۷ پاسخ

سلام عزیزم دخترتون پروتئین گاوی داره و اینکه چه کپشن زیبایی نوشتی😍

به به چه متن وتوضیحات زیبایی.موفق باشی ممنون بابت تاپیکای خوبت🌹🌹🌹

خدا حفظش کنه🤍

چ قشنگه گفتی هعی😍😍😍

چقدر قشنگ😍

😍😍😚

چقدر قشنگ گفتی🥺🫶🏻🫶🏻
خدا بی همتون نکنه

سوال های مرتبط

مامان گریپ فروت 🍊 مامان گریپ فروت 🍊 ۱۰ ماهگی
شش ماه از اولین روزی که بعد هجده ساعت درد سرت رو گذاشتن روی قلبم و با لبخند گفتن تیکه وجودتو ببین میگذره...
هنوز یادم نرفته روی قلبم درازت کرده بودن و ب طرز عجیبی داشتی به ضربان قلبم گوش میدادی !!!

اون بوسه اول رو هیجوقت یادم نمیره عشق مادر ....
هنوز تمیزت هم نکرده بودن با اون بند ناف قطع نشده ولو شده بودی روی روح و جسمم♡

شش ماهی که با اولین لبخندت، اولین خنده‌هات، اولین غلت زدنت و حالا اولین اشنایی طعم ها، هر روزش یه خاطره شد.

میگن شش ماه زمان زیادی نیست...
ولی برای من، همین شش ماه کافی بود تا بفهمم تو فقط ب دنیا نیومدی، یه دنیا رو با خودت اوردی...

من دلم می‌خواد هر وقت به این عکس نگاه کردی، بدونی پشت این قاب عکست، یه مادر با یه عالمه عشق وایستاده؛ عشقی که با بزرگ شدنت نه کمتر میشه، نه قدیمی.
امروز فقط شش ماهته...
اما من شش ماهه ک یادگرفتم صبورتر و عاشق تر باشم

قشنگ‌ترین فصل زندگی ما، از روزی شروع شد که تو اومدی.

شش‌ماهگی‌ات مبارک قلب مادر...

تب کودک غذای کمکی واکسن شش ماهگی
مامان فاطمه نورا مامان فاطمه نورا ۱ سالگی
من ۱۹ سالمه... و مامان نورا هستم.
یه روز بیدار شدم و فهمیدم دیگه فقط “خودم” نیستم.
من شدم “ما”...
شدم مامان یه دختر کوچولو که با اومدنش، قلبم از نو ساخته شد.

ولی راستش همیشه آسون نبود.
گاهی اشک ریختم.
گاهی خسته شدم.
گاهی توی سکوت شب، فقط به یه آغوش دنج فکر کردم...

و خوشبختانه، اون آغوش همیشه بود.
همسرم. پدر نورا. اون پسر ۲۱ ساله‌ای که با تمام سادگی‌ها و بی‌تجربگی‌ها،
مثل کوه کنارم ایستاد.

وقتی نفهمیدم بچه چرا گریه می‌کنه،
وقتی پاهام از خستگی لرزید،
وقتی فقط یه لیوان چای گرم آرزوم شد...
اون بود.
با یه نگاه خسته ولی مهربون، با یه لبخند، با یه “منم هستم”.

ما دو نفر بودیم،
جدا جدا، یه دختر ۱۹ ساله و یه پسر ۲۱ ساله...
ولی حالا سه‌نفریم.
یه خانواده‌ی کوچیک، پُر از عشق، پُر از شلوغی، پُر از نورا.

و من؟
هنوز گاهی از خودم می‌پرسم:
"چجوری از یه دختر جوون، شدم مادری که شب تا صبح بیداره؟"
جوابش همینه:
با عشق.
با تو.
با اون چشمای کوچولویی که صدام می‌کنن مامان.
مامان آرن مامان آرن ۶ ماهگی
برای آرن؛

آرن، قلبِ مادر… 🤍

دیروز شش‌ماهه شدی، جانِ دلم… شش ماه از روزی که اومدی و قشنگ‌ترین معنای عشق رو به قلبم هدیه دادی گذشت.🥹❤️

اما عزیزِ دلم، این روزها به خاطر حساسیت شدیدت به پروتئین شیر گاوی و اینکه هنوز نتونستیم شیرخشکی رو پیدا کنیم که توکوچولوی نازنینم باهاش سازگار باشی، نشد که هم‌زمان با شش‌ماهگیت، اولین غذای کمکی‌ات رو با عشقِ مادرانه آماده کنم… نشد که توی اون ظرف کوچولوی قشنگی که با ذوق و شوق مخصوص تو خریدم، برات غذا بکشم و با چشم‌هایی پر از اشتیاق، اولین لقمه خوردنت رو تماشا کنم.

نمی‌دونی مامان چقدر برای اون روز رؤیا بافته… چقدر توی خیال خودش، بارها و بارها غذای کوچولوت رو آماده کرده، توی ظرف قشنگت ریخته و تصور کرده که چطور با ذوق نگات می‌کنه و بهت غذا می‌ده. 🥹🫶🏻

قلبِ مادر، شاید هنوز وقتش نرسیده که قاشق‌های کوچولوت رو از غذا پر کنم، اما بدون که قلب من از همین حالا پر از عشق و شوقِ اون روزه… روزی که بالاخره بتونم اولین غذای زندگیت رو با دست‌های خودم آماده کنم و با تمام عشقم، اولین لقمه رو بهت بدم.

من عجله‌ای ندارم، عزیزِ جانم… مهم نیست که شروعِ تو کمی دیرتر از چیزی که توی خیال مامان بود اتفاق بیفته؛ مهم اینه که تو سالم و آروم باشی .
من صبورانه منتظر می‌مونم،🤍

شش‌ماهگیت مبارک، تمامِ جانِ مامان…
امیدوارم خیلی زود، اون ظرف کوچولوی قشنگ، با غذاهای دست‌پخت مامان پر بشه و من، با چشم‌هایی که از شوق برق می‌زنن، اولین لقمه رو بهت بدم و این لحظه رو برای همیشه توی گوشه‌گوشه قلبم نگه دارم.

آرنِ من، قلبِ مادر…

مطمئنم که اون روز میرسه و میام میگم:
به دنیای قشنگِ غذا خوردن خوش اومدی، پسرکم…
هر وقت که وقتش برسه؛
.
.
.

مامان با تمامِ عشقش، منتظرِ توئه… 🥹🤍
مامان mehrsam🩵 مامان mehrsam🩵 ۹ ماهگی
پسرم، دیشب که خوابیدی، یه لحظه بهت نگاه کردم و باورم نشد...
هفت ماهه که اومدی و هفت ماهه که قلبم یه تیکه جداشده از خودش شده و اسمش «تو»ئه. هفت ماهه که هر صبح با خندههات دنیام رو روشن می‌کنی و هر شب با آرامشت، خستگی‌های روز رو از تنم بیرون می‌کنی.
هفت ماهه که دستای کوچیکت مسیر زندگی من رو عوض کرده و من فقط نظاره‌گرم که چقدر قشنگ داری بزرگ می‌شی. هنوز هم بوی تازگی و معصومیت می‌دی، ولی انگار همین دیروز بود که اولین نفست رو کشیدی...

کوچولوی من، نمیدونی که وقتی می‌خندی، من چقدر با تمام وجودم خدا رو شکر می‌کنم. نمیدونی که تو با هر روز بزرگ شدنت، باعث می‌شی من هم دوباره و دوباره متولد بشم.

هفت ماه از اون روزی که زندگی من با تو دوباره معنا پیدا کرد. تو هنوز خیلی کوچیکی برای فهمیدن، ولی این رو تو قلبت داشته باش:

مامان، همیشه و در هر شرایطی، عاشقته. نه فقط چون پسرم، بلکه چون تویی که اومدی و دنیای من رو کامل کردی.

هفت ماهگیت مبارک، عزیزترینم. ❤️🌙عشق مامان و باباش🩵
مامان panah🧿❤ مامان panah🧿❤ ۶ ماهگی
شورِ شور اشکام سرازیر شده…
خسته‌ام، خیلی بیشتر از چیزی که بتونم با کلمه توضیحش بدم.
حالم از خودم بهم می‌خوره… به جایی رسیدم که حتی وقت نمی‌کنم موهامو شونه کنم. از کمردرد دارم می‌میرم، از خستگی جون ندارم، ولی باز باید بلند شم و ادامه بدم… چون یه کوچولویی هست که به من نیاز داره.
هیچ‌کس نیست بگه:
«بیا دخترم، این یه لیوان آب رو بخور… یه کم بشین، من حواسم به بچه هست.»
کاش مامانم پیشم بود…
کاش فقط می‌تونستم سرمو بذارم روی شونه‌هاش و بگم:
«مامان، خیلی خسته‌ام… میشه بغلم کنی؟»
کاش می‌شد به بابام بگم:
«اون دختر نازک‌نارنجی‌ای که همیشه لوسش می‌کردی، الان خودش مادر شده…
همون دختری که با یه خستگی کوچیک می‌اومد پیشت و تو هواییشو داشتی، الان خودش تنهایی داره از پس همه‌چی برمیاد…
اونم دور از شما، تو غربت.»
من ناشکر نیستم…
هزار بار خدا رو شکر برای بچه سالمی که بهم دادی.
برای داشتن پناه، برای خنده‌هاش، برای نفس کشیدنش، برای اینکه مادرشم… ❤️
من از داشتن بچه‌م ناراضی نیستم، از مادر بودنم پشیمون نیستم…
فقط خسته‌ام.
فقط دلم یه بار، فقط یه بار، می‌خواد یکی حواسش به من باشه…
همون‌طور که من هر روز حواسم به همه هست.

بمونه یادگار از روز های سخت مادر بودن
1405/7/13