امروز دخترم ۸ ماهه شد...
می‌گویند زمان زود می‌گذرد... اما برای مادری که پشت درهای بیمارستان جا مانده، زمان نمی‌گذرد... فقط هر روز تکه‌ای از دلش را با خودش می‌برد.
چهار ماه است که هر بار چشم باز می‌کنم، به جای صورت دخترم، سقف سفید بیمارستان را می‌بینم... چهار ماه است که به جای صدای خنده‌هایش، صدای دستگاه‌ها و رفت‌وآمد پرستارها همدم شب‌هایم شده.
من برای مادر بودن هزار رویا داشتم... قرار بود هر ماه کنارش عکس بگیرم، اولین خنده‌هایش را ببینم، اولین دندانش را با ذوق به همه نشان بدهم، اولین «مامان» گفتنش را با اشکِ شوق بشنوم...
اما بیماری، بی‌رحمانه همه را از من گرفت... نه فقط روزهایم را... بلکه خاطره‌هایی را که دیگر هیچ‌وقت تکرار نمی‌شوند.
امروز یارا ۸ ماهه شد... و من فقط از پشت یک عکس، بزرگ شدن تمام دنیایم را نگاه می‌کنم... با دستی که هنوز بوی سرم و دارو می‌دهد، نه بوی موهای دخترم.
کاش می‌شد درد را قسمت کرد... من همه دردهای دنیا را به جان می‌خریدم، فقط یک بار دیگر می‌توانستم دخترم را در آغوش بگیرم و زمان را نگه دارم...
بعضی مادرها از بزرگ شدن بچه‌هایشان عکس یادگاری دارند... من از بزرگ شدن دخترم، فقط حسرت دارم... حسرتِ روزهایی که هیچ‌وقت، هیچ‌کس، به من برنمی‌گرداند... 💔

تصویر
۴۸ پاسخ

مامانِ یارا من همیشه تاپیکاتو میخونم همیشه به فکرتم
تو از خدا سلامتی میخوای
میدونی من چی میخوام؟
اینکه بیای بگی یکم بهتر شدم
یا بگی خیلیا که مثل من بودن خوب شدن
یا بگی جواب آزمایشم خوبه
تو رو خدا به من یه چیزی بگو تا من آروم تر شم
اگه روند خوبی داری می بینی اونو برای ما بگو تا تبدیل به واقعیت بشه
خداروشکر کن بخاطر سلامتی که قراره بهت بده
شکر کن بخاطر روزای خوبی که قراره با دخترت داشته باشی
راستی... تو چن تا تاپیک قبلت برای بزرگ شدن دخترت و نبودت پیشش غصه میخوردی
تو کاملا حق داری
ولی تو بگو خدایا من خوب بشم
سر پا بشم
این مهم تره تا دیدن بزرگ شدن دخترگلت
میدونم الان خونوادت از خودت بیشتر مراقب یارا جانم هستن
الان سلامتی تو مهمه عزیزم🙃❤️

عزیزم اسمشو بزار تقدیر الهی انقد غصه نخور ،غصه بدتر میکنه حالتو
به هیچی فکر نکن به خدا بگو تو خدایی پس مشکلمو حل کن چون تو نای فک کردن نداری
خدا یه دری ببنده یه دری باز میکنه شاید بزرگ شدن بچتو نبینی ولی خدا یه روز های بهتری در نظر گرفته برات ولی ما الان نمیبینمش ، مثل مدرسه رفتن دخترت ، موفقیت هاش ازدواجش ،عروسیش ، خدا دخترتو به یه جایی میرسونه که خودت انگشت به دهن بمونی
بعد با خودت میگی این همه صبر و جنگیدن ارزش داشت

عزیز دلم ان شاالله خدا بزودی زود به حق این روز و شبهای عزیز به حق خون به ناحق ریخته ی علی اصغر شفای سلامتیت رو کامل و زود بهت عنایت کنه

خوب میشی عزیز دلم بخاطر یارا کوچولو به روزای روشن فکر کن
۸ماهگیش مبارک قشنگم❤️❤️🫂🫂

عزیزم دلم خلی برات می‌سوزد چیز از دستم بر نمیاد جز دعا کردن

۸ماهگیت مبارک قلب ما، یاراجان❤
الهه جانم خوب میشی مطمئن باش خواهرم
نگران یارا نباش، اون جاش خوبه،
مواظب خودت باش ، با این دلتنگی ها خودت رو عذاب نده عزیزم، بر میگردی پیش یاراجان،
به روزهای خوبی که میان فکر کن،
خدابزرگه 💚

قلبم پاره پاره شدالهی به حق زین العابدین بیمار سریع تر خوب بشی

یه ساعت تمام دارم برات گریه میکنم
منم دختر دارم منم مادرم
میفهمم اینکه ازش پوری بزرگ شدنش رو نمی‌بینی از درد هر بیماری سنگین تره
فقط از خدا می‌خوام بهت سلامتی بده الهی به حق صاحب این ماه به آبروی حضرت زینب
به آبروی دختر سه ساله ی امام حسین
به دست بریده ی حضرت عباس
به پهلوی شکسته ی حضرت فاطمه خدا بها سلامتی بده
دارن اذان صبح رو اینجا میگن
فقط و فقط از خدا سلامتیت رو می‌خوام عزیزم

انشااله خوب میشی عشقم
من دلم روشنه 🥰

صبور باش عزیزم این روزها هم میگذره انشالله سلامتی تو ب دست میاری 🙏

از هدای که غیر ممکن رو ممکن میکنه ازش التماس میکنم به حق خدایی و بزرگیش هر چه زودتر شفای کامل بهت بده... بری خونه و با عشق دختر قشنگتو بزرگ کنی... خدایا برای تو کاری نداره به این خواهر عزیزمون یه نگاهی من الهی امین

الهه صبورم کاش به جز دعا کار دیگه ای از دستم برمیومد هشت ماهگی دخترگلمون مبارک انشاالله ۹ ماهگی بغلت باشه فارغ از درد و مریضی🙏

عزیزم🥺
خیلی سخته میفهمم دلت میسوزه که این لحظه هارو از دست دادی 🥲
اما انشالله هر چه زودتر خوب میشی میری پیش یارا کوچولو و بقیه لحظه هارو باهم میگذرونین 🥹🥰

عزیزدلم انشالله خوب میشی
من یقین دارم که امید و روحیه معجزه می‌کنه
امیدت به خدا باشه مامان قوی❤️🫂
نگفتن تا کی باید بمونین ؟

٨ ماهگيت مبارك ياراي قشنگم 🌸قلبه مامان 🌸دوردونه ي خاله ها 🥰عشقم جوجه طلايي 🐥

سلام مامان یارا
از خداوند میخوام هر چه سریعتر حالت خوب بشه و بتونی دوباره با سلامتی کامل یارا بغل کنی و کنار همسرت به زندگیت ادامه بدی
قشنگم قوی باش گاهی معجزه اتفاق می‌افته مادر من خودش یکی از اون معجزه های قشنگ خداس هفت سال شیمی درمانی شد وقتی من ۶ ماهم بود مادرم سرطان خون میگیره و یک سال خورده بستری میشه به گفته خودش میگه من چشم انتظار یک لحظه بغل تو و داداشت بودم میگه مریضی منو از پا در آورده بود و دیگه امیدی به من نبود از پا افتاده بودم و تموم موهام ریخته بود روی ویلچر بودم میگه تا لحظه ای ک روی ویلچر بودم همش به عشق اینکه دوباره برمی‌گردم میام بغلتون میکنم قوی بودم میگه قوی بودم با شیمی درمانی جنگیدم.
دکترا گفته بودن ۶ ماه زنده نمیمونه باید پیوند مغز استخوان بشه
میگه رفتم یک هفته حرم آقا امام رضا خوابیدم توی حرم و به زیارت آقا دستم بستم و شفای خودمو از خدا و بعد آقا خواستم بعد یک هفته موندن پشیمون شدم و گفتم آقا تو هم منو شفا ندادی و میخواهی منو از بچه هام بگیری قفل در حرم آقا توی دست عاش گرفته بود و در اصلی زیارت آقا بع روی مادرم باز میشه هنوز قفل ۲۵ سال پیش دارن میگه همون لحظه خدا و آقا امام رضا منو شفا داد وقتی رفتم پیش دکترم آزمایش دادم و آزمایش های منو دید کوبید روی میز گفت معجزه شده تو کاملن شفا پیدا کردی و نیاز به پیوند نداری
الان مادرم کنارمونه داره نفس می‌کشه
خواستم بهت اینو بگم قوی باش معجزه اتفاق می‌افته
مادرم هم به ارزوش رسید و همیشه داره مارو میبوسه بغل می‌کنه و براش نوه آوردم
همیشه با نوش سرگرمه

تو خوب میشی قلبم من هرشب فقط بخاطره تو میرم مسجد و برات نماز حاجت میخونم

عزیزدلم🫂❤️

ان شاالله بگذره خیلی زود روزای دوری و دلتنگی

ان شاالله بیاد روزای خوب و وابستگی

الهی عزیزم چقدر سخته انشالله هر چه زودتر حالتون خوب شه و بری پیش دخترت🥲🥲ببخشید چرا بیمارستانید؟

خدا ب دلت صبر بده عزیزدلم
صبور باش..انشاالله بهترینا واست کنارگذاشته شده 😘
هشت ماهه شدن یارا خانم مبارک باشه
انشااللله زیر سایه پدرو مادر بزرگ شه❤🤲

بمیرم برات عزیزم 😭😭😭

عزیزم 😭😭😭🫂 میگذره این روزها ،تو یه مادر خیلی قوی هستی بخاطرت دخترت تحمل کن انشاالله که بزودی خبر خوب شدنت برامون میاری
از رحمت خدا نا امید نشو

ای خدای مهربون رحم کن به الهه صبور وقشنگ❤❤ ان شاالله که نه ماهگیشو همراه با سلامتی خودت عزیزم جشن بگیری بغض کردم با تیکه تیکه از نوشته هات گریه کردم
یارای قشنگم هشت ماهگیت مبارک از خدا سلامتی مامان بخواه ❤❤❤💋

عزیزم الان اومدی یخش؟؟دستکاهم بهت وصله؟؟

خیلی قوی هستین... حس میکنم تمااااام انگیزه تون دختر تونه
خدا حفظتون کنه برای هم
خدایا خودت این مادر دختر بهم برسون صحیح و سالم به زودی

آخخخخخخخ خدایا یه رحمی بکن😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

چرا گلم مگه دخترت کجاست

بمیرمم😭😭😭

بمیرم برات عزیزم بخدا لحظه‌ای نمیشه که از یادم بری اگه بدونی چقدر ناراحتم که اختیار بغل کردن دختر قشنگت و نداری
بخدا هر وقت پسرم و بغل کردم و نوازشش کردم بوسش کردم بو کردم از ته قلبم این لحظه ها رو برا تو آرزو کردم
فردا شب .شب شهادت حضرت رقیه است
تو رو خدا از ته قلبت از خدا شفات و بخواه
از خدا بخواه تو رو هرچه زودتر به پاره تنت برسونه 😔😔

وای الهه جون تورا جون یارا گریه نکن بیقراری نکن میترسم حالت بدتر بشه
انشالله به زودی بغلش میگیری خواهر من😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
خیلی برام عزیزی خیلی زیاد😭😭😭😭😭😭💔

سلام مامان یارای عزیز نمی دونم که چی شد امشب تاپیک های شما رو به طور اتفاقی خوندم و همزمان شنیدم که یه خانم سرطان روده داشته و الحمدالله خوب شده با تاپیکات اشک ریختم ان شاالله به حق علی اصغر امام حسین هیچ بچه ای رو از مادرش دور نکنه شما هم با عافیت و سلامتی برگردی پیش یارا فقط بدون شما جسمتون از هم دوره ولی روحتون خیلی بهم نزدیکه قوی باشه و امیدوار تا ان شاالله یه زودی زود روز وصال برسه‌...

یارای عزیزم خاله جون هشت ماهگیت مبارک هشت روز ازدخترمن کوچیکتری خدا به مادرت صبربده تابتونه درداشو تحمل کنه .برای سلامتیت صدتاصلوات فرستادم

سلام عزیزم...
اول برات آرزوی سلامتی دارم
ان شاالله خدا نور امید توی دلت بندازه
دخترت هم صحیح و سالم بغل خودت بزرگ بشه به زودی

امشب خیلی دلم گرفته بود میخواستم بشینم کلی گریه کنم از اینکه دخترم گاهی بغلمه بیرون مثل قبل نیست هیچی و توی مهمونی ها روی پام باید بخوابه و ...
همسرم هم نمیتونه مدتیه درگیره و من دست تنها

الان احساس کردم چقدر نعمت بزرگی دارم که قدرش رو نمی‌دونم
خدا تاپیک شمارو سر راهم قرار داد انگار
رفتم قبلی هارو هم خوندم
😭فقط دلم ریخت... خیلی خانم خوبی هستین خیلی از ته دلم درک میکنم شمارو
نمی‌دونم حکمتش چیه اما به رحمت خدا امیدوار باشین❤️

دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید💔

کاش میشد همین صبحی پیامک‌بزاری خوب خوب شدی رفتی خونه پیش یارا وبرامون از باهم بودنتون عکس بزاری
یاراجون ۸ماهگیت مبارک
انشالله عکس ۹ماهگیشو تو بغلت بگیری وبرامون بفرستی و خوب شدن حالت بگیو از قوی بودنت که بخاطر دخترت این بیماری لعنتی رو شکست دادی
الهی برای دلت بمیرم که اینهمه غم داره😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

الهی یارا هزار ساله بشه و سیر پدر مادر

نمیدونم چی بگم عزیزدلم یه دنیا دلم گرفت و بغض و.. بمیرم برات بمیرم برا یارا معصوم
خدایااااااااا کمک کن 😭😭😭😭😭

وای😭😭😭😭الان بهونه نمیگیره دیگه؟ بمیرم برا دوتاییتون😭😭😭😘

بگردمت الهی ♥️
چه قلمی داری ✨
چه عکس قشنگی عزیزم🥹
یارای قشنگم 8 ماهگیت مبارک 🌸🍥💕
مامانت قوی ترین مامان دنیاست و به زودی با سلامتی کامل برمیگرده پیشت و بغلت میکنه و تمام این نبودن ها طی سالهای سال جبران میشه 💚🌱
دوتاتون تو بغل هم پیر شین الهی 🫂

ما مامان هایی که حسرت بچه هامون تو دلمون داریم خیلی مظلومیم 🥲🥲
من هر بچه ای که هم سن بچه ی خودم می بینم که ماشاالله راه میره حرف میزنه قلبم تکه تکه میشه نه که ناراحت بشم خدا بچه هاشون و براشون حفظ کنه
ولی کاش منم حسرت به دل نمی موندم کاش یه بار فقط یه بار صدای مامان گفتنش و بشنوم
کاش می تونستم موهاش و بلند کنم بعد باعشق شونه بزنم و ببندم
ولی نشد هیچوقت نمیشه و شاید این آرزو با من دفن بشه🥲🥲

اخییی چرا من گریه ام گرفته برات خدا چرا این قدر بی رحمی خدا چرا. یه مادر رو این توری حسرت به دل گذاشتی خدا خیلی. داری بد میکنی با بندهات ها

فقط بغض کردم چیزی نمیتونم بگم 🥺🥹انشاالله زود زود خوب بشی

ان شاالله که سلامتیش بدست بیاره یارا جان

من ی کم از دخترم دور میشم،دلم تنگ میشه براش،خدا ب دلت صبر بده و زودتر از بیماریت شفاپیداکنی و برگردی پیش دخترکوچولوت 🥲

الهی😭 ایشالا که بزودی زود خوب میشه به امید خدا ...خیلی سخته ولی تو قوی ترین مامانی هستی که یارا نیاز داره ❤️❤️❤️

خدا ارامش و سلامتی بهت بده بزودی زود😭😭😭😭

انشاالله سایه ات120سال بالا سر یاراجون باشه و سلامتیت و بدست بیاری، 8ماهگیش مبارک🩷

بمیرم برا دلت😭😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۱۰ ماهگی
«کیانِ قشنگم،

امروز که تقویم را نگاه می‌کنم و می‌بینم هشت ماه از آمدنت به زندگی ما گذشته، باورم نمی‌شود چقدر زود این روزها گذشت. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار نگاهت در نگاهم گره خورد و دنیایم رنگ تازه‌ای گرفت.

در این هشت ماه، با تو دوباره زندگی را یاد گرفتم؛ با هر لبخندت جان گرفتم و با هر پیشرفت کوچکت، دلم از غرور و عشق پر شد. هنوز یادم هست چهار ماهه بودی که برای اولین بار غلت زدی و ما با ذوق، انگار بزرگ‌ترین اتفاق دنیا را جشن گرفتیم. سه ماه و بیست روزه که شدی، اولین «دد» را گفتی و دل ما را بردی… و پنج ماهه که شدی، با گفتن «بابا» خانه را پر از شادی کردی.

هفت ماه و چهار روزه، اولین دندون کوچولویت جوانه زد؛ همان لبخندِ بی‌دندانی‌ات هم برایمان دنیا بود، چه برسد به آن مروارید کوچولو. هفت ماه و بیست و پنج روزه چهار دست‌وپا راه افتادی و دیگر هیچ گوشه‌ای از خانه از کنجکاوی‌هایت در امان نبود. و فقط دو روز بعد، هفت ماه و بیست و هفت روزه، با دست‌های کوچکت از وسایل گرفتی و ایستادی… همان لحظه‌ای که فهمیدم پسرم دارد قدم‌به‌قدم بزرگ می‌شود.

کیانِ عزیزم، این هشت ماه فقط گذر زمان نبود؛ تماشای رشد معجزه‌وار تو بود. هشت ماهی که هر ثانیه‌اش برای من خاطره شد، هر خنده‌اش آرامش، و هر صدایش موسیقیِ قلبم.

هشت ماهگی‌ات مبارک نورِ زندگیِ ما.
بزرگ شدنت را می‌بینم و به تو افتخار می‌کنم، اما در دلم همیشه همان نوزادِ کوچکِ اولین روزها می‌مانی. دوستت دارم بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند این عشق را توصیف کنند.» 💙🧿✨
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
‍✨داستان امشب ✨
یسنا مداد رنگی هایش را روی میز گذاشت، دفترش را باز کرد.
یک مامان کانگورو کشید که توی کیسه اش یک کانگوروی کوچولو استراحت می‌کرد. مامان کانگورو داشت برای کانگورو کوچولو کتاب می خواند.
یسنا نقاشی اش را رنگ کرد، دفترش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
مامان داشت کتاب می خواند، یسنا جلو رفت. گفت:« مامان چشمانت را ببند» مامان چشمانش را بست. یسنا نقاشی اش را جلوی صورت مامان گرفت.
مامان محکم او را بوسید گفت:« آفرین خیلی نقاشی قشنگی کشیدی! تو یک هنرمندی!»
یسنا نقاشی را روی مبل گذاشت. ماهان کوچولو را که تازه خوابش برده بود دید. رفت و کنار ماهان دراز کشید. کم کم خوابش برد.
وقتی از خواب بیدار شد ماهان را کنارش ندید، سریع از جایش پرید. یاد نقاشی اش افتاد، اما نقاشی روی مبل نبود! این طرف و آن طرف را نگاه کرد.
صدای خنده ماهان را شنید. ماهان را دید که گوشه ای نشسته و تکه های پاره نقاشی یسنا روی پایش ریخته است.
یسنا اخم کرد ، چشمانش پر از اشک شد. سریع به سمت ماهان دوید.
تکه های نقاشی را از ماهان گرفت، بلند گفت :«چرا نقاشی من را پاره کردی؟»
اما ماهان که حرف زدن بلد نبود! اخم یسنا را که دید بغض کرد.
می خواست گریه کند اما یسنا خیلی ماهان را دوست داشت.
تکه‌های نقاشی را روی میز گذاشت. ماهان را بوسید و گفت:« نازی! نازی!»
بعد هم با چشمان گریان و نقاشی پاره پیش مامان رفت.
مامان لیوان را داخل کابینت گذاشت، دستش را روی موهای یسنا کشید و گفت:« می‌دانم که از این کار ماهان خیلی ناراحت شدی! اما من یک فکری دارم»
مامان اشک های یسنا را پاک کرد، با هم به اتاق رفتند گفت:« ببین دخترم تو الان یک جورچین داری یک جورچین کانگورویی! جورچینت را بچین! »
یسنا خندید و جورچین کانگرویی اش را چید.😍
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
از کدام روزم بگویم؟

از روزی که فهمیدم کبدم دیگر مثل قبل همراهی‌ام نمی‌کند؟
از روزی که نفس کشیدن، ساده‌ترین کار دنیا، برایم به سخت‌ترین نبرد تبدیل شد؟
از روزی که گفتند شاید باید دیالیز شوم؟
یا از روزی که شنیدم درمان‌ها دیگر آن‌طور که باید جواب نمی‌دهند؟

از کدام درد بگویم که از دیگری سنگین‌تر نباشد؟

از شب‌هایی که با درد بیدار ماندم؟
از اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم نشست؟
از ترسی که هر بار با شنیدن جواب آزمایش‌ها به جانم افتاد؟
یا از دلتنگی برای فرزندم که هر لحظه قلبم را می‌فشارد؟

آخ... از روزی بگویم که فهمیدم زندگی دیگر مثل قبل نیست.
از روزی که پزشک‌ها با نگاه‌هایشان حرف‌هایی را گفتند که هیچ بیماری دوست ندارد بشنود.
از روزی که فهمیدم گاهی آدم فقط برای زنده ماندن می‌جنگد، نه برای زندگی کردن.

امروز من به اجبار نفس می‌کشم...
نفس‌هایی که پشت هر کدامشان درد، رنج، ترس و خستگی پنهان شده است.
اما هنوز نفس می‌کشم؛ شاید فقط به امید روزی که دوباره بتوانم فرزندم را در آغوش بگیرم و تمام این روزهای تلخ را پشت سر بگذارم.