قصه امشب 👼🌛
روزی روزگاری نی‌نی کوچولو بود که توی یه گهواره‌ی نرم و گرم دراز کشیده بود. اسمش بود ستاره. ستاره چشم‌های کنجکاوش رو باز و بسته می‌کرد و به سقف بالای سرش نگاه می‌کرد.
مامان ستاره با یه لبخند مهربون اومد کنار گهواره‌ش. یه لالایی آروم خوند: “بخواب ستاره‌ی کوچولوی من، بخواب، بخواب…”
وقتی مامان لالایی می‌خوند، یه نور ملایم از پنجره می‌تابید و روی صورت ستاره می‌افتاد. ستاره انگار که می‌خواست بخنده، یه لبخند کوچولو زد.
یهو یه فرشته‌ی کوچولو از توی آسمون اومد پایین و کنار گهواره‌ی ستاره نشست. فرشته بال‌های نقره‌ای داشت و یه چوب جادویی کوچولو توی دستش بود. چوب جادویی رو آروم تکون داد و یه عالمه ستاره‌ی ریز و درخشان دور گهواره‌ی ستاره شروع به رقصیدن کردن. ستاره با چشم‌های گرد شده نگاهشون می‌کرد.
فرشته یه نفس عمیق کشید و یه بوی خوش گل یاس توی اتاق پیچید. بعد آروم روی پیشونی ستاره رو بوسید و گفت: “ستاره‌ی قشنگ من، حالا وقت خوابه.”
ستاره کم‌کم پلک‌هاش سنگین شد. صدای لالایی مامانش و رقص ستاره‌های نقره‌ای فرشته، اون رو به سرزمین رویاها برد. توی خواب، ستاره می‌تونست با فرشته‌های مهربون بازی کنه و توی آسمون پرواز کنه.
شب بخیر ستاره‌ی کوچولو… بخواب… بخواب… 🌙

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
قصه‌ی نی‌نی و ناخن‌خور کوچولو

روزی روزگاری، یه پسر کوچولویی بود به اسم نی‌نی. نی‌نی خیلی مهربون و بازیگوش بود، اما یه عادت بد داشت...
اون همیشه ناخن‌هاشو می‌جوید!

مامانش هر روز بهش می‌گفت:
«عزیز دلم، ناخن‌هات رو نخور، می‌ری تو دل نی‌نی‌میکروب‌ها!»

ولی نی‌نی بدون اینکه بفهمه، وقتی فکر می‌کرد یا حوصله‌اش سر می‌رفت، ناخن‌شو می‌ذاشت تو دهنش.

تا اینکه یه شب، وقتی خواب بود، یه صدای ریز از روی انگشتش شنید:
«هی نی‌نی! من ناخن‌خورم، کوچولوی ناخن‌خورها! اومدم تو رو نجات بدم!»

نی‌نی با تعجب گفت: «تو کی هستی؟!»
ناخن‌خور کوچولو گفت:
«من وقتی بچه‌ها ناخن‌هاشون رو می‌خورن، میام و کمکشون می‌کنم که یاد بگیرن چطور این عادت رو کنار بذارن!»

اون شب، نی‌نی و ناخن‌خور کوچولو با هم برنامه ساختن:
هر بار که نی‌نی می‌خواست ناخن بخوره، دستشو بالا می‌برد و می‌گفت:
«نه! من قهرمانم، ناخن نمی‌خورم!»

و هر بار که یه روز کامل ناخن نمی‌خورد، ناخن‌خور کوچولو براش یه ستاره‌ی جادویی می‌آورد!

بعد از چند هفته، نی‌نی قهرمان شد... دیگه ناخن نمی‌خورد، و کلی ستاره‌ی درخشان داشت که بهش یادآوری می‌کرد:
هر وقت بخوای، می‌تونی قوی باشی!
شب بخیر نی نی کوچولو👼🌙🌛
مامان 🐤امیرعلی🐥🍼 مامان 🐤امیرعلی🐥🍼 ۹ ماهگی
گزارشِ دکترِ کوچولو از تجویزِ دارویِ جادوییِ «اوتمیلِ هلو‌ شیطون»! 🩺🍑

امروز توی مطبِ من (که همون صندلیِ غذایِ محبوبمه!) یه مأموریتِ خیلی جدی داشتم. 🧐 من تصمیم گرفتم خودم رو با یکِ «نسخه‌یِ جادویی» و خیلی خوش‌رنگ درمان کنم تا تمامِ انرژیِ دنیا رو داشته باشم! 🚀✨

اول از همه، دکترِ خودم (که همون منم! 😎) دستور داد که «جو پرکِ مهربون» پایه و اساسِ این دارو باشه. جو پرک مثلِ یکِ بالشِ نرم و گرم، تویِ شکمم نشست تا حالم رو کاملاً آروم کنه. 🥣☁️ بعدش نوبت به «هلوهایِ خوش‌رنگ» رسید... اونا مثلِ ستاره‌هایِ درخشان و پرآب، تویِ دهنم می‌رقصیدن و هر کدومشون یه ذره شادی به بدنم می‌دادن! 🍑🌟

اما صبر کنید! داستان اینجا تموم نمیشه! یه بویِ خیلی خاص و گرم، مثلِ یه آغوشِ گرم، تویِ هوا پیچید... اون «دارچینِ جادویی» بود که داشت به دارو، قدرتِ خاصی می‌داد. 🪵✨ و درست وقتی فکر می‌کردم همه چیز عالیه، پودرِ سفید و لطیفِ «نارگیل» مثلِ برف‌هایِ نرمِ رویِ قله‌ها، رویِ کلِ دنیایِ من پخش شد! 🥥❄️

بعد از خوردنِ این نسخه، حس کردم تمامِ سلول‌هایِ بدنم دارن با هم بالا و پایین می‌پرن! 💃🕺 این فقط یه صبحانه نبود، این یه «درمانِ فوق‌العاده» بود برای اینکه من بتونم با قدرتِ تمام، دوباره برم دنبالِ بازی کردن و کشفِ دنیایِ بزرگم! 🧸🎈

نسخه‌یِ درمانیِ دکترِ کوچولو (اوتمیل هلو):
هلوهایِ درخشان 🍑 + جو پرکِ نرم 🥣 + دارچینِ جادویی 🪵 + پودرِ نارگیلِ سفید 🥥

و شما هم برای کوچولوهایِ خودتون، از طعم‌هایِ گرم مثلِ دارچین تویِ صبحانه‌هاشون استفاده می‌کنید؟ 🍑🪵✨
مامان 🐤امیرعلی🐥🍼 مامان 🐤امیرعلی🐥🍼 ۹ ماهگی
### 🍗🌾 گرمایِ محبتِ جادویی؛ سوپِ قهرمانِ کوچولو! 💪✨

امروز مامان یه چیزی برام درست کرد که وقتی بویش توی خونه پیچید، همه‌چیز آروم و گرم شد 🏠💖 انگار یه بغلِ مهربونِ گرم رو ریخته توی کاسه‌ی من! اسمش رو گذاشته «گرمایِ محبتِ طلایی»**، چون هر قاشقش مثلِ یه گرمایِ شیرین، می‌ره توی دلم 🥄🔥

اینم از لیستِ جادوییِ این سوپِ قهرمانی:
گرمایِ محبتِ طلایی = گوشت مرغ 🍗 + گندمِ پرک 🌾 + کینوا 🥣 + شویدِ معطر 🌿 + روغنِ زیتون 🫒 + سیب‌زمینی 🥔 + پیاز 🧅 + آویشن 🍃

وای که چقدر خوشمزه بود! انگار هر کدوم از این مواد، دارن با هم یه رقصِ آروم انجام می‌دن 💃✨
مرغ و کینوا بهم نیرو می‌دن، شوید و آویشن عطرِ خوشبختی رو می‌ارن و روغنِ زیتون هم باعث می‌شه خیلی نرم و راحت قورتش بدم 😋🍼
مامان هم همش با اون چشمایِ مهربونش نگام می‌کرد و می‌گفت: «بخور عزیزم، تا بتونی مثل یه قهرمان بزرگ بشی!» 🦸‍♂️❤️

منم که از شدتِ خوشمزه بودنش، لب و لوچه‌ام رو کثیف کردم ولی اصلاً برام مهم نبود، چون حس کردم این غذا واقعاً از عشق درست شده! 😎🍼✨

سوپِ گرم برای شما هم مثل یه آغوشِ گرمه؟ 🍲❤️
کینوا یا گندم؟ کدوم یکی برای نینیتون محبوب‌تره؟ 🌾🥣

#گرمای_محبت #سوپ_قهرمانی #تغذیه_سالم_کودک #خاطرات_کودکی #غذای_کمکی #غذای_مقوی_نوزاد #مامان_خلاق #غذای_سالم #کینوا #مرغ_و_گندم #رشد_کودک #ناهار
مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
شروع یک رمان و یک قصه واقعی

قسمتـــــــ چهارم

صبح شد...
نور از لای پرده افتاد روی صورت فرشته.
مامان هنوز درست نخوابیده بود، اما با اولین صدای ناله‌ی کوچولوش از جا پرید.

از خواب بیدار نشد ...
از عشق بیدار شد.
بغلش کرد، بوسیدش،
نفس کشید بوی نوزادی‌شو...
همون بویی که آرومش می‌کرد.

اما درد بخیه‌ها هنوز تازه بود،
بدنش خسته، دلش پر،
دست‌هاش می‌لرزید ولی با لبخند شروع به شیر دادن فرشته کرد گفت:
«مهم نیست من چقدر خسته‌ام... فقط این کوچولو خوب باشه.»

تا ظهر چند بار گریه کرد، شیرخواست، پوشکش تعویض شد، لالایی...
و هیچ‌کس نبود جز خودش و خدا.

از پشت در صدای خنده‌ی بقیه می‌اومد،
اما توی اتاق فقط صدای گریه‌ی فرشته بود.
اونجا بود که فهمید “مادری” یعنی تنها جنگیدن،
یعنی با خستگی بخندی، با اشک بخوابی.

عصر که شد، بابا اومد.
فرشته رو بغل گرفت،
و تمام خستگیِ مامان برای چند لحظه آروم شد...

مامان از دور نگاهشون می‌کرد، با چشمای خسته و دلِ پر عشق،
با خودش گفت:
«کاش همیشه همین‌جوری بمونه...»

روزها همین‌طور می‌گذشت…
مامان درگیر بزرگ کردن فرشته بود، بابا درگیر کار،
اما خونه‌شون پر از شادی بود.
چراغ خونه با اومدن فرشته روشن شده بود،
شده بود دلگرمیِ مامان و بابا.
ادامه در کامنتا