۱۲ پاسخ

بعد از حموم موهاشو سشوار میکشم که لخت وایسن😍😂اینجا هنوز سشوار نزده بودم واسه ش

تصویر

😍😍😍😍

ای جونم
خدا بهت ببخشدش
خیرشو ببینی❤️🧿

آخ چقدر کیف میکنم با نوشته هات
چقدر دلی می‌نویسی 🥹
خدا حفظش کنه جوجه خوشگله رو🥰🥰🥰

خدا حفظش کنه گل پسر رو🥰

ای جونممم😍
عسلمممم❤🚗❤🚗

خداااا قربونش 😍😍

انگار استخر بوده انقد کف پاش چروک شده مادررررر🫠🫠😍😍😍

اره واقعا عشق مادر به فرزند یه چیز دیگست🥹😍
قربون قیافشششش عسل خاله🤤

چند ساعت گذاشتیش تو اب بچه چورک شده پوستش عزیزمممممممممم😘😘😘😘🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩عین دهه شصتی ها بردیش حمام😂❤️😘

خدا برات حفظش کنه الهی😍😍😍

اوخداااااااااا🧿🥹😍

سوال های مرتبط

مامان نور من👶🏻🎀 مامان نور من👶🏻🎀 ۱۳ ماهگی
گاهی که نورا روی پام خوابیده، دنیا برای چند لحظه از حرکت می‌ایسته.
نفس‌های آرومش دست‌ها و پاهای کوچولوش… هر کدومشون یه یادآوری‌ان که زمان چقدر بی‌رحمانه می‌گذره و چقدر مادر بودن لطیفه.
با هر نگاه بهش دلم می‌لرزه؛ انگار هر ثانیه‌ای که می‌گذره، یه تکه از بچگیش رو با خودش می‌بره و من فقط نگاه می‌کنم… عاشقانه، بی‌صدا، و پر از ترسِ از دست دادن همین لحظه‌ها.
۳۵ هفته و ۵ روز؛ با اون استرسِ پارگی کیسه آب، با اون بستری شدن ناگهانی…
بعدش ۶ ساعت طولانی،ساعت چهار و نیم عصر
روز سوم محرم… روزی که اسمش با نام حضرت رقیه گره خورد…
وقتی گذاشتنش توی بغلم، تازه فهمیدم دل آدم چطور می‌تونه توی یک لحظه پر بشه، تموم بشه، دوباره متولد بشه.
کمتر از ۳ ماه دیگه یک ساله می‌شه.
و من هر روز نگاه می‌کنم که سالهای بعد چطور دیگه اون دستای کوچولوش توی دست‌هام گم نمی‌شه…
چطور موقع شیر خوردن، با اون چشم‌های معصومش محوِ صورتم نمی‌مونه.چطور بوی شیر، بوی نوزادی، بویِ تنِ کوچیکش… آروم‌آروم تبدیل به خاطره می‌شن.
کاش می‌شد لحظه‌ها رو ذخیره کنم.
بویش، نگاهش، خنده‌ها و شیطنت‌هاش…
کاش می‌شد یه گوشه امن برای همه‌شون ساخت، که هر وقت دلم تنگ شد، برگردم و دوباره همون دختر کوچولوی همیشه‌نوزادم رو بغل کنم.
اما می‌دونم تا وقتی این عشق توی دلم نفس می‌کشه، نورا هیچ‌وقت واقعاً بزرگ نمی‌شه.
همیشه یه دختر کوچولوی نُه‌ماهه روی پای من می‌مونه
ساعت 22:16 ؛ مینویسم با اشک چشم از سر ذوق ودلتنگیِ روزهایی که رفته و روزهایی که هنوز نیومده
۹ماهگی نورِ دلم 💕
شیرخشک پوشک بارداری رفلاکس کولیک ۹ماهگی
مامان فاطمه نورا🦢🦋 مامان فاطمه نورا🦢🦋 ۱۱ ماهگی
نه ماهه شدی عشقِ جونِ مامان…🥹💗
نه ماهه که نفس‌هام بوی تو رو گرفته،
نه ماهه که قلبم با هر خنده‌ت هزار تیکه آب میشه و دوباره فقط به اسم تو می‌تپه…🌸🕊️
دخترِ نازِ مامان،
تو اومدی و دنیا یه دفعه مهربون‌تر شد،
صبح‌هام روشن‌تر، شب‌هام آروم‌تر،
و من فهمیدم عشق یعنی قدِ یه قلب کوچولو که توی بغل جا میشه ولی یه دنیا احساس داره… 👧🏻🤍
نه ماهه که با یه نگاهت دلم می‌لرزه،
با یه اخمت نگران میشم،
و با یه لبخندت حاضرم همه‌ی دنیا رو بغل کنم…😍💖
الهی قربون اون دستای کوچولوت برم که قشنگ ترین مینیاتوری دنیایی♥️✨
قربون چشمات که قصه‌ی بهشتو بلدن،
قربون نفس کشیدنت که معنی زندگی منه…💞🦢
🎀دخترم،
تو معجزه‌ای که من هر روز بغلش می‌کنم،
فرشته‌ای که خدا گذاشت توی آغوشم تا بفهمم عشق یعنی چی… 🌸💗
تا همیشه مالِ من بمون،
مالِ قلبی که با اسم تو می‌تپه…
مامانت عاشقته تا بی‌نهایت و هفت دنیا بیشتر!..🤍♾️🌷
بمونه به یادگار: ۱۴۰۵/۰۲/۲۲ 🎀🌿✨
مامان ارسلان👼🏻 مامان ارسلان👼🏻 ۹ ماهگی
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
قصه امشب 👼🌛
روزی روزگاری نی‌نی کوچولو بود که توی یه گهواره‌ی نرم و گرم دراز کشیده بود. اسمش بود ستاره. ستاره چشم‌های کنجکاوش رو باز و بسته می‌کرد و به سقف بالای سرش نگاه می‌کرد.
مامان ستاره با یه لبخند مهربون اومد کنار گهواره‌ش. یه لالایی آروم خوند: “بخواب ستاره‌ی کوچولوی من، بخواب، بخواب…”
وقتی مامان لالایی می‌خوند، یه نور ملایم از پنجره می‌تابید و روی صورت ستاره می‌افتاد. ستاره انگار که می‌خواست بخنده، یه لبخند کوچولو زد.
یهو یه فرشته‌ی کوچولو از توی آسمون اومد پایین و کنار گهواره‌ی ستاره نشست. فرشته بال‌های نقره‌ای داشت و یه چوب جادویی کوچولو توی دستش بود. چوب جادویی رو آروم تکون داد و یه عالمه ستاره‌ی ریز و درخشان دور گهواره‌ی ستاره شروع به رقصیدن کردن. ستاره با چشم‌های گرد شده نگاهشون می‌کرد.
فرشته یه نفس عمیق کشید و یه بوی خوش گل یاس توی اتاق پیچید. بعد آروم روی پیشونی ستاره رو بوسید و گفت: “ستاره‌ی قشنگ من، حالا وقت خوابه.”
ستاره کم‌کم پلک‌هاش سنگین شد. صدای لالایی مامانش و رقص ستاره‌های نقره‌ای فرشته، اون رو به سرزمین رویاها برد. توی خواب، ستاره می‌تونست با فرشته‌های مهربون بازی کنه و توی آسمون پرواز کنه.
شب بخیر ستاره‌ی کوچولو… بخواب… بخواب… 🌙