نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤

تصویر
۳۷ پاسخ

خیلی اتفاقی شمارو پیدا کردم
از اولین تاپیک که گذاشتی خوندم
مرسی از اطلاعات مفیدی که راجب غذای بچه ها گذاشته بودی 😘
خیلی قشنگ توضیح دادی. من بلد نبودم و تازه میخوام غذا دادن شروع کنم
همه رو اسکرین گرفتم و خیلی کمکم میکنه 💕
رفته رفته متوجه شدم احوالتون مساعد نیست
و چقدر شما زن و مادر قوی هستین ❤️
منم چند سال پیش ی بیماری داشتم
تمام کارای دکتر و نمونه برداری و آزمایش و بیمارستان خودم انجام دادم هیچوقت باور نکردم این بیماری در وجود من باشه
ولی خب ی سری کارهای پزشکی هست که دکترا لازم میدونن انجام بدم ☺️
از این دید بهش نگاه کن عزیزم 🌹 🤍

دی ماه 401 اورژانسی عمل کردم و تا 2 سال بعدش ید درمانی میکردم تحت نظر بودم
همه عکسایی که گرفتم با خنده و لبخند بود ولی تو گلوم بغض
الان که نگاه عکسام میکنم انگار خواب بوده
همش میگذره و تو قوی تر میشی💫

من شیراز هستم
دکترای شیراز حرف اول میزنن
اگه کاری از دستم برمیاد
جواب آزمایش یا سونو یا هر چیز دیگه ای میخوای اینجا به دکتر نشون بدم
با جون و دل برات انجام میدم 🌸
راستی زود خوب شو بیا برامون مطالب مفید غذای بچه ها بذار
منتظر تاپیک آشپزی برای نی نی ها هستم 😍😉

عزیزه دلم قوی بمون ..الهی بمیرم برات ...پیام هات میخونم دلم از جا کنده میشه ..نمیدونم چی بگم که سر سوزنی حالتو خوب کنخ ..بخدا ک واقعا هم صبور و قوی هستی ..از رحمت خدا ناامید نشو .....برای خدا هیچ کاری نداره........توکل کن ب خودش و صداش بزن ...مطمئن باش خوب میشی ....

من همش دعا تون میکنم الهی که خیلی زود حالتون خوب خوب بشه عزیزم 🥹🤲🤲🤲

انشاالله زودتر خوب میشی عزیزم 💚

الهه جااااااانننننننممممممم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

الهی که لباس عافیت بپوشی به حق این ماه عزیزدلم

خدایا تو رو به بزرگیت قسم مامان یارا شفا بده وسلامتیش بهش برگردون 💗

الهی به حق الرحم و الراحمین بودنت.... 😭😭
برای سلامتی ت حمد میخونم، هر روز سعی کن ۷۰ تا حمد به نیت سلامتی ت بخونی عزیزم❤️

سلام عزیزم
بیماریت چیه من تازه فالوت کردم

هر روز میام چک میکنم که از حالت با خبرشم
میدونم بزودی تاپیک میزاری که همه سختیات تموم شد سلامتیت بدست آوردی
چیزی نمونده قوی باش دختر قشنگ
دخترت منتظرته

امن یجیب المظر اذا دعا و یکشف السوء
خدا به عظمتت قسم یا ارحم الراحمین به بنده متوکل و منتظرت رحم کن و سلامتی رو بهش برگردون

قربونت بشم من مادر
زبونم قفل میکنه از حجم غمت
چی بگم اخه
ایشالله یشبه بخوابی و صبح بیدار بشی ،امام حسین حالتو خریده باشه فداتشم
برای اقامون این شفا دادن ها که چیزی نیست
اقا غیرتش نمیزاره دخترش بهش رو بزنه و اون کاری از دستش بر نیاد
الهه صبر کن
من دارم صدای اومدن حسین فاطمه رو میشنوم‌...

انشاالله ک خدا بهت سلامتی وطول عمر باعزت درکنار دخترقشنگت بده عزیزم 🤲🤲🙏
من مرتب واست دعا میکنم اگه لایق باشم ❤😘

گرچه کفر است ولی آرزو میکنم خدا شبی مادر شود😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

توروخدا جواب بده مامان یارا جان گوشیم از دستم نمیفته همش میخام از حالت خبردار بشم دارم دیوونه میشم بخدا اصلا از فکرت درنمیام😭😭😭🥱

اما تو قوی تر از همه دردایییی قربونت برم😭🩵

بخدا من بیدارم بهت فکر میکنم خوابم بهت فکر میکنم دارم بچه ام شیر میدم تو فکرتم هر لحظه شفاعتتو از خدا میخوام

برای خدا هییییچ کاری نشد نداره .. فقط امتحان‌میکنه بندشو .. با هرچیزی امتحان میکنه وقتی ببینه این بنده من با اینکه این همه دارم امتحانش می‌کنم ولی بازم امید داره بازم داره میجنگه میدونی خودش چقد خوش حال میشه به فرشته هاش هم میگهه ببین بنده منو با اینکه این همه سختی دارم براش میارم بازم بهم امید داره بازم اسم منو صدا میزنه .. همون موقع هست که دیگه همه چیزو برات جبران میکنه دیگه از همون موقع ببد برات همه چیز و آسون تر و راحت میکنه دیگه به چیزی که میخواهی میرسونه تورو

بمیرم الهی ..... یعنی روده خونریزی کرده؟؟؟😭😭😭

الهی بگردمت عزیز دلم🥺🫂
انشاالله که هر چه سریع تر خوب بشی و برگردی پیش یارا 🩷

ان شالله ان شالله ان شالله تو همین چند روز جواب خوب بگیری ان شالله از این ببد همه این درد و همه این سختی پشت سرت گذاشته باشن و از امروز ببد فقط نتیجه های خوب بیاد سراغت ان شالله دیگه امروز آخرین روز روز های بدت باشن ان شالله از امروز ببد فقط نتیجه خوب ببینی و جواب آزمایشات همه چیزا خوب باشن از ته دل خوش حال بشی و بخندی. .. امید داشته باش .. 🥺تورو خدا نا امید نباش بخاطر دخترت خودتو نباز این همه وقت میگی سخت گذشته بهت میگی درد داشتی .. خوب بدون که ته اینا خوب میشه بعد هر سختی آسانی هست. بخدا خودم نتیجه دیدم امتحان کردن وااااقعا بعد هر سختی آسانی هست بعد هر ناراحتی خوش حالی هست اینا همش حقیقت …نمی‌دونم چرا همش حس می‌کنم ب نتیجه میرسی ان شالله خوب میشی اخه مگه میشه درمان نشه میشه خدا واسه هر دردی و بیماری درمان شو هم دادن .. ولی سختی داره خدا کمکت میکنه فقط امید داشته باش حتی یک ثانیه فکرای نا امیدی نکن فقط امید داشته باش .. فقط امید داشته باش عزیز من

بخدا ک همش ذکرشمارم دستمه برات ذکرمیگم دعات میکنم.الهی ب حق این ماه عزیززودی حال جسم وروحت خوب بشه برگردی پیش یارا ودیگه جدانشین🤲🏻😍

عزیزم الهی ک زودخوب بشی سایت روی سردخترقشنگت باشه گلم برات آیت الکرسی،خوندم

خدارا قسمش میدم به دل سوخته رباب شفات بده

عزیزدلمممم دوست مهربونم امیدوارم که هرچی زودتر خوب بشی خواهرجان بلا بدور از وجود نازت سایت هميشه ب سر یارای قشنگم باشه 🤲🤲🤲🫂🫂🫂🫂🫂

الهی به آبروی حضرت زهرا که معجزه بشه و ب یک باره تمام این مشکلاتی ک نوشتی حل بشه ....

همه ی ترسم اینه که دیگه تایپیک نزاری
و ما چطوری از حالت با خبر بشیم
همه ی ترسم اینه اگه روز دیگه خبری اینجا ازت نبود از کجا بدونیم کجایی چیکار می‌کنی و درمانت تا کجا پیش رفته
وقتی به یارا فکر چک میکنم جیگرم میسوزه
ک‌کجاست چ می‌کنه
آخه بچه بدون مادر🥲🥲🥲
کاشکی زودتر خوب بشی😭
.واسه خدا کاری نداره، کاشکی بخاد که خوب بشی
تو میتونی خواهر♥️♥️♥️♥️

عزیزم انشالله بهتر شی ..

هرکس توی این دنیا یه جور سختی می کشه شما از سختی و درد هات رنج می بری
منم از رنج ها و درد هایی که دخترم هر روز هر روز می کشه و من هر روز شاهد درد کشیدنشم
هر دفعه که تشنج میکنه توی اون چن ثانیه منم باهاش تموم میشم تا دوباره نفسش میاد بالا
نمیدونم چطوری میشه یکی و دلداری داد چون هیچ حرفی هیچ کلامی نمیتونه دل آدم و آروم کنه

من همیشه دعا گوید تو استم عزیزم

عزیزم من الان توی امام زاده هستم و نوشته تو دیدم برات خیلی دعا میکنم انشاالله خدا سلامتی بده😭

سلام مامان یارا خوبی عزیزم
نمی‌دونم چرا خیلی وقته تاپیکات نمیومد برام
از خدا میخوام هر چه زودتر حالت خوب بشه
امیدتو از دست نده مامان قوی و مهربون
بخاطر خودت بخاطر یارا 🥺🥺🥺🥺🥺

عزیز دلم برات آیت‌الکرسی خوندم انشالله هرچه زود زود سلامتی تو به دست بیاری

عزیزم انشالله که تو این ماه عزیز تمام بیماری های شما وهر کسی بیماره شفا پیدا کنه امیدتربخدا باشه

انشالله که به زودی زود خوب میشی برای خدا کاری نداره همیشه شکرگذارش باش حتما میبینه مخصوصا دل پاکت رو

انشالله که زودتر سلامتیت رو بدست میاری ،،،چرا عزیزم مگه بیماریت چیه؟البته اگ دوست داشتی بگو

الهی ک بحق سه ساله امام حسین هرچه زودتر سلامتیتونو بدست بیاید و سایه تون بالاسر گل دخترتون باشه🥰

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
💔 این روزها انگار زندگی، فقط اسمش زندگیه...

هر روز با درد از خواب بیدار می‌شم، با درد نفس می‌کشم و شب‌ها با اشک خوابم می‌بره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز آرزوم فقط این باشه که چند دقیقه بدون درد نفس بکشم...

اما بین تمام این دردها، یه درد هست که از همه بیشتر قلبم رو می‌سوزونه...

یارای قشنگم... 🥺

مامان داره از دلتنگیت جون می‌ده...

هر بار که چشمام رو می‌بندم، فقط صورت معصومت جلوی چشمامه. دلم برای بوی موهات، برای خنده‌هات، برای دستای کوچیکت، برای همون لحظه‌ای که بغلم می‌کردی، پر می‌کشه.

سخته که مادر باشی و نتونی بچه‌ت رو توی آغوش بگیری... سخته که به جای صدای خنده‌ی دخترت، صدای دستگاه‌های بیمارستان رو بشنوی... سخته که هر شب با اشک بخوابی و هر صبح با درد بیدار بشی...

گاهی از خودِ بیماری هم بیشتر، دلتنگیِ تو منو می‌شکنه...

🤲🏻 خدایا...
من دیگه از درد خسته شدم...
از اشک خسته شدم...
از این همه ترس و نگرانی خسته شدم...

فقط یه خواهش دارم...
بذار دوباره برگردم به همون زندگی ساده‌ای که کنار دخترم داشتم...
بذار دوباره یارا رو محکم توی بغلم بگیرم...
چون هیچ دردی برای یک مادر، سنگین‌تر از دوریِ فرزندش نیست...

🥹 بعضی شب‌ها، دردِ پهلوم نمی‌ذاره بخوابم...
بعضی شب‌ها، دلتنگیِ یارا...
و من نمی‌دونم کدوم یکی بیشتر داره منو از پا درمیاره... 🖤
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
سلام از روز هجدهم بیمارستان...

هجده روز گذشته، هجده روز دوری از یارا، هجده روز پر از درد، اشک، بی‌خوابی و انتظار...

راستش دیگه خسته‌ام. خسته از این همه خبرهای ضد و نقیض، از این همه آزمایش، از این همه نگرانی که لحظه‌ای رهام نمی‌کنه. خسته از اینکه هر روز چشم باز می‌کنم و به جای بغل کردن دختر کوچولوم، سقف سرد بیمارستان رو می‌بینم.

دلم برای یارا تنگ شده... برای خنده‌هاش، برای بوی تنش، برای لحظه‌هایی که سرش رو روی سینه‌ام می‌ذاشت و آروم می‌شد. هیچ‌کس نمی‌فهمه مادر بودن و دور موندن از بچه یعنی چی. انگار یه تکه از وجودم رو ازم جدا کردن و بردن.

این روزها بیشتر از درد جسم، درد دلم آزارم می‌ده. دلتنگی‌ای که تمومی نداره. بغضی که هر شب مهمون چشمامه. ترسی که نمی‌ذاره حتی چند دقیقه آروم باشم.

گاهی با خودم می‌گم مگه من از زندگی چی خواسته بودم؟ فقط می‌خواستم کنار دخترم باشم، بزرگ شدنش رو ببینم، مادر بودنم رو زندگی کنم... اما انگار سرنوشت برای من مسیر دیگه‌ای نوشته.

این هجده روز برای من اندازه چند سال گذشته. روزهایی که هر ثانیه‌ش با نگرانی و اشک و انتظار گذشت. روزهایی که دلم هزار بار شکست و باز مجبور شدم لبخند بزنم.

فقط امیدوارم یه روزی این روزهای تلخ تموم بشه. چون دیگه توان جنگیدن با این همه درد و دلتنگی رو ندارم...

دلم برای یارا تنگ شده...
خیلی بیشتر از چیزی که بشه با کلمات توضیحش داد...
مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۷ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
یارای مادر... 💔🥺

این چند روزی که ندیدمت، انگار یه تیکه از قلبم رو ازم گرفتن. هیچ‌کس نمی‌دونه دوری تو چقدر برای مادرت سخته. 😭

دخترم، تو فقط هفت ماهه‌ای، اما توی همین چند ماه کوتاه، تمام دنیای من شدی. هر خنده‌ات، هر نگاهت، هر صدات برای من قشنگ‌ترین اتفاق زندگی بود. 🤍

دلم می‌خواست ماهگردهات رو با عشق جشن بگیرم، دلم می‌خواست برای همه اولین‌هات کنار خودت باشم، دلم می‌خواست هیچ لحظه‌ای از بزرگ شدنت رو از دست ندم... اما حالا روی تخت بیمارستان نشستم و با حسرت به عکس‌هات نگاه می‌کنم. 💔

هر شب قبل از خواب بهت فکر می‌کنم؛ به دست‌های کوچولوت، به خنده‌های شیرینت، به بغل کردنت... و اشک‌هایی که بی‌صدا روی صورتم می‌ریزن. 😭

از این بیماری گله دارم...
از این فاصله گله دارم...
از روزهایی که منو از آغوش تو دور کردن گله دارم...

درد بیماری هرچقدر هم سخت باشه، باز هم به اندازه دلتنگی تو نیست. دلم برای بوسیدنت، بغل کردنت و بوی موهات بی‌تابه. 🥺💔

یارای من...
تو تمام دنیای مادری...
تمام امید و دلیل جنگیدن منی...

و این روزها، هیچ غمی برای من بزرگ‌تر از دوری تو نیست. 😭🕊️❤️
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
🍒 هفت ماهگیت مبارک دختر شیرینم، یارای من 🍒

هفت ماهه که اومدی و شدی تمام دنیای مامان...
هفت ماهه که هر تپش قلبم با اسم تو گره خورده...
و هفت ماهه که هر جا باشم، هر کاری بکنم، فکر و ذکرم تویی.

دخترم، شاید این روزها بیشتر از چیزی که حق توست ازت دور باشم، شاید نتونم هر لحظه کنارت باشم و شاید دلم هزار بار بیشتر از تو برای آغوشت تنگ بشه، اما میخوام بدونی حتی وقتی کنارم نیستی، تمام فکر و قلب مامان پیش توئه. ❤️

مامان هر شب به عکس‌هات نگاه می‌کنه، به خنده‌هات فکر می‌کنه و لحظه‌شماری می‌کنه برای وقتی که دوباره بغلت کنه. هیچ‌کس نمی‌دونه این دوری چقدر سخته؛ وقتی دلم فقط یه بغل کوچولو می‌خواد که اسمش یاراست...

یارای عزیزم، تو دلیل جنگیدن منی. وقتی خسته میشم، وقتی درد می‌کشم، وقتی اشکام بی‌صدا می‌ریزن، فقط به تو فکر می‌کنم و به روزی که سالم و قوی کنارت باشم و تمام این روزهای سخت فقط یک خاطره دور بشن.

هفت ماهه شدی عشق کوچولوی مامان...
و مامان هنوز هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشه.

هفت ماهگیت مبارک دخترک دوست‌داشتنی من 🍒
دوستت دارم بیشتر از تمام روزهای سختی که گذشت و بیشتر از تمام روزهای قشنگی که قراره با هم بسازیم. ❤️
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
نامه ای مادرانه به فرزندانمان👩‍🍼👩‍🍼👩‍🍼
عزیزترینم، نور چشمم… نمی‌دونی چقدر قلبم از داشتنت لبریزه. 🥺 وقتی برای اولین بار بغلت کردم، انگار تمام دنیا رو تو دستام جا داده بودن. 🥰 روزها میگذرن و تو هر روز بزرگتر میشی، هر روز یه چیز جدید یاد میگیری و من با هر قدمت، با هر نگاهت، با هر لبخندت، هزار بار زندگی می‌کنم. 😊💖
شاید ندونی، اما شب‌هایی که از خستگی چشمام سیاهی میره و باز بیدارم تا تو راحت بخوابی، با خودم میگم این خستگی‌ها فدای یه تار موت. 😥🤱🏻 وقتی مریض میشی، انگار جون از تنم میره و حاضرم همه دردهای دنیا رو به جون بخرم تا تو فقط خوب باشی. 😔
تو فقط یه بچه نیستی، تو تمام زندگی منی، تو دلیل نفس کشیدنی، تو امید منی برای فردا. ✨👶🏻 می‌دونم یه روز بزرگ میشی، از من دور میشی، اما قلب من همیشه و همیشه برای تو خواهد تپید.💖🌟
خدا تو رو برام حفظ کنه فرشته کوچولوی من. 😇🙏 کاش می‌تونستم همه‌ی خوشبختی‌های دنیا رو توی دستام بگیرم و تقدیمت کنم. 😘 دوستت دارم، بیشتر از هر چیزی تو این دنیا… 😭💖🫂
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
گاهی زندگی آن‌قدر بی‌رحم می‌شود که آدم فقط نگاه می‌کند و بغض می‌کند…
انگار روزگار هر چه داشت، یکجا روی شانه‌های خسته‌ام گذاشت…
درد بیماری، شب‌های طولانی، ترس‌ها، اشک‌های پنهانی و دلتنگی‌هایی که هیچ‌کس اندازه یک مادر نمی‌فهمد…

سخت‌ترین درد دنیا برای من، دور ماندن از تو بود، یارای عزیزم…
همان دختر کوچولویی که با هر گریه‌ات قلبم می‌لرزد و با هر لبخندت دوباره نفس می‌کشم…
چه شب‌هایی که با چشم‌های خیس خوابیدم و تنها آرزویم این بود که کنار تو باشم، موهایت را ببوسم و آرام در آغوشم بگیری…

خسته‌ام…
از این همه بدبیاری، از این همه درد، از جنگیدن‌های بی‌پایان…
اما هنوز با تمام زخم‌هایم، برای تو نفس می‌کشم دخترم…
چون تو دلیل ادامه دادن منی…

و خدا می‌داند پشت این لبخندهای اجباری،
چند بغض شکسته،
چند اشک پنهان
و چند «خدایا دیگر توان ندارم…» جا مانده است… 💔🥀

اما با تمام این دردها، خوشحالم که الان پیشتم، یارا جانم…
خوشحالم که دوباره بوی نفس‌هایت را حس می‌کنم و گرمای آغوشت آرامم می‌کند…🤍

مامان منو ببخش که باز مجبورم چند روز دیگه تنهات بزارم…
باور کن هیچ چیز برای من سخت‌تر از دوری از تو نیست…
من فقط دارم تلاش می‌کنم، فقط برای تو…
برای روزهایی که سالم‌تر کنارت باشم، برای خنده‌هایت، برای آینده‌ات…
اگر گاهی نیستم، اگر اشک می‌ریزم، اگر خسته‌ام…
همه‌اش از عشق بی‌انتهایی است که به تو دارم…
تو تمام دلیل جنگیدن منی، دخترم…
و مامان تا آخرین نفس، برای تو می‌جنگد… 💔🫂
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
تو بیمارستان الهه صبر صدام می‌کنن…
و هر بار که این جمله رو می‌شنوم، انگار تمام دردهایی که از سر گذروندم دوباره توی دلم زنده می‌شه…
اما همزمان، یک تصویر کوچیک هم توی ذهنم روشن می‌شه؛ یارا…
الهه صبر…
دختری که شب‌های بیمارستان رو با درد گذروند،
با چشم‌هایی خسته که خیلی وقت‌ها دلتنگ یک آغوش کوچیک بود…
دختری که از پشت درهای بیمارستان، صدای زندگی رو آرزو می‌کرد.
گاهی دلم می‌لرزه…
نه فقط از درد،
از دوریِ یارا… از اینکه کمتر می‌بینمش، کمتر بغلش می‌کنم…
و این دوری، از هر دردی سخت‌تره.
اما بعد…
یک چیزی ته دلم روشن می‌شه…
تصویر دست‌های کوچیکش… نگاه بی‌خبر و پاکش…
و من می‌فهمم هنوز باید ادامه بدم.
الهه صبر یعنی کسی که درد می‌کشه،
اما برای یک دلیل خیلی بزرگ‌تر نفس می‌کشه…
برای یارا… برای اون لبخند کوچیکی که ارزش همه‌ی این سختی‌ها رو داره.
من شاید خسته باشم…
شاید بارها کم بیارم…
اما هنوز هستم…
برای یارا… برای زندگی… برای فردا.
الهه صبر…
اسمم نیست فقط…
داستان مادریه که حتی وسط درد هم، عشق رو فراموش نکرده.»
بابا بعد از رفتنت هر لحظه آرزوی مرگ میکنم شرمندم ک نتونستم روز آخر ببینمت
بابا خودت گفتی جشن سلامتیت برات میگیرم ولی کو تو کجایی نیستی 😭
تا حالا تجربه داشتین از بچه‌تون دور باشین؟
از اون دلتنگی‌هایی که هر لحظه‌ش سنگین‌تر از قبلیه… وقتی فقط می‌تونی صدای خنده‌ش رو از پشت تلفن بشنوی، ولی نمی‌تونی بغلش کنی… وقتی عکس‌ها تنها چیزی می‌شن که شب‌ها آرومت می‌کنه… وقتی دلت می‌خواد فقط یک لحظه کنارت باشه، ولی فاصله‌ها اجازه نمی‌دن…
اون‌جاست که می‌فهمی بعضی دلتنگی‌ها درمان ندارن… فقط باید با اشک و صبر باهاشون کنار اومد…💔