‌ای از دلش را با خودش می‌برد.
چهار ماه است که هر بار چشم باز می‌کنم، به جای صورت دخترم، سقف سفید بیمارستان را می‌بینم... چهار ماه است که به جای صدای خنده‌هایش، صدای دستگاه‌ها و رفت‌وآمد پرستارها همدم شب‌هایم شده.
من برای مادر بودن هزار رویا داشتم... قرار بود هر ماه کنارش عکس بگیرم، اولین خنده‌هایش را ببینم، اولین دندانش را با ذوق به همه نشان بدهم، اولین «مامان» گفتنش را با اشکِ شوق بشنوم...
اما بیماری، بی‌رحمانه همه را از من گرفت... نه فقط روزهایم را... بلکه خاطره‌هایی را که دیگر هیچ‌وقت تکرار نمی‌شوند.
امروز یارا ۸ ماهه شد... و من فقط از پشت یک عکس، بزرگ شدن تمام دنیایم را نگاه می‌کنم... با دستی که هنوز بوی سرم و دارو می‌دهد، نه بوی موهای دخترم.
کاش می‌شد درد را قسمت کرد... من همه دردهای دنیا را به جان می‌خریدم، فقط یک بار دیگر می‌توانستم دخترم را در آغوش بگیرم و زمان را نگه دارم...
بعضی مادرها از بزرگ شدن بچه‌هایشان عکس یادگاری دارند... من از بزرگ شدن دخترم، فقط حسرت دارم... حسرتِ روزهایی که هیچ‌وقت، هیچ‌کس، به من برنمی‌گرداند... 💔
مامان جوجه مامان جوجه ۱۰ ماهگی
«کیانِ قشنگم،

امروز که تقویم را نگاه می‌کنم و می‌بینم هشت ماه از آمدنت به زندگی ما گذشته، باورم نمی‌شود چقدر زود این روزها گذشت. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار نگاهت در نگاهم گره خورد و دنیایم رنگ تازه‌ای گرفت.

در این هشت ماه، با تو دوباره زندگی را یاد گرفتم؛ با هر لبخندت جان گرفتم و با هر پیشرفت کوچکت، دلم از غرور و عشق پر شد. هنوز یادم هست چهار ماهه بودی که برای اولین بار غلت زدی و ما با ذوق، انگار بزرگ‌ترین اتفاق دنیا را جشن گرفتیم. سه ماه و بیست روزه که شدی، اولین «دد» را گفتی و دل ما را بردی… و پنج ماهه که شدی، با گفتن «بابا» خانه را پر از شادی کردی.

هفت ماه و چهار روزه، اولین دندون کوچولویت جوانه زد؛ همان لبخندِ بی‌دندانی‌ات هم برایمان دنیا بود، چه برسد به آن مروارید کوچولو. هفت ماه و بیست و پنج روزه چهار دست‌وپا راه افتادی و دیگر هیچ گوشه‌ای از خانه از کنجکاوی‌هایت در امان نبود. و فقط دو روز بعد، هفت ماه و بیست و هفت روزه، با دست‌های کوچکت از وسایل گرفتی و ایستادی… همان لحظه‌ای که فهمیدم پسرم دارد قدم‌به‌قدم بزرگ می‌شود.

کیانِ عزیزم، این هشت ماه فقط گذر زمان نبود؛ تماشای رشد معجزه‌وار تو بود. هشت ماهی که هر ثانیه‌اش برای من خاطره شد، هر خنده‌اش آرامش، و هر صدایش موسیقیِ قلبم.

هشت ماهگی‌ات مبارک نورِ زندگیِ ما.
بزرگ شدنت را می‌بینم و به تو افتخار می‌کنم، اما در دلم همیشه همان نوزادِ کوچکِ اولین روزها می‌مانی. دوستت دارم بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند این عشق را توصیف کنند.» 💙🧿✨